چند ساعتی گذشته بود، همه رفته بودند الی مریم.
دلش را نداشت که سعید را تنها بگذارد و برود. دوست داشت تا آخرین لحظهی عمرش اینجا بنشیند اما حیف که نمیشد.
گلهای محمدیای که در دست داشت را روی قبر پرپر کرد، آبدهانش را قورت داد تا بغض چمباتمه زده در گلویش پایین برود اما، نرفت.
گلهها داشت از سعید، دستی به خاک مرطوبشده با گلاب زد و شروع کرد به حرف زدن:
- سلام سعید، سلام بیمعرفت. خوب رفیق نیمهراه شدی ها! تو که موندنی نبودی، چرا قول موندن به من دادی؟ چرا امیدوارم کردی به این زندگیه نکبتی؟ راستش رو بگم سعید، این چند ساعت که بدون تو گذشت خیلی سخت بود، حالا من چطوری تا آخر عمرم بدون تو باشم؟
دیگر نتواست اشکهایش را کنترل کند، مرواریدهای افتاده از چشمانش صورتش را خیس کردند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.