You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
شعرکده ** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,248
-
بازدیدها
30,469
-
کاربران تگ شده
هیچ
چو با ما یار ما امروز جفتست | | بگویم آنچ هرگز کس نگفتهست |
همه مستند این جا محرمانند | | میندیش از کسی غماز خفتهست |
خزان خفت و بهاران گشت بیدار | | نمیبینی درخت و گل شکفتهست |
اگر یک روز باقی باشد از دی | | زمین لب بسته است و گل نهفتهست |
هلا در خواب کن اوباش تن را | | که گوهرهای جانی جمله سفتهست |
خمش کن زردهی زان در نیابی | | وگر محرم شوی بستان که مفتست |
زهی می کاندر آن دستست هیهات | | که عقل کل بدو مستست هیهات |
بر آن بالا برد دل را که آن جا | | سر نیزه زحل پستست هیهات |
هر آن کو گشت بیخویش اندر این بزم | | ز خویش و اقربا رستهست هیهات |
چو عنقا برپرد بر ذروه قاف | | که پیشش که کمربستهست هیهات |
عجایب بین که شیشه ناشکسته | | هزاران دست و پا خستهست هیهات |
مرا گویی که صبر آهستهتر ران | | چه جای صبر و آهستهست هیهات |
بده آن پیر را جامی و بنشان | | که این جا پیر بایستهست هیهات |
خصوصا جان پیریها... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ز میخانه دگربار این چه بویست | | دگربار این چه شور و گفت و گویست |
جهان بگرفت ارواح مجرد | | زمین و آسمان پرهای و هویست |
بیا ای عشق این می از چه خمست | | اشارت کن خرابات از چه سویست |
چه میگویم اشارت چیست کاین جا | | نگنجد فکرتی کان همچو مویست |
نیاید در نظر آن سر یک تو | | که در فکر آنچ آید چارتویست |
چو ز اندیشه به گفت آید چه گویم | | که خانه کنده و رسوای کویست |
ز رسوایی به بحر دل رود باز | | که دل بحرست و گفتنها چو جویست |
خزینه دار گوهر بحر... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
در این خانه کژی ای دل گهی راست | | برون رو هی که خانه خانه ماست |
چو بادی تو گهی گرم و گهی سرد | | رو آن جا که نه گرما و نه سرماست |
تو خواهی که مرا مستور داری | | منم روز و همیشه روز رسواست |
تو میرابی که بر جو حکم داری | | به جو اندرنگنجد جان که دریاست |
تو پر و بال داری مرغ واری | | به پر و بال مردان را چه پرواست |
نجس در جوی ما آب زلالست | | مگس بر دوغ ما بازست و عنقاست |
صلا ای آفتاب لامکانی | | که ذره ذره از تابش ثریاست |
بحمدالله به عشق او... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
تو را در دلبری دستی تمامست | | مرا در بیدلی درد و سقامست |
بجز با روی خوبت عشقبازی | | حرامست و حرامست و حرامست |
همه فانی و خوان وحدت تو | | مدامست و مدامست و مدامست |
چو چشم خود بمالم خود جز تو | | کدامست و کدامست و کدامست |
جهان بر روی تو از بهر روپوش | | لثامست و لثامست و لثامست |
به هر دم از زبان عشق بر ما | | سلامست و سلامست و سلامست |
ز هر ذره به گفت بیزبانی | | پیامست و پیامست و پیامست |
غم و شادی ما در پیش تختت | | غلامست و... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
چو آن کان کرم ما را شکارست | | به هر دم هدیه ما را ده هزارست |
که ما را نردبان زرین و سیمین | | نهد چون قصد ما بر بام یارست |
بلادریست در عالم نهانی | | که بر ما گنج و بر بیگانه مارست |
به پیش ما خزینه سیم مشمر | | که ما را زر و سیم بیشمارست |
ز پروانه اگر این افترا بود | | دو صد چندین ز دست شهریارست |
نگار خوب شکربار چونست | | چراغ دیده و دیدار چونست |
عجب آن غمزه غماز چونست | | عجب آن طره طرار چونست |
عجب آن شهره بازار خوبی | | عجب آن رونق گلزار چونست |
دلم از مهر در ماتم نشستهست | | عجب در مهر دل دلدار چونست |
ز لطف خویش یارم خواند آن یار | | عجب آن یار بی این یار چونست |
به ظاهر بندگان را مینوازد | | عجب با بنده در اسرار چونست |
چو اول دیدمش جانیم بخشید | | بدانستم که در ایثار چونست |
اگر دوباره کردی آن کرم را | | یقین گشتی که در... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
در این جو دل چو دولاب خرابست | | که هر سویی که گردد پیشش آبست |
وگر تو پشت سوی آب داری | | به پیش روت آب اندر شتابست |
چگونه جان برد سایه ز خورشید | | که جان او به دست آفتابست |
اگر سایه کند گردن درازی | | رخ خورشید آن دم در نقابست |
زهی خورشید کاین خورشید پیشش | | چو سیماب از خطر در اضطرابست |
چو سیمابست مه بر کف مفلوج | | بجز یک شب دگر در انسکابست |
به هر سی شب دو شب جمعست و لاغر | | دگر فرقت کشد فرقت عذابست |
اگر چه زار گردد تازه... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
ایا ساقی توی قاضی حاجات | | شرابی ده که آرد در مراعات |
چنان گشتم ز مستی و خرابی | | که نشناسم اشارات از عبارات |
پدر بر خم خمرم وقف کردست | | سبیلم کرد مادر بر خرابات |
دو گوشم بست یزدان تا رهیدم | | ز حال دی و فردا و خرافات |
دگرگون است کوی اهل تمییز | | که آن جا رسم طاعاتست و زلات |
در این کو کدخدا شاهی است باقی | | فرو روبیده این کو را ز آفات |
اگر حوا بدانستی ز رنگت | | سترون ساختی خود را ز ننگت |
سیاهی جانت ار محسوس گشتی | | همه عالم شدی زنگی ز زنگت |
تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است | | سرت را کس نکوبد جز به سنگت |
اگر دریا درافتی ای منافق | | ز زشتی کی خورد مار و نهنگت |
مرا گویی که از معنی نظر کن | | رها کن صورت نقش و پلنگت |
چه گویم با تو ای نقش مزور | | چه معنی گنجد اندر جان تنگت |
هوای شمس تبریزی چو قدس است | | تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت |