You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,250
-
بازدیدها
54,756
-
کاربران تگ شده
هیچ
| به یکی نامهی خودم دریاب | | به دو انگشت کاغذم دریاب |
| به فراقی که سوزدم کشتی | | به پیامی که سازدم دریاب |
| درد من بر طبیب عرض مکن | | تو مسیح منی خودم دریاب |
| کارم از دست شد ز دست فراق | | دست در دامنت زدم دریاب |
| من از خیرهکش فراق هنوز | | دیت وصل نستدم دریاب |
| الله الله که از عذاب سفر | | به علیالله درآمدم دریاب |
| دردمندم ز نقل خانهی آب | | به گلاب و طبرزدم دریاب |
| من که در یک دو نه سه چار یکی | | بستهی ششدر آمدم دریاب |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب | | خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب |
| به ریا خواب چو زاهد نبود بیداری | | چند جامی بکش از بادهی گلفام بخسب |
| در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال | | شب دراز است دمی در قفس و دام بخسب |
| گر به خورشید رخی گرم شود آغوشی | | تا دم صبح قیامت ز سر شام بخسب |
| بالش از خم کن و بستر بکن از لای ش*ر..اب | | بگذر از ننگ مبرا بشو از نام بخسب |
| همچو محمل برو آفات به غفلت بگذار | | در جهان بیخبر از کف وز اسلام بخسب |
| نغمهی من بشنو باده بکش م**س.ت بشو | | شب... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| رویم ز گریه بین چو گلین کاه زیر آب | | از شرم روی توست رخ ماه زیر آب |
| ماهی تنی و میکنی از اشک من گریز | | نه ماهیان کنند وطن گاه زیر آب |
| نی نی توراست عذر که مشک و میی بهم | | نی مشک و می شود آنگاه زیر آب |
| تخم وفاست دانهی دل چون به دست توس | | خواهی به زیر خاک بنه خواه زیر آب |
| در اشک گرم غرقم و آنگاه سوخته | | کس دید غرق سوخته به نگاه زیر آب |
| دریا کشم ز چاه غمت گر برآرم آه | | سوزد نهنگ را طپش آه زیر اب |
| همسایگان ز تف دلم برکنند شمع | | چون شد چراغ روز شبانگاه... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| کار عشق از وصل و هجران درگذشت | | درد ما از دست درمان درگذشت |
| کار، صعب آمد به همت برفزود | | گوی، تیز آمد ز چوگان درگذشت |
| در زمانه کار کار عشق توست | | از سر این کار نتواند درگذشت |
| کی رسم در تو که رخش وصل تو | | از زمانه بیست میدان درگذشت |
| فتنهی عشق تو پردازد جهان | | خاصه میداند که سلطان درگذشت |
| جوی خون دامان خاقانی گرفت | | دامنش چه، کز گریبان درگذشت |
| انصاف در جبلت عالم نیامده است | | راحت نصیب گوهر آدم نیامده است |
| از مادر زمانه نزاده است هیچکس | | کوهم ز دهر نامزد غم نیامده است |
| از موج غم نجات کسی راست کو هنوز | | بر شط کون و فرضهی عالم نیامده است |
| از ساغر زمانه که نوشید شربتی | | کان نوش جانگزایتر از سم نیامده است |
| گیتی تو را ز حادثه ایمن کجا کند؟ | | کورا ز حادثات امان هم نیامده است |
| دزدی است چرخ نقبزن اندر سرای عمر | | آری به ه*رز قامت او خم نیامده است |
| آسودگی مجوی که کس را به زیر چرخ | | اسباب این مراد... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| پای گریز نیست که گردون کمانکش است | | جای فزاع نیست که گیتی مشوش است |
| ماویز در فلک که نه بس چرب مشرب است | | برخیز از جهان که نه بس خوب مفرش است |
| چون مار ارقم است جهان گاه آزمون | | کاندر درون کشنده و بیرون منقش است |
| با خویشتن بساز و ز کس مردمی مجوی | | کان کو فرشته بود کنون اهرمنوش است |
| با هر که انس گیری از او سوخته شوی | | بنگر که انس چیست مصحف ز آتش است |
| عالم نگشت و ما و تو گردندهایک از آنک | | گردون هنوز هفت و جهت همچنان شش است |
| در بند دور چرخ هم ارکان، هم انجم... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست | | نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست |
| گوئی اندر کشور ما بر نمیخیزد وفا | | یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست |
| خون به خون میشوی کز راحت نشانی مانده نیست | | خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست |
| از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک | | هرگز از کاشانهی کرکس همائی برنخاست |
| باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون | | از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست |
| وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر | | کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست |
| کوس وحدت زن... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| دل پیشکش تو جان نهاده است | | عشقت به دل جهان نهاده است |
| جان گر همه با همه دلی داشت | | با عشق تو در میان نهاده است |
| تا نام تو بر زبان بیفتاد | | دل مهر تو بر زبان نهاده است |
| اندک سخنی زبانت را عذر | | از نیستی دهان نهاده است |
| نظاره قندز هلالت | | موئی به هزار جان نهاده است |
| از نالهی من رقیب در گوش | | انگشت خدای خوان نهاده است |
| کار گیتی را نوائی مانده نیست | | روز راحت را بقایی مانده نیست |
| زان بهار عافیت کایام داشت | | یادگار اکنون گیایی مانده نیست |
| وحشتی دارم تمام از هرکه هست | | روشنم شد کشنایی مانده نیست |
| دل ازین و آن گریزان میشود | | زانکه داند با وفایی مانده نیست |
| زنگ انده گوهر عمرم بخورد | | چون کنم کانده زدایی مانده نیست |
| کوه آهن شد غمم وز بخت من | | در جهان آهن ربایی مانده نیست |
| با عنا میساز خاقانی از آنک | | خوش دلی امروز جایی مانده نیست |
| اهل بر روی زمین جستیم نیست | | عشق را یک نازنین جستیم نیست |
| زین سپس بر آسمان جوئیم اهل | | زان که بر روی زمین جستیم نیست |
| برنشین ای عمر و منشین ای امید | | کاشنائی همنشین جستیم نیست |
| خرمگس برخوان گیتی صف زده است | | یک مگس را انگبین جستیم نیست |
| گفتی از گیتی وفا جویم، مجوی | | کز تو و او ما همین جستیم نیست |
| بر کمینگاه فلک بودیم دیر | | شیرمردی در کمین جستیم نیست |
| هست در گیتی سلیماتن صدهزار | | یک سلیمان را نگین جستیم نیست |
| ترک خاقانی بسی گفتیم... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.