مباحث متفرقه رمان با این ژانر بهم معرفی کن

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع طاهره خالدی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 531
  • بازدیدها بازدیدها 45,467
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    معرفی رمان
  • کاربران تگ شده هیچ

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,516
پسندها
15,874
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • مدیر
  • #501
امضا : .Mobina.
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] mersede

pouneh

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
450
پسندها
13,061
امتیازها
31,283
مدال‌ها
19
سن
20
  • #502
امضا : pouneh

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,516
پسندها
15,874
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • مدیر
  • #503
امضا : .Mobina.

ᎴᏋᏝᏗᏒᏗᎷ

کاربر خبره
سطح
31
 
تاریخ ثبت‌نام
1/9/23
ارسالی‌ها
3,045
پسندها
27,104
امتیازها
55,673
مدال‌ها
36
  • #504
رمان ترسناک جدید می‌خوام. اکثر قدیمی‌ها رو خوندم.
رمانهای ادوارد* نویسنده انجمن رو خوندی قلم ایشون فوق العاده قوی و ژانر رمانها جنایی...ترسناک و سلیقه ی خودته.
رمان نقاب هرماس در حال تایپ رو دیدی؟
 

امیر احمد

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
19/6/23
ارسالی‌ها
353
پسندها
3,318
امتیازها
16,763
مدال‌ها
11
  • #505

noongaf

نو ورود
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/8/22
ارسالی‌ها
63
پسندها
383
امتیازها
1,723
مدال‌ها
5
  • #506
دوستان میشه رمان طنز معرفی کنید اما نه طنزی که بیشتر کل کل باشه تا طنز
 
امضا : noongaf
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] mersede

گلبرگـ

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/23
ارسالی‌ها
33
پسندها
50
امتیازها
90
  • #507
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] mersede

Irsam_9233

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
24/5/23
ارسالی‌ها
4
پسندها
8
امتیازها
0
  • #508
از داخل دیوار گِلی فروریخته، نگاهی به داخل انداخت. تمام بدنش می‌لرزید، با دست‌هایش بازو‌های لاغرش را چسبیده بود و با رنگی شبیه به گچ، داخل را نگاه می‌کرد. سروصدای چند نفر را از پشت سر می‌شنیدم، کمی دورتر، صدای خنده و متلک انداختن. برگشتم و به سه یا چهار پسری که ایستاده بودند، نگاه کردم. کمی طول کشید تا سیاهی قدکشیده‌ی پشت‌سرشان را از تاریکی بی‌انتهای محیط تشخیص دهم. نمی‌دانم چطور اما چشم‌های خون‌آلودش را می‌دیدم؛ ناخواسته هوا را به جای لباس پسر چنگ زدم و بعد صدای فریادی آشنا...
وحشت‌زده در رخت‌خوابم نشستم. صورتش را واضح در سفیدی دیوار می‌دیدم.

خلاصه‌ی رمان: فربد، پسری که به دلیل نیروی عجیبش توسط خانواده‌اش رها شده است، در دامان مامان‌پری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

هویار

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
307
پسندها
2,991
امتیازها
13,933
مدال‌ها
10
سن
19
  • #509
رمان طنز خوب میخوام
لطفا کلیشه ای نباشه:heart-suit:
 
امضا : هویار

ANAM CARA

ناظر رمان
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/21
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
29,350
امتیازها
57,373
مدال‌ها
43
سن
21
  • #510
امضا : ANAM CARA
عقب
بالا