• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مالامال درد | سهیلا زاهدی نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع *Soheyla*
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 101
  • بازدیدها 3,530
  • کاربران تگ شده هیچ

*Soheyla*

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
29,272
امتیازها
52,073
مدال‌ها
28
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
مالامال درد
نام نویسنده:
سهیلا زاهدی
ژانر رمان:
#عاشقانه #درام #اجتماعی
کد رمان:2688
نام ناظر: ☆هیرو☆ Queen_Hero

مالامال درد.jpg

خلاصه: هنگامی که برای نخستین بار فهمید چه اشتباهی در حق خودش و روحش کرده است. دیگر آن آدم سابق نشد.
زندگی ترمه‌ی عاشق بعد از گذشت پنج سال به بن بست رسیده است و نفس‌های آخرش را می‌کشد، ترمه‌ای که از دنیا بریده است و به یک نخ باریک وصل است...اما درست زمانی که آن نخ باریک پاره می‌شود، ممکن است کسی بتواند آن نخ پوسیده را گره‌ی کور بزند؟
 
آخرین ویرایش
امضا : *Soheyla*

Afsaneh.Norouzy

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
4/6/19
ارسالی‌ها
4,270
پسندها
100,329
امتیازها
74,373
مدال‌ها
52
سطح
43
 
  • #2

{ به نام داعیه سرمتن‌ها }

505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "


آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "


و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Afsaneh.Norouzy

*Soheyla*

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
29,272
امتیازها
52,073
مدال‌ها
28
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
" دارم عادت می‌کنم به نخواستن خواسته‌هایم... .
به گمانم این آغاز بی‌تفاوتی ست... .
و من،
می‌ترسم از چنین روزی... می‌گویم... .
پاییز معجزه‌ای ندارد... ؟
مثلاً یک روز صبح با صدای باران بیدار شوم
و نشسته باشم کنار خدا... .
" حوالی آسمـــــــآن‌ها "
دیگر هیچ هراسم نباشد... .
ازاین عادت های زمینی ... !
«عادل دانتیسم»
 
آخرین ویرایش
امضا : *Soheyla*

*Soheyla*

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
29,272
امتیازها
52,073
مدال‌ها
28
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
« سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی»

صدای چرخش کلید بروی قفل در مانند پتکی سنگین بر گوش‌هایم می‌نشیند و بر تنهایی‌ام دامن می‌زند‌ پوزخندی بر روی لبهایم نشست. طبق معمول باز در را به رویم قفل کرده و رفته است.
نگاه خالی از احساسم روی در، خانه‌ی غرق در تاریکی‌ام می‌ماند. صدای قفل شدن در هنوز هم در مغزم تکرار می‌شود...کلیک...کلیک...کلیک... .
باید مثل تمام چند ماه گذشته می‌ترسیدم. اینکه مشخص نبود چقدر و تا چند مدت تنها در این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : *Soheyla*

*Soheyla*

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
29,272
امتیازها
52,073
مدال‌ها
28
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
پک عمیقی به سیگارم می‌زنم، سوختن سیگار را میان انگشتان کشیده‌‌م تماشا می‌کنم گذشته مثل همین دودهای سیگار از جلوی دیدگانم محو می‌شوند...زیادی شبیه همین سیگار میان انگشتانم هستند؛ به ته خط رسیده است، می‌سوخت اما نمی‌ساخت.
کام دیگری می‌گیرم و دود غلیظش را در فضای خالی و نیمه تاریک خانه‌ی غرق سکوت فوت می‌کنم. دودهای سفید اطرافم را گرفته بودند و بوی تعفن مرگ می‌دادند.
نگاه خالی از احساسمم اطرافم چرخ می‌خورد. همه چیز شلخته‌وار دورم ریخته بود، اگر کمی حواسم پرت می‌شد قطعاً سایه‌های غرق در تاریکی را یا دزد خطاب می‌کردم یا هم جن...اما خودم خوب می‌دانستم حتی جن هم پا به این زندگی لجن‌زار نمی‌گذارد.
کتاب‌هایم کنار لپ تاپ نیمه بازم افتاده‌اند برگه‌های مچاله شده‌‌ای که دست خط خودم روی آن‌ها حک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *Soheyla*

*Soheyla*

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
29,272
امتیازها
52,073
مدال‌ها
28
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
سرم را از شیشه‌ی سرد برداشتم، به زمان حال برگشتم...راست گفته بود او را خوب نشناخته بودم.
دهن کجی به زن روبه‌رویم می‌کنم، هیچ شباهتی به ترمه‌ی پنج سال پیش نداشتم، به ترمه‌ی چهار سال پیش هم شباهتی نداشتم، به ترمه‌ی یک سال پیش هم شباهتی نداشتم...انگار اصلاً هیچ شباهتی به من نداشت! زن روبه‌رویم یک مرده‌ی متحرک بود...یک زامبی!
از پنجره فاصله گرفتم، پارکت‌های خانه مانند قلبم سرد بودند. لرزی به جان پوست و تنم افتاد. مشخص بود باز وسایل گرمایشی خانه کار نمی‌کند. از کار افتاده‌اند، از کار انداخته بودش!
صدای زنگ تلفن خانه لرزی به جانم انداخت، نگاهی گذرا به جایی که تلفن قرار داشت انداختم، روی پیشخوان کنار گلدان گل داوودی که ماه‌ها می‌شد که خشک شده بود، زنگ می‌خورد. بی‌توجه به زنگ خوردن تلفن دوباره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *Soheyla*

*Soheyla*

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
29,272
امتیازها
52,073
مدال‌ها
28
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
خودم را روی مبل پرت می‌کنم، سرما داشت در خانه ساکن می‌شد و سوختن پاکت‌ها هم گرمای چندانی ایجاد نکرد. پتوی نرمم را که روی دسته‌ی مبل قرار داشت، دورم می‌پیچم. خیلی وقت است که صدای راحیل قطع شده و من باز هم تنها مانده‌ام.
صدای نوتیف پیام گوشیم باعث می‌شود سرم را از لای پتوی دربیاورم و با چشم دنبالش بگردم. با دیدن گوشیم روی زمین، تنها حرکتی که می‌کنم دراز کردن دستم است و برداشتن گوشی آخرین مدلم. گوشی را بالا می‌آورم و جلوی صورتم نگه می‌دارم، آن اوایل آریا وقتی حبسم می‌کرد تمام وسایل ارتباطیم با بیرون را نیز با خودش می‌برد تا به گفته‌ی خودش سر عقل بیاییم، اما حالا او نیز به این نتیجه رسیده است که کسی در این برج خالی که فقط طبقه‌ی بیستم آن استفاده می‌شود، قرار نیست بیاید و به دادم برسد. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : *Soheyla*

*Soheyla*

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
29,272
امتیازها
52,073
مدال‌ها
28
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : *Soheyla*

*Soheyla*

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
29,272
امتیازها
52,073
مدال‌ها
28
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
آخر پیامش نیز اضافه می‌کند.
- یک‌وقت‌هایی هم که دلت گرفت، دل بده به دلِ زندگی و خیلی ساده، خودت رو با دلخوشی‌های معمولیِ پیش‌پاافتاده سرگرم کن، چای دم کن، غذای مورد علاقه‌‌ت رو بپز، خونه رو گردگیری کن، قفسه‌ی کتاب‌ها رو مرتب کن، به گل‌ها آب بده. چه اشکالی داره آدم در دل همین روزمرگی‌های جزئی زندگی، شفای درونِ خودش رو پیدا کنه؟ چه اشکالی داره ذهنت، قلبت، روحت رو کمی سرگرم کنی تا کی آروم بشن و تصمیم درست رو بگیرن...یک ذهن آروم بهتر از یک ذهن آشفته می‌تونه تصمیم گیری کنه.
نیشخندی به پیامش می‌زنم. میراث من را ندیده است، ندیده است که پنج سال تمام خودم را سرگرم کرده‌م، تظاهر به قوی بودن کردم و خودم را گول زدم بلکه دلیلی برای وصل ماندن به این زندگی پیدا کنم...دلیلی برای شاد بودن، دلیلی برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : *Soheyla*

*Soheyla*

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/5/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
29,272
امتیازها
52,073
مدال‌ها
28
سطح
28
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
موبایلم را خاموش می‌کنم، خسته‌م به اندازه‌ی تمام بُعد تاریکی آریا.
بیشتر زیر پتو می‌خزم و قبل از آنکه چشمانم از خستگی روی هم بیوفتد به خودم یادآوری می‌کنم که اولین کاری که فردا صبح باید انجام دهم، فسخ قراردادهای چاپ کتاب‌هایم است...باید این دنیای فانتزی را خراب کنم تا بتوانم در دنیای واقعی از دست آریا رهایی یابم.
***
صدای قدم‌هایی از راهروی بیرون باعث می‌شود سرم را از میان پتو بیرون بیاورم. مطمئن بودم که آریاست...در این برج خانواده‌های زیادی زندگی می‌کردند اما وقتی نوبت کمک به من می‌رسید، انگار این برج سوت و کور بود...دلیل تمامی این‌ها هم آریا بود، آریا بعد از اولین باری که داخل خانه اسیرم کرد، با ذکاوت من را دیوانه خواند و خودش را طفل معصومی جلوه داد که همه برای عشق و فداکاری او دل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *Soheyla*

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا