• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مالامال درد | سهیلا زاهدی نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع *Soheyla*
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 111
  • بازدیدها بازدیدها 5,473
  • کاربران تگ شده هیچ

*Soheyla*

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #111
دستم هنوز در دستش بود و گرمای آرامش‌بخش عجیبی به وجودم منتقل می‌کرد. از حسی که داشت توی دلم می‌پیچید می‌ترسیدم. اما الان، توی این لحظه دلم می‌خواست از این حس خوشایند لذت ببرم... ماه‌ها بود که چنین حسی نداشتم، قلبم مالامال از درد بود، دردهایی که روی قلبم سنگینی می‌کردند، آنقدر تیز و درد‌آور بودند، که خودم هم مانده بودم چطور این همه مدت تحمل کرده‌ام و تا اینجا طاقت آورده بودم.
- یک چیزی بگم؟
چون سرعت موتور کمی زیاد بود و باد میان موهایم می‌پیچید، برای اینکه صدایش را بهتر بشنوم خودم را کمی به او نزدیکتر کردم، طوری که چانه‌ام به شانه‌اش چسبید.
برای لحظه‌ای حس کردم نفسش را حبس کرد. انگشت شصتش نوازش وار روی پوست دستم به دوران افتاد.
- هنوزم از آدما می‌ترسی؟ هنوزم از خودت متنفری؟
دنیای اطرافم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : *Soheyla*

*Soheyla*

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
30,243
امتیازها
59,573
مدال‌ها
29
  • نویسنده موضوع
  • #112
***
کنارم روی نیمکت فلزی نشست و لیوان قهوه را سمتم گرفت.
از منظره‌ی روبه‌رویم چشم برداشتم و با تشکر کوتاهی لیوان را از دستش گرفتم و به بخار بلند شده از لیوان نگاه کردم.
طرح‌های کج و معوج که هر کدام به سمتی می‌رفتند. جایی که مرا آورده بود به شدت دنج بود. یک کافی شاپ شیک اما میان درختان کاج و سرو درختانی که قدشان سر به فلک کشیده بود. کافه‌ای شیشه‌ای میان چوب‌های سر به فلک کشیده‌ای که سرشان سبز بود.
تلالو نور غروب خورشید میان درختان و بازتابشان از دیوار‌های شیشه‌ای ساختمان، عجیب غروب غم‌انگیز و عاشقانه‌ای ساخته بود.
دلم می‌خواست ساعت‌ها داخل کافه بنشینم و به غروب آفتاب نگاه کنم و تا حس خفگی سیگار بکشم.
- جای قشنگیه!
به اطرافش سیری ناپذیر نگاه کرد و سرش را به تایید حرفم تکان داد. وهله‌ی اول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : *Soheyla*

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا