• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان غریبه‌ای در پشت سر | ادوارد کاربر انجمن یک رمان

Edward

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,618
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #141
[THANKS]***

بالاخره روز عروسی فرا رسید. روزی که یکی از سرد‌ترین روز‌های دی ماه بود و باد استخوان سوز زمستانی بی‌رحمانه بر هر کسی که جرئت بیرون آمدن از خانه‌اش را داشت می‌وزید و او را منجمد می‌کرد. از آن دسته روزها که آدم حتی رغبت رفتن به حیاط خانه‌اش را از ترس سرما و یخ بستن دست‌ها و پاهایش ندارد و حتی اگر بهترین کت، چکمه و شاگرد را هم داشته باشید باز هم از گزند زمهریر در امان نخواهید بود.
آن روز سایه زخیم‌ترین پالتوی خود را که یک پالتوی خاکستری با خزهای سفید دور یقه‌اش بود را روی بلیز و شلوار ساده‌اش پوشید؛ کیف کوچک سفید خود را برداشت و سوار بر ماشینی که اردوان برایش از هتل فرستاده بود شد. قرار بود مراسم در یکی از سالن‌های طبقه پایین هتل برگزار شود و سایه باید در یکی از اتاق‌های طبقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Edward

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,618
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #142
[THANKS]سایه دوباره به دسته گل نگاه کرد و این‌بار احساس ناخوشایندی به او دست داد. با انگشتانش رزها را یکی‌یکی کنار زد تا کارت احتمالی را پیدا کند و وقتی یک پاکت نامه مشکی میان رزها پیدا کرد آهسته پاکت را از میان گل‌ها بیرون کشید و به هر دو طرف آن نگاه کرد. هیچ نوشته و یا مهری بر روی آن هک نشده بود. سایه گل‌ها را در بغلش جابه‌جا کرد و پاکت را باز نمود. ناگهان با دیدن یک کارت پستال براق و آشنا داخل پاکت یکه خورد و دسته گل از دستش لغزید و بر روی پارکت‌های کف اتاق افتاده و چند گلبرگ از آن جدا شد. دهان سایه به یک‌باره خشک شد،چ. او به سختی با دستانی لرزان کارت پستال را از داخل پاکت بیرون کشید و عکس پروانه قهوه‌ای رنگ با خطوط زیتونی بر روی آن مطمئن شد که هیچ اشتباهی در کال نیست. او در‌حالی‌که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Edward

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,618
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #143
[THANKS]مرگ پیش رویش قرار داشت. سایه چشمانش را بست و خود را آماده‌ی درد بی‌پایان، از شکستن تک‌تک استخوان‌هایش شد؛ اما با قلاب شدن دستی دور مچش، سایه در میان زمین و هوا معلق ماند. او ابتدا به پایین و نگاه کرد و با دیدن فاصله سرش گیج رفت بعد نگاهش را به ناجی خود دوخت. توقع داشت چهره‌ی اردوان را ببیند اما با دیدن یولیان که روی نرده‌ها خم شده و او را گرفته در‌حالی‌که با تمسخر به او لبخند می‌زند، خون در رگ‌هایش یخ بست. چرا جلوی سقوط او را گرفته بود؟ نتوانست به جواب این سوال فکر کند زیرا اردوان و ریموند خود را به لبه‌ی تراس رساندن تا به یولیان کمک کند و او را بالا بکشند. سایه متوجه چهره‌ی وحشت زده اردوان شد. خواست کلامی به زبان بیاورد که یولیان غیره منتظره با یک دست او را بالا کشید و روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,618
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #144
[THANKS]***
بخش سوم
«فصل شانزدهم»
من به انتخاب خودم در حال ماجراجویی نیستم بلکه این سرنوشت من بوده است.
«وینسنت ونگوک»

چقدر گذشته بود؟!‍ یک روز؟ دو روز؟ یک ماه؟ دقیقا نمی‌دانست! شمارش روزها از دستش دررفته بود. باید از کجا می‌فهمید وقتی در اتاق سرتاسر سفید گیر افتاده بود و او را به تخت بسته بودند! نه ساعتی اینجا وجود داشت و نه تقویمی روی دیوار؛ و فقط می‌توانست شب و روز را از پنجره‌ی فلزی اتاق با آن نرده‌های محکمش که همانند پنجره‌ی زندان بود، تشخیص دهد؛ آن هم زمانی که به خاطر برف و باران سخت یخ نزده بود. حداقل می‌دانست فصل زمستان است و این خود جای امیدواری داشت. سایه به این فکر خود پوزخند زد «جای امیدواری»! واقعا این جمله مسخره به نظر می‌رسید. دقیقا باید به چه‌چیزی امید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Edward

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,618
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #145
[THANKS]

رو به او غرید:
- توی لعنتی چرا اینجایی؟
یولیان در جواب او لبخند زد بعد با گام‌های آرام جلو آمد و سایه را که به تخت بسته شده بود برانداز کرد، سپس چهره‌اش حالت غمگین به خود گرفت و گفت:
- خانم واقعا ناراحت کننده‌ست شما رو در این وضعیت می‌بینم.
سایه دندان‌هایش را روی هم سابید:
- همه‌ی این‌ها زیر سر توئه!
یولیان ناگهان با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد؛ آنقدر بلند که سایه ناخودآگاه ترسید و خودش را کمی جمع کرد. واقعا در آن لحظه ترسناک شده بود، مخصوصا حالت چشمانش. سایه آب دهانش را قورت داد که در همین زمان یولیان خندیدن خود را قطع کرد و تنها یک لبخند بر چهره‌اش باقی ماند، با آرامش گفت:
- می‌دونی دوست دارم با ظاهر واقعیم به بحث جذابمون ادامه بدیم.
سایه دقایقی احساس کرد گو‌ هایش اشتباه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Edward

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,618
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #146
[THANKS]یولیان سرگرم شده چهره‌ی پر جوش و خروش سایه از عصبانیت را از نظر گذراند و گفت:
- سایه آنقدر عجله نکن و بین حرف‌های من نپر چون مجبور میشم در این صورت برای جلوگیری از حرف زدنت با پارچه دهنت رو ببندم.
سایه از این تهدید او کمی ترسید و ساکت شد؛ اصلا دوست نداشت علاوه بر دست‌ها و پاهایش دهنش نیز بسته شود. یولیان متفکر سر تکان داد و گفت:
- کجا بودیم؟ آهان اون‌جایی که تو فرار کردی و رفتی به سمت اولین بازیگر، این بازی که یک جنگلبان قلابی بود. او دقیقا طبق چیزی که بهش گفته بودم عمل کرد؛ وقتی تو رو برد تو کلبه من دقیقا فاصله چند متری از تو ایستاده بودم و منتظر بودم نوبت نشون دادن خودم برسه. بهار همین‌طور که بهش گفته بود با دور شدن جنگلبان سر و صدا کرد تا تو پیداش کنی و اون کیسه‌ی دست و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Edward

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,618
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #147
[THANKS]دود سیگار را از دهانش بیرون فرستاد و سایه به هاله‌ی دود در بالای سر خود خیر شد؛ گویا در آن دود سفید زندگی برباد رفته‌اش را می‌دید. حس می‌کرد تمام بدنش از شنیدن حرف‌های او سر شده اما هنوز اندکی امید در میان قلبش که بی‌امان به دیوار سینه می‌کوبید داشت، پس گفت:
- من ذره‌ای از حرف‌هات رو باور نمی‌کنم؟
یولیان پوزخند زد و با تکان دادن انگشت‌هایش خاکستر سیگارش را روی زمین ریخت گفت:
- پس باور نمی‌کنی اگه بگم مردی که گله‌ی سگ‌ها رو داشت هم هنوز زنده است چون توی تفنگی که تو باهاش به او شلیک کردی گلوله‌ی واقعی نبود؟
سایه دندان‌هایش را روی هم فشرد. چرا داشت این کار را با او می‌کرد؟ با گفتن این حرف‌ها قصد داشت به کجا برسد؟ یولیان با آرمش ادامه داد:
- در مورد روستای خالی هم که دیدی باید بگم دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Edward

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,618
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #148
[THANKS]
پس یعنی هر آنچه این مرد، یعنی یولیان به زبان آورده حقیقت محض بود؟ احساس کرد سرش از حجم این حقیقت غیر قابل هضم به دور افتاده و به شدت درد می‌کند؛ گویا یک میخ طویله را در سرش کوبیده باشند. گنگ به یولیان نگاه می‌کرد. به صورتش که دیگر به بشاشی دقایق قبل نبود و رنگی از جدیت به خود گرفته بود. او با لحن که کمی کلافگی در آن به گوش می‌خورد گفت:
- بهار من بهت اجازه ندادم بیای داخل پس برو بیرون!
بهار همانند دختر بچه‌ای لوس اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:
- برادر من این‌همه بهت کمک کردم میشه بمونم؟ فقط نگاه می‌کنم قول میدم.
یولیان با لحن آمرانه‌ای گفت:
- بیرون بهار! در رو هم پشت سرت ببند.
بهار عصبی گفت «برادر» و بعد محکم پای خود را روی زمین کوبید و با غیض اتاق را ترک کرد و در را نیز محکم پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Edward

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,618
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #149
[THANKS]
صدای بلند، کریس نووا را که به دیوار کوچه تکیه داده بود به زمان حال باز گرداند. بی‌حوصله توجه‌ی خود را به او داد و گفت:
- چی‌شده؟ جنس‌ها رو فروختی؟
کریس کلافه دستی میان جعد مشکی خود کشید و گفت:
- نتوانسته باهاش معامله کنم خیلی دندون گرده می‌خواد این‌همه جنس درجه یک رو به قیمت اشغال بخره!
نووا نفس خود را با آه بیرون داد؛ کیسه‌ای که در آن وسایل دزدی بود را از دست کریس قاپید و وارد خانه‌ای که چند قدم با مکانی که انتظار می‌کشید رفت او از در زنگ زده‌ی خانه که نیمه باز بود گذشت؛ از راهروی باریکی که به حیاط کوچک خانه رسید که زن پیری که چادر گلدار سفید به سر داشت گوشه‌ای نشسته بود و داخل لگن، رخت‌ها را می‌شست و دو بچه نیز درحال که با صدای بلند جیغ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Edward

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
30/4/21
ارسالی‌ها
580
پسندها
16,618
امتیازها
35,373
  • نویسنده موضوع
  • #150
[THANKS]
نووا جسم بی‌حال او را به عقب هول داد. مالخر با صورتی غرق در خون و بینی که کج شده بود روی زمین درازکش افتاد؛ نووا گام پیش نهاد، جلوی مو های او را محکم گرفت و خیره به چشمان قهوه‌ای مرد که مردمک انها از ترس می‌لرزید تیغه ‌ تیز دشنه را روی گلویش قرار داد و گفت:
- از اونجایی که من اصلا آدم بدی نیستم، بهت یه فرصت میدم تا کارت رو جبران کنی. این‌طوری که تو قیمت میدی و من نظرم رو نسبت به قیمت اعلام می‌کنم.
مرد ناله‌کنان گفت:
- دوبرابر قیمتی که قبلا گفتم میدم.
نووا بی‌معطلی چاقو را بالا آورد و نوک تیز آن را مقابل چشم چپ او گرفت زمزمه کرد:
- نمی‌خوای بیشتر فکر کنی؟
مرد از ترس تکان شدیدی خورد و وحشت‌زده فریاد زد:
- سه برابر...چهار برابر...پنج برابر اصلا هرقدر که تو بگی! التماست می‌کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
عقب
بالا