قصه کودکانه : موش کوچولویی بهانه گیر | نویسنده علی فتح الهی (Ali_fatal7115)

Ali_fatal7115

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
5/20/19
ارسال ها
179
امتیاز
8,063
سن
27
محل سکونت
تهران
** قصه موش کوچولویی بهانه گیر **

یکی بود یکی نبود،
ولی خدایی مهربون، خالق هفت آسمون، همیشه بود.
موش موشی قصه ما، اسمش میشان بود.
میشان یه داداش دوقلو به اسم نیشان داشت.
نیشان اهل کار و تلاش بود، و به جای غر زدن و بهانه گیری، دنبال راه حل مشکلاتش بود.
اما میشان قصه ما، تنبل بود، همش دنبال مقصر میگشت و بهانه میتراشید.
یه روزی از روزها، پدر بزرگ خواست درس زندگی کردن به دوقلوها یاد بده.
اونها رو صدا زد و گفت:
من یه مسابقه برگزار می کنم، هر کی برنده بشه، جایزه اش یه دوچرخه کوچولو موچولو هست.
پدر بزرگ به بچه ها گفت:
یه روز وقت دارید تا یه صفحه قصه برام بنویسید، یه کاردستی درست کنید و یه شعر حفظ کنید.
میشان و نیشان دست به کار شدن.
نیشان هر کجا به مشکل می خورد فکر میکرد، سوال می کرد، مشورت می کرد.
اما میشان با اولین شکست، بهانه می گرفت و بقیه رو مقصر می دونست.

آخر شب هر دو پیش پدر بزرگ اومدن.
نیشان 5 بیت شعر حفظ کرده بود که برای پدر بزرگ خوند.
و بعد توضیح داد که کار راحتی نبوده، و چند بار در طول روز تمرین کرده. تازه یه بارم برگه شعرش رو گم کرده بود و مجبور شده بود یه شعر دیگه حفظ کنه.
میشان دو خط شعر حفظ کرده بود که اونم غلط و غلوت می خوند.
پدر بزرگ ازش پرسید، چرا شعرش رو خوب حفظ نکرده:
میشان گفت: من اولش خوندم ولی دستخط شاعرش بد بود.
تازه شعرشم مسخره بود.
بعدم شعر دیگه خوندم، ولی هی یادم میرفت به خاطر همین، بی خیال شدم.
همش تقصیر حافظه ضعیف و شاعران بد هست.

نیشان کاردستیش رو که یه عروسک خوشگل بود به پدربزرگ نشون داد.
بعدشم توضیح داد که به خاطر کمبود وسایل، مجبور شده از وسایل بدرد نخوره و دور ریخته شده استفاده کنه.
تازه انگشت دستش هم زخم شده بود، ولی نیشان بازم تلاش کرده بود تا موفق بشه.
نوبت به میشان رسید.
یک گل کاغذی که له شده بود از جیبش در آورد.
بعدشم شروع کرد به بهانه آوردن: من وسایل لازم برای درست کردن کاردستی نداشتم.
بعدشم برگه های که خریدم خیلی سفت بود. همش تقصیره مغازه داره.
قیچی من هم کند بود.

نیشان قصه ی رو که برای پدر بزرگ نوشته بود رو خوند و توضیح داد که برای یاد گرفتن قصه نویسی، به کتابخونه سری زده و کمی مطالعه کرده.
بعدشم بعضی کتاب های قصه رو ورق زده تا یاد بگیره چطور می نویسن.
اما میشان، شروع کرد به غر زدن و گفت:
من قصه ننوشتم. اصلا سه تا کار رو نمیشه یه روز انجام داد.
تازه نوک مدادم هم شکست، تراش نداشتم.

پدر بزرگ دستی به سر دوقلوها کشید و گفت:
هر چقدر زحمت بکشی، همونقدر گیرت میاد.
با بهانه گرفتن و غر زدن فقط کار سخت تر میشه.
به جای این کارها، بهتره تلاش کنیم، مشورت کنیم، تسلیم نشیم و به جای بهانه دنبال راه حل مشکل بگردیم.

بعد رو کرد به میشان و گفت:
یه موش وقتی اشتباه می کنه، اشتباهش رو قبول می کنه و ازش درس میگیره.
اگر لازم شد عذرخواهی هم می کنه.
ولی بهانه گرفتن و غر زدن، فقط کار رو خرابتر می کنه.
میشان سرش رو پایین انداخت و از پدربزرگ عذرخواهی کرد.

فردایی اون روز پدر بزرگ مسابقه دیگه برگزار کرد و اینبار دوقلوها با تلاش و مشورت، هر دو برنده شدن.
پدر بزرگ هم برای هر دوتاشون، دوچرخه خرید.

قصه ما به سر رسید، کلاغ به خونه اش نرسید.
 

بالا