• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان چاه تنهایی | مریم علیخانی نویسنده برتر انجمن یك رمان

  • نویسنده موضوع maryamalikhani
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 79
  • بازدیدها 3,609
  • Tagged users هیچ

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
689
پسندها
5,697
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 2795
ناظر: @PRINCES
نام رمان: چاه تنهایی ( جلد دوم اتاق دریا )
نویسنده: مریم علیخانی
ژانر: #عاشقانه #تراژدی #درام
تگ: ویژه


1595513367464.png


خلاصه رمان: در پی ازدواج بابک و پگاه، راز زندگی سوگند و بهنام، با خواندن دست نوشته‌های سوگند توسط پسرش بر مَلا می‌شود. آن زمان که پرده اسرار کنار می‌رود و دو دلداده جدا افتاده از هم، بعد از سال‌ها جدایی دوباره بهم می‌رسند؛ فاجعه جدایی دیگری در بطن بابک شروع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Cãlypso

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/6/18
ارسالی‌ها
972
پسندها
18,994
امتیازها
42,073
مدال‌ها
35
‌‌{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
"...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
689
پسندها
5,697
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
گفتار نویسنده: خوانندگان محترم، رمانی که پیش رو دارید، جلد دوم رمان اتاق دریاست که سعی شده تا مستقل از جلد یک نگاشته بشود. اما چنانچه جلد اول را مطالعه کرده باشید از خواندن این رمان لذت بیشتری خواهید بُرد.
منتظر همراهی سبزتان هستم.

مقدمه:
عشق؛ این گیاه پیچنده عجیب که هم درد است و هم درمان، پس از تمام سال‌هایی که در مکتبش عاشقی کرده‌ام، هنوز هم برایم همان ناشناخته‌ی ویرانگر است و تو از این درد چه می‌دانی؟ از حرف‌هایی که در دلم ماند و دردش با خونم عجین شد و در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
689
پسندها
5,697
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
کروات ابریشمی راه کج شکلاتی‌ام را دور گردن انداختم و همین که خواستم گره‌اش را جلوی آینه قدی گوشه اتاق مرتب کنم، صدای فریاد مادرم در تمام خانه طنین انداز شد. به سمت پلکان دویدم و از بالا به طرف سالن پذیرایی طبقه پایین خم شدم.
اشرف، خدمه مخصوص مادرم رو به روی ویلچر او، روی زمین زانو زده بود و سعی می‌کرد با گرفتن دستهای خانم خانه، مانع از خود‌زنی او شود. با عجله از پله‌ها پایین رفتم و در همان حال، نام خواهرهایم را صدا زدم .
- بهناز؟ بهدخت؟، پس شما کجایید؟ مامان باز حالش خرابِ
من هنوز به پله آخر نرسیده‌‌ام اما، بهدخت از اتاقش که انتهای سالن است با شتاب بیرون می‌آید و خودش را به مادرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
689
پسندها
5,697
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
اشرف؛ نگاه نگرانش را روانه چشمان بی‌حال و پف کرده مادرم کرده و سری از روی تاسف تکان می‌دهد.
- آقا منم باید برم؟
پشت ویلچر مادرم می‌ایستم و همان طور که آن را به جلو هل می‌دهم، آهسته جواب می‌دهم.
- نه، بیا کمک کن خانم رو ببریم توی اتاق خودش یه کم استراحت کنه.
مادرم را از روی ولیچر بلند کردم و بغل گرفتم. داشتم روی تختخواب می‌گذاشتمش که بین زمین و آسمان، لبه آستین پیراهنم را چنگ زد و ملتمسانه پرسید:
- بهنام من دیوونه‌ شدم؟ آره؟ من دیوونه‌ام؟
انگار با این حرف، یک ظرف آب جوش، یک دفعه و بی‌خبر، در کاسه دلم خالی شد. دست ظریف و سفیدش را سمت لبهایم بردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
689
پسندها
5,697
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
آیینه جلوی ماشین را تنظیم کردم و نگاهی به خودم انداختم. دست، لای موهای روغن زده‌ام بردم و کمی آن‌ها را مرتب کردم. انگشتر گران بهایم را در انگشت چرخاندم و بلافاصله اتومبیل را روشن کردم و به راه افتادم.
چند ماهی می‌شد که از آمریکا برای سر و سامان دادن امورات کارخانه تازه تأسیسم، به ایران برگشته بودم. اما وخامت حالِ مادرم و رفتارهای وقیحانه پدرم، دیگر حتی حوصله‌ای برای انجام امورات روز‌مره، برایم باقی نگذاشته بود، چه رسد به مدیریت آن کارخانه بزرگ که نیاز به آرامش کامل، برای اداره‌اش داشتم.
در عمارت پدری، همه چیز پیدا می‌شد اِلّا ذره‌ای آرامش! تمام دردهایم یک طرف، ماجرای آشنایی بهناز با پسرکی یک لا قبا هم، به تازگی تبدیل به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
689
پسندها
5,697
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
اتومبیلم را گوشه خیابان، رو به روی درب اصلی دانشکده‌ای که ژیلا در آن درس می‌خواند. پارک کردم و با دست، روی فرمان ضرب گرفتم. بی دلیل و بهانه، سرخوشم و این حال خوش را مدیون افشین و رفاقت خالصانه‌اش هستم که نمی‌گذارد، ذهنم درگیر مشکلات خانواده‌گی‌ام باشد. نگاهم به جلوست که ناگهان از ضربه‌ای که به پشت ماشین می‌خورد کمی به جلو پرت می‌شوم. آیینه رو به رویم را تنظیم می‌کنم تا بتوانم پشت سرم را ببینم.
دختربلوندی که پشت رول هیلمن زرد رنگی نشسته، سعی می کند از میان دو ماشین جلویی و عقبی، اتومبیلش را از پارک بیرون بیاورد و نتیجه تلاشش همان برخوردی ست که با عقب ماشینم کرده، ناخداگاه از تقلایی که می‌کند، خنده‌ام می‌گیرد....
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
689
پسندها
5,697
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
ظاهراً "سوگند"، نام همان دختر زیبارویست که چند دقیقه قبل اورا دیده بودم که تا از زبان ژیلا آن را می‌شنوم، همزمان با حرکت لب‌های او زنجیروار در ذهنم اکو می شود.
ژیلا همان طور که در صندلی عقب نشسته، سرش را از مابین دو صندلی جلوی ماشین کمی جلو می‌آورد.
- راستی مبارک باشه آقا بهنام، ببخشید انقدر گرم صحبت شدیم، فراموش کردم بهت تبریک بگم!
تصویر زیبای سوگند، جلوی چشمم می‌لرزد و محو می‌شود. از خودم می‌پرسم: «چرا صحبتش را در مورد آن فرشته رویایی تمام کرد؟» اصلاً بابت چه چیزی تبریک می‌گفت که رویای خوشم را اینطور بهم ریخت؟ چشم راستم را کمی تنگ می‌کنم و با لرزش خیف سرم، می‌پرسم:
- بابت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
689
پسندها
5,697
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
چند روزی ست کبکم عجیب خروس می‌خواند. قرار اقامت ده روزه‌ام در ایران، مبدل به یک ماه شده است! آرش روزی چند بار از آمریکا تماس می‌گیرد و در مورد اموری که پا در هوا رهایشان کرده‌ام، می پرسد و روزی هزار بار غُر می‌زند که چرا زودتر به آمریکا بر نمی‌گردم؟
به گمانم مریض شده‌ام، از دردی شبیه گیجی و یا عادتی که ترک آن برایم محال شده است، رنج می‌برم. هر روز مثل معتادی که برای رسیدن به نشئگی بی‌قراری می‌کند و بعد از مصرف افیون در خلسه فرو می‌رود از دیدن آن دختر زیبا به خلسه‌ای عمیق فرو می‌روم. اما امان از لحظه جدایی!، آن زمان که هرچه چشم می‌چرخانم، دیگر اثری از آن یک جفت چشم دریایی نیست و چند لحظه بعد، افیون دوری او با خونم آمیخته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
689
پسندها
5,697
امتیازها
21,973
مدال‌ها
16
سمت درب بزرگ پذیرایی پا تند می‌کنم. هنوز تمام هوش و حواس پرنیان، مشغول آن چراغ قدیمی و لوکس است. سرم را به سویش برمی‌گرداندم.
- کاش بچه‌هات حداقل اندازه این آت و آشغالایی که دور خودت جمع کردی واست ارزش داشتن!
بی‌آنکه نگاهم کند با همان غروری که همیشه در صدایش موج می‌زد، جوابم را می‌دهد.
- ارزش نداشتید، تا حالا ننه دیوونتون رو گذاشته بودم گداخونه، شما هم به جای اینکه توی اروپا کِیف کنید و درس بخونید و با پول‌های من، آقایی کنید، الان معلوم نبود چه حال و روزی داشتید.
پوزخند مضحکِ نشسته بر لبهایم آنقدر غلیظ است که وقتی پوزخند می‌زنم، سر و چانه‌ام را همزمان با هم تکان می‌دهد.
- آخه جناب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا