You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,250
-
بازدیدها
54,788
-
کاربران تگ شده
هیچ
| بارید ابر بر گل پژمردهای و گفت | | کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم |
| از بهر شستن رخ پاکیزهات ز گرد | | بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم |
| خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا | | رخسارهای نماند، ز گرما گداختم |
| ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من | | با خاک خوی کردم و با خار ساختم |
| ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغ | | هر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم |
| تا خیمهی وجود من افراشت بخت گفت | | کاز بهر واژگون شدنش برفراختم |
| دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست | | کاز طاق و جفت، آنچه مرا... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی | | ناگاه دید دانهی لعلی به روزنی |
| پنداشت چینهایست، بچالاکیش ربود | | آری، نداشت جز هوس چینه چیدنی |
| چون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفت | | زینسانش آزمود! چه نیک آزمودنی |
| خواندش گهر به پیش که من لعل روشنم | | روزی باین شکاف فتادم ز گردنی |
| چون من نکرده جلوهگری هیچ شاهدی | | چون من نپرورانده گهر هیچ معدنی |
| ما را فکند حادثهای، ورنه هیچگاه | | گوهر چو سنگریزه نیفتد به برزنی |
| با چشم عقل گر نگهی سوی من کنی | | بینی هزار جلوه بنظاره... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت | | سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت |
| مهر بلند، چهره ز خاور نمینمود | | ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت |
| آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک | | فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت |
| دانی که نوشداروی سهراب کی رسید | | آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت |
| دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند | | بار دگر امید رهائی مگر نداشت |
| بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد | | این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت |
| پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت | | میدید شعله... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| روزی گذشت پادشهی از گذرگهی | | فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست |
| پرسید زان میانه یکی کودک یتیم | | کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست |
| آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست | | پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست |
| نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت | | این اشک دیدهی من و خون دل شماست |
| ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است | | این گرگ سالهاست که با گله آشناست |
| آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است | | آن پادشا که مال رعیت خورد گداست |
| بر قطرهی سرشک یتیمان نظاره کن | | تا بنگری... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| بلبل آهسته به گل گفت شبی | | که مرا از تو تمنائی هست |
| من به پیوند تو یک رای شدم | | گر ترا نیز چنین رائی هست |
| گفت فردا به گلستان باز آی | | تا ببینی چه تماشائی هست |
| گر که منظور تو زیبائی ماست | | هر طرف چهرهی زیبائی هست |
| پا بهرجا که نهی برگ گلی است | | همه جا شاهد رعنائی هست |
| باغبانان همگی بیدارند | | چمن و جوی مصفائی هست |
| قدح از لاله بگیرد نرگس | | همه جا ساغر و صهبائی هست |
| نه ز مرغان چمن گمشدهایست | | نه ز زاغ و زغن آوائی... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| به نومیدی، سحرگه گفت امید | | که کس ناسازگاری چون تو نشنید |
| بهر سو دست شوقی بود بستی | | بهر جا خاطری دیدی شکستی |
| کشیدی بر در هر دل سپاهی | | ز سوزی، نالهای، اشکی و آهی |
| زبونی هر چه هست و بود از تست | | بساط دیده اشک آلود از تست |
| بس است این کار بی تدبیر کردن | | جوانان را بحسرت پیر کردن |
| بدین تلخی ندیدم زندگانی | | بدین بی مایگی بازارگانی |
| نهی بر پای هر آزاده بندی | | رسانی هر وجودی را گزندی |
| باندوهی بسوزی خرمنی را | | کشی از دست... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| با دوک خویشن، پیرزنی گفت وقت کار | | کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید |
| از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم | | کم نور گشت دیدهام و قامتم خمید |
| ابر آمد و گرفت سر کلبهی مرا | | بر من گریست زار که فصل شتا رسید |
| جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست | | هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید |
| بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال | | این آرزوست گر نگری، آن یکی امید |
| بر بست هر پرنده در آشیان خویش | | بگریخت هر خزنده و در گوشهای خزید |
| نور از کجا به روزن بیچارگان فتد | | چون گشت... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر | | ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر |
| زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و باد | | چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر |
| از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی | | چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر |
| جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز | | وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبر |
| دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن | | تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر |
| حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد | | کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر |
| آنکه خود را پاک... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ای گربه، ترا چه شد که ناگاه | | رفتی و نیامدی دگر بار |
| بس روز گذشت و هفته و ماه | | معلوم نشد که چون شد این کار |
| جای تو شبانگه و سحرگاه | | در دامن من تهیست بسیار |
| در راه تو کند آسمان چاه | | کار تو زمانه کرد دشوار |
| پیدا نه بخانهای نه بر بام |
| | |
□
| ای گمشدهی عزیز، دانی | | کز یاد نمیشوی فراموش |
| برد آنکه ترا بمیهمانی | | دستیت کشید بر سر و گوش |
| بنواخت تو را... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ای مرغک خرد، ز اشیانه | | پرواز کن و پریدن آموز |
| تا کی حرکات کودکانه | | در باغ و چمن چمیدن آموز |
| رام تو نمیشود زمانه | | رام از چه شدی، رمیدن آموز |
| مندیش که دام هست یا نه | | بر مردم چشم، دیدن آموز |
| شو روز بفکر آب و دانه | | هنگام شب، آرمیدن آموز |
| | |
□
| این لانهی ایمنی که داری | | دانی که چسان شدست آباد |
| کردند هزار استواری | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.