داستان کودک حرفهای درخت کهنسال | ( ASHKSHORKH) کاربر انجمن یک رمان

fatemeh_K

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/10/19
ارسال ها
68
امتیاز
2,623
محل سکونت
ساکن ×× خیابان: زمستان ××کوچه: دی×× پلاک: 22
نام رمان: حرفهای درخت کهنسال
نام نویسنده:ASHKSORKH ( کاربر انجمن یک رمان)
جنسیت مخاطب : برای تمامی سنین
ژانر: ,پند آموز,تخیلی
گروه سنی : ب
خلاصه: وقتی کلمه درخت را میشنوم یاد زمانی می افتم که از فرط خستگی وناتوانی به تنه و سایه درختی تنومند و کهنسال پناه بردم ;بعد از کمی استراحت از خواب شیرین خود بیدار شدم که ناگاه صدایی شنیدم ; بعد از کمی جست وجو در اطرافم پی بردم که صدای صحبت یک کبوترزیبای سینه سرخ با درخت فروتن و..............
 
آخرین ویرایش

fatemeh_K

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/10/19
ارسال ها
68
امتیاز
2,623
محل سکونت
ساکن ×× خیابان: زمستان ××کوچه: دی×× پلاک: 22
آینده, کتابی است که امروز می نویسی, پس چیزی بنویس که فردا از خواندش لذت ببری...

وقتی کلمه درخت را میشنوم ,یاد زمانی می افتم که فرط خستگی و ناتوانی به تنه و سایه درختی تنومند وکهنسال پناه بردم ;بعد از کمی استراحت از خواب شیرین خود بیدار شدم ;که ناگهان صدایی شنیدم ,بعد از کمی جست و جو در اطرافم پی بردم که صدای صحبت یک کبوترزیبای سینه سرخ با درخت فروتن و کهنسال است;خیلی شکه شدم و از شدت هیجان وترس چنان جیغی کشیدم که آن گنجشک بینوا از ترس به پرواز در آمد و درخت کهنسال چنان با غضب وخشم مرا نگاه کرد که حس کردم روح از بدنم جدا شد و عزرائیل را دیدم که برایم دست تکان میدهد..

درخت با صدایی خش دار و کفتی گفت: مگر جن دیده ای فرزند آدم؟؟؟ گفتم دست کمی هم از دیدن جن ندارد .... و بدون انکه بگذارم سخنی بگویید از او سوالی که در ذهنم آمده بود را پرسیدم, تو کیستی ??اینجا چه میکنی ?? چگونه سخن میگویی ?? درخت درجواب سوالم خندید و گفت: یعنی آنقدر کند ذهن شده ای که مرا نمیشناسی ??

خب خب, من درختی ام که سالیا سال فردی مرا در اینجا کاشت من واو با همدیگر بزرگ شدیم ,او بزرگ شد با کلی نیاز و من بزرگ شدم با کلی شاخ و برگ میوه..روزی آن فرد پریشان و سرگردان نزد من آمد بهش گفتم :چه شده چرا ناراحت و پریشانی??
بهم گفت :میخواهم تشکیل خانواده دهم ولی مشکل مالی دارم ; گفتم :که میتوانی شاخه های مرا بکنی و با آنها .سایل چوبی بسازی یا به کارخانه زغال سازی یا به کارخانه نجاری سازی ببری تا پولی به دست آوری ...
چند روز بعد دوباره آمد و گفت: کسی چوب هایم را نمیخرد; به او گفتم :میتوانی با کندن میوه هایم و فروش آنها پولی به دست آوری این کار را انجام داد و من دیگر از او خبری ندارم ....
 
آخرین ویرایش

fatemeh_K

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/10/19
ارسال ها
68
امتیاز
2,623
محل سکونت
ساکن ×× خیابان: زمستان ××کوچه: دی×× پلاک: 22
از درخت پرسیدم : تو چگونه تغذیه میکنی؟؟ چه فوایدی داری؟؟
- درخت گفت :وقتی که دانه ای بیش بودم مرا کاشتند و بعد از آن خورشید با اشعه های درخشان خود به من انرژی میدهد , ابر با قطرات ریز و درشت باران خود ریشه های مرا سیراب میکند , باعث رشد من میشود , با تجزیه فضولات حیوانی ;کم خاکی کود من تهیه میشه تا ثمره های من پر از ویتامین میشود , من با جذب کربن دی اکسید و آزاد کردن اکسیژن هوایی پاک شاد پراز طراوت را به تو و هم نوعانت هدیه میکنم ...!!!

- از درخت پرسیدم که: ثمره های تو چه هستند ?? تو چه کاربردی داری ?? - گفت :من و تمام هم نوع هایم ثمره های مختلفی داریم البته بستگی به نوع خاک ,آب و هوایمان دارد ;مثلا: در جاهای گرم و خشک :رطب و پسته, انار و موز و....... در جاهای مرطوب :برنج ,پرتقال, ذرت ,چای و.... کاشته میشه ..!!

در اول بهار تمام درختان شکوفه میکنند در تابستان نیز ثمره های خود را به نمایش میگذارند ; کاربردهای من و هم نوعانم این است : که چوب بران با قطع کردن تنه هایمان آنها را به کار خانه های نجاری میبرند تا وسایلی تزئینی وشیک و مدرن بسازند و همچنین کارخانه های کاغذ سازی تا برای دانش آموزان برگه دفتر و کتاب تولید کنند ..!!

از او پرسیدم :شما چگونه خدای یگانه را پرستش میکنید ?? - درخت خندید و گفت: اووووه ,چقدر سوال میکنی تو ای فرزند آدم ??
- گفتم :خب چه کنم سوال است ,نپرسیدن عیب است , ندانستن عیب نیست ...!!
 
آخرین ویرایش

fatemeh_K

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/10/19
ارسال ها
68
امتیاز
2,623
محل سکونت
ساکن ×× خیابان: زمستان ××کوچه: دی×× پلاک: 22
- درخت گفت: آیا دقت کرده ای به دوستانم ??
برخی از آنها شاخه هایشان بر افراشته و آسمان خراش هستند ??? آنها درحال قنوت هستند ...!! برخی دیگر هم خمیده هستند ??? گویی در حال رکوع اند .. و برخی دیگر هم آنچنان شاخه هایشان بر زمین گسترده اند ??? گویی در حال سجده هستند...!!!
آری ما هم اینگونه خدای یکتا را عبادت میکنیم ....!!!!
و اخرین سوال خود را از درخت کهنسال ‌‌پرسیدم??? مهم ترین سوال من این است آیا انسان هارا دوست داری ??? درخت کمی فکر کرد و گفت :
دروغ نمیگوییم من از دست هم نوعانت بسیار ناخشنود و عصبی هستم ; چرا که آنها با هر وسیله نوک تیزی بر روی تنه های ما خش می اندازند و یادگاری می نویسند ;
شاخه های مارا میشکنند و با هم بازی میکنند ; با سنگ و تیرکمان چوبی و پلاستیکی گنجشک هایی که بر ما پناه آورده اند را میزنند یا تخم آنها را میشکنند ;
اما منکر آن نمیشوم که کمک های بسیاری به ما میکنند .. ولی بدی هایشان آنقدر زیاد است که خوبی هایشان را بپوشاند ....!!!

حال من از تو سوال میکنم : - آیا دوست داری کسی دست ها پاه ها و موهایت را بکشد و بشکند ??
- آیا دوست داری کسی را که به تو پناه آرده را برنجانند و دور کنند ??
- آیا دوست داری با وسایل چاقو و تیغ و کلید بر بدن تو خط بی اندازند ??
- آیا دوست داری با سنگ و...... برسر و صورت و بدنت بزنند ??
- آیا دوست داری ??....

من شرمنده و ناراحت سرم را پایین انداختم, با صدایی که بغض داشت و از شدت ناراحتی میلرزید ,گفتم :
جواب تمام سوال هایت "نه" است ..!!! من از طرف تمام انسانها از تو و دوستانت معذرت میخواهم ...!!!
سپس درحالی که چشمانم لباب از اشک و پشیمانی و شرمندگی بود از آنجا دور شدم با خود گفتم: چگونه میتوان این هارا جبران کرد ?? آیا این کارها حق الناس است ??یا حق الله ??آیا میشه میشه تمام افکار منفی از آدم هارو از ذهن درختان تغییر داد ??

پس بیاییم با هم عهد ببندیم که همه چیز را جبران کنیم ;زیرا هیچ چیزی غیر ممکن نیست و غیر ممکن بودن فقط مال آدمای ضعیف و ناتوانه
بیایید عهد ببندیم ...که دلی را نشکنیم شاید خانه خدا باشد ... کسی رو تحقیر نکنیم شاید محبوب خدا باشد ...از هیچ غم و ناراحتی ناله نکنیم شاید امتحانی از سوی خدا باشد .
 
آخرین ویرایش

بالا