- تاریخ ثبتنام
- 19/5/19
- ارسالیها
- 1,163
- پسندها
- 30,243
- امتیازها
- 59,573
- مدالها
- 29
- نویسنده موضوع
- #111
دستم هنوز در دستش بود و گرمای آرامشبخش عجیبی به وجودم منتقل میکرد. از حسی که داشت توی دلم میپیچید میترسیدم. اما الان، توی این لحظه دلم میخواست از این حس خوشایند لذت ببرم... ماهها بود که چنین حسی نداشتم، قلبم مالامال از درد بود، دردهایی که روی قلبم سنگینی میکردند، آنقدر تیز و دردآور بودند، که خودم هم مانده بودم چطور این همه مدت تحمل کردهام و تا اینجا طاقت آورده بودم.
- یک چیزی بگم؟
چون سرعت موتور کمی زیاد بود و باد میان موهایم میپیچید، برای اینکه صدایش را بهتر بشنوم خودم را کمی به او نزدیکتر کردم، طوری که چانهام به شانهاش چسبید.
برای لحظهای حس کردم نفسش را حبس کرد. انگشت شصتش نوازش وار روی پوست دستم به دوران افتاد.
- هنوزم از آدما میترسی؟ هنوزم از خودت متنفری؟
دنیای اطرافم...
- یک چیزی بگم؟
چون سرعت موتور کمی زیاد بود و باد میان موهایم میپیچید، برای اینکه صدایش را بهتر بشنوم خودم را کمی به او نزدیکتر کردم، طوری که چانهام به شانهاش چسبید.
برای لحظهای حس کردم نفسش را حبس کرد. انگشت شصتش نوازش وار روی پوست دستم به دوران افتاد.
- هنوزم از آدما میترسی؟ هنوزم از خودت متنفری؟
دنیای اطرافم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر