You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
شعرکده ** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,248
-
بازدیدها
30,464
-
کاربران تگ شده
هیچ
زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست | | دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست |
از دور ببینی تو مرا شخص رونده | | آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست |
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست | | اما نه چنین جان که بجز غصه و غم نیست |
من بیمن و تو بیتو درآییم در این جو | | زیرا که در این خشک بجز ظلم و ستم نیست |
این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد | | کو آب حیاتست و بجز لطف و کرم نیست |
این خانه که پیوسته در او بانگ چغانهست | | از خواجه بپرسید که این خانه چه خانهست |
این صورت بت چیست اگر خانه کعبهست | | وین نور خدا چیست اگر دیر مغانهست |
گنجیست در این خانه که در کون نگنجد | | این خانه و این خواجه همه فعل و بهانهست |
بر خانه منه دست که این خانه طلسمست | | با خواجه مگویید که او م**س.ت شبانهست |
خاک و خس این خانه همه عنبر و مشکست | | بانگ در این خانه همه بیت و ترانهست |
فی الجمله هر آن کس که در این خانه رهی یافت | | سلطان زمینست و سلیمان زمانهست |
ای خواجه یکی... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست | | تو ابر در او کش که بجز خصم قمر نیست |
ای خشک درختی که در آن باغ نرستست | | وی خوار عزیزی که در این ظل شجر نیست |
بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمی | | زیرا که جز این عشق تو را خویش و پدر نیست |
در مذهب عشاق به بیماری مرگست | | هر جان که به هر روز از این رنج بتر نیست |
در صورت هر کس که از آن رنگ بدیدی | | میدان تو به تحقیق که از جنس بشر نیست |
هر نی که بدیدی به میانش کمر عشق | | تنگش تو به بر گیر که جز تنگ شکر نیست |
شمس الحق تبریز چو در دام... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
از اول امروز حریفان خرابات | | مهمان توند ای شه و سلطان خرابات |
امروز چه روزست بگو روز سعادت | | این قبله دل کیست بگو جان خرابات |
هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیست | | کو م**س.ت خرابست به فرمان خرابات |
صد زهره ز اسرار به آواز درآمد | | کز ابر برآ ای مه تابان خرابات |
ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم | | چون زنده شدیم از بت خندان خرابات |
بر گاو نهد رخت و به عشق آید جان م**س.ت | | کاین رخت گرو کن بر دربان خرابات |
هر جان که به شمس الحق تبریز دهد دل | | او کافر خویش است و... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
همه خوف آدمی را از درونست | | ولیکن هوش او دایم برونست |
برون را مینوازد همچو یوسف | | درون گرگیست کو در قصد خونست |
بدرد زهره او گر نبیند | | درون را کو به زشتی شکل چونست |
بدان زشتی به یک حمله بمیرد | | ولیکن آدمی او را زبونست |
الف گشتست نون میبایدش ساخت | | که تا گردد الف چیزی که نونست |
اگر نه خود عنایات خداوند | | بدیدستی چه امکان سکونست |
نه عالم بد نه آدم بد نه روحی | | که صافی و لطیف و آبگونست |
که او را بود حکم و پادشاهی | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
بده یک جام ای پیر خرابات | | مگو فردا که فی التأخیر آفات |
به جای باده درده خون فرعون | | که آمد موسی جانم به میقات |
ش*ر..اب ما ز خون خصم باشد | | که شیران را ز صیادیست لذات |
چه پرخونست پوز و پنجه شیر | | ز خون ما گرفتست این علامات |
نگیرم گور و نی هم خون انگور | | که من از نفی مستم نی ز اثبات |
چو بازم گرد صید زنده گردم | | نگردم همچو زاغان گرد اموات |
بیا ای زاغ و بازی شو به همت | | مصفا شو ز زاغی پیش مصفات |
بیفشان وصفهای باز را هم | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ببستی چشم یعنی وقت خوابست | | نه خوابست آن حریفان را جوانست |
تو می دانی که ما چندان نپاییم | | ولیکن چشم مستت را شتابست |
جفا میکن جفاات جمله لطفست | | خطا میکن خطای تو صوابست |
تو چشم آتشین در خواب میکن | | که ما را چشم و دل باری کبابست |
بسی سرها ربوده چشم ساقی | | به شمشیری که آن یک قطره آبست |
یکی گوید که این از عشق ساقیست | | یکی گوید که این فعل شرابست |
می و ساقی چه باشد نیست جز حق | | خدا داند که این عشق از چه بابست |
سماع از بهر جان بیقرارست | | سبک برجه چه جای انتظارست |
مشین این جا تو با اندیشه خویش | | اگر مردی برو آن جا که یارست |
مگو باشد که او ما را نخواهد | | که مرد تشنه را با این چه کارست |
که پروانه نیندیشد ز آتش | | که جان عشق را اندیشه عارست |
چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید | | در آن ساعت هزار اندر هزارست |
شنیدی طبل برکش زود شمشیر | | که جان تو غلاف ذوالفقارست |
بزن شمشیر و ملک عشق بستان | | که ملک عشق ملک پایدارست |
حسین کربلایی آب بگذار | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
سماع آرام جان زندگانیست | | کسی داند که او را جان جانست |
کسی خواهد که او بیدار گردد | | که او خفته میان بوستانست |
ولیک آن کو به زندان خفته باشد | | اگر بیدار گردد در زیانست |
سماع آن جا بکن کان جا عروسیست | | نه در ماتم که آن جای فغانست |
کسی کو جوهر خود را ندیدهست | | کسی کان ماه از چشمش نهانست |
چنین کس را سماع و دف چه باید | | سماع از بهر وصل دلستانست |
کسانی را که روشان سوی قبلهست | | سماع این جهان و آن جهانست |
خصوصا حلقهای کاندر... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
دگربار این دلم آتش گرفتست | | رها کن تا بگیرد خوش گرفتست |
بسوز ای دل در این برق و مزن دم | | که عقلم ابر سوداوش گرفتست |
دگربار این دلم خوابی بدیدست | | که خون دل همه مفرش گرفتست |
چو سایه کل فنا گردم ازیرا | | جهان خورشید لشکرکش گرفتست |
دلم هر شب به دزدی و خ**یا*نت | | ز لعل بار سلطان وش گرفتست |
کجا پنهان شود دزدی دزدی | | که مال خصم زیر کش گرفتست |
بسی جان که همیپرد ز قالب | | ولی پایش حریف کش گرفتست |
ز ذوق زخم تیرش این دل من | | به... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.