Edward
کاربر نیمه فعال
- تاریخ ثبتنام
- 30/4/21
- ارسالیها
- 580
- پسندها
- 16,618
- امتیازها
- 35,373
- نویسنده موضوع
- #141
[THANKS]***
بالاخره روز عروسی فرا رسید. روزی که یکی از سردترین روزهای دی ماه بود و باد استخوان سوز زمستانی بیرحمانه بر هر کسی که جرئت بیرون آمدن از خانهاش را داشت میوزید و او را منجمد میکرد. از آن دسته روزها که آدم حتی رغبت رفتن به حیاط خانهاش را از ترس سرما و یخ بستن دستها و پاهایش ندارد و حتی اگر بهترین کت، چکمه و شاگرد را هم داشته باشید باز هم از گزند زمهریر در امان نخواهید بود.
آن روز سایه زخیمترین پالتوی خود را که یک پالتوی خاکستری با خزهای سفید دور یقهاش بود را روی بلیز و شلوار سادهاش پوشید؛ کیف کوچک سفید خود را برداشت و سوار بر ماشینی که اردوان برایش از هتل فرستاده بود شد. قرار بود مراسم در یکی از سالنهای طبقه پایین هتل برگزار شود و سایه باید در یکی از اتاقهای طبقه...
بالاخره روز عروسی فرا رسید. روزی که یکی از سردترین روزهای دی ماه بود و باد استخوان سوز زمستانی بیرحمانه بر هر کسی که جرئت بیرون آمدن از خانهاش را داشت میوزید و او را منجمد میکرد. از آن دسته روزها که آدم حتی رغبت رفتن به حیاط خانهاش را از ترس سرما و یخ بستن دستها و پاهایش ندارد و حتی اگر بهترین کت، چکمه و شاگرد را هم داشته باشید باز هم از گزند زمهریر در امان نخواهید بود.
آن روز سایه زخیمترین پالتوی خود را که یک پالتوی خاکستری با خزهای سفید دور یقهاش بود را روی بلیز و شلوار سادهاش پوشید؛ کیف کوچک سفید خود را برداشت و سوار بر ماشینی که اردوان برایش از هتل فرستاده بود شد. قرار بود مراسم در یکی از سالنهای طبقه پایین هتل برگزار شود و سایه باید در یکی از اتاقهای طبقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر