• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان آرام من | زهرا ابراهیم زاده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #261
همین حرف این دخترک کوچک چنان دلگرمی‌ای به تنم تزریق کرد که هیچ مورفینی نمی‌توانست اینطور آرامم کند. پناه... این دخترک کوچک با آن ذهن و درک عمیق بزرگش مشخص بود دست پرورده‌ی مهرو است، مهرویی که با زجر بار پدر و مادر پناه را به تنهایی به دوش کشیده تا پناه به بچه‌ای تبدیل شود که الان هست. به سمت مهرو رفتم ، دستم را دور شانه‌اش حلقه کردم و او را به خودم فشردم، سخایی و سینا و پناه به سمت در حرکت کردند، در توسط سخایی باز شد و کیف را از دست پناه گرفت.
پناه به عقب چرخید و لبخند بامزه‌ای زد، دست‌های کوچکش را روی لب‌های غنچه‌ای‌اش گذاشت و بوسه‌ای روی هوا برایمان فرستاد.
- خیلی دوستتون دارم.
لبخندی روی لبم نشست، دست بالا بردم و بوسه‌ی تخیلی‌اش را در هوا گرفتم، پایین آوردم و روی صورت مهرو گذاشتم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #262
لبخند زد و با بغض سرش را بالا و پایین کرد، خودم را جلو کشیدم و بوسه‌ای زیر گلویش زدم، خودم را عقب کشیدم و گفتم:
- بغضت برا چیه پس؟!
لب برچید و گفت:
- از کجا فهمیدی؟!
وقتی بغض می‌کرد، گوشه‌ی لبش می‌پرید و چشم‌هایش در ثانیه‌ای پر از اشک می‌شد و نفس کشیدنش سخت! من عاشق او بودم و او را همچون کف دستم بلد...
دیده ای شهری را دوست داری چه می‌شود؟! خیابانش، کوچه‌ها و پس کوچه‌هایش را همچون کف دست بلدی، بالا و پایینش را، پستی و بلندی اش را... این زن شهر من بود، شهری که دیوانه‌وار دوست داشتم و او هنوز این را درک‌نکرده بود.
- اینم بماند دیگه؛ حالا بگو ببینم.
- رادمهر من بچه بودم که پناهو دادن تو بغلم. من با اون بزرگ شدم، یه روزم بدون اون نموندم. این اولین روزیه که اون یجاییه که نگرانشم و می‌دونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #263
- رادمهر به مرگ تویی که همه جون و‌ وجودمی نیای میام اون خونه رو روسر تو و اون زنیکه خراب می‌کنم.
چشم بستم و نفس عمیق کشیدم، تند و پشت سرهم. وقتی مطمئن شدم آرامم، گوشی را به گوشم چسباندم و‌گفتم:
- باشه میام.
گفتم و تماس را قطع کردم، گوشی را روی کانتر پرت کردم و با دوانگشتم چشم‌هایم را آنقدر فشار دادم که کم‌ ماند از حدقه بیرون بزند، عطر یاس در مشامم پیچید و بعد از رایحه‌ی آرامش بخشش دست شفا بخشش روی دستم‌ نشست.
- چشات در اومد رادمهر.
دستم را پایین کشید و من گیج تکیه‌ام را به کانتر دادم.
- گیر داده بیا.
- خو برو.
- تورو چیکار کنم؟!
خندید، از همان خنده‌های قشنگ که دلبرانه چال لپش را به رخ می‌کشید.
- یه جوری گفتی فکر کردم سه سالمه و تو‌ نبودنت می‌زنم همه‌ی وسایلی که دستم می‌رسه رو میشکونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #264
ساعت شش بعدازظهر بود و من ساعت هفت و نیم باید به دنبال پناه می‌رفتم؛ اما حالا با لجبازی سلطان بانو اینجا و در حیاط عمارت ایستاده بودم!!
کلافه پوف بلندی کشیدم و وارد عمارت شدم؛ اما طبق معمول نه هیچ خدمتکاری برای خوش آمدگویی آمد و نه حتی خود سلطان بانو...!
متعجب قدم‌هایم را به داخل برداشتم و با طی کردن چند پله وارد سالن پذیرایی شدم، سلطان بانو روبه‌روی تلوزیون بزرگ ۷۲ اینچ نشسته بود و صورتش مشخص نبود.
- سلام.
سر چرخاند و نگاه من به صورتش افتاد، لبخندی زد و به کنارش اشاره زد.
- بیا بشین.
به سمت مبل رفت و مقابلش ایستادم، بوی عطر خنکی در فضا پیچیده بود و این از سلطان بانو بعید بود. موهایش را به رنگ جدید دودی رنگ تغییر داده بود و همین چهره اش را کمی مسن‌تر نشان می‌داد، طبق معمول آرایشش به جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #265
دهانم خشک شده بود و زبانم به سقف دهانم چسبیده بود، جواب حرفی که در ذهنم می چرخید را می‌دانستم؛ اما گفتم:
- اون نمی‌تونه با پناه خارج شه.
خندید و ردیف دندان‌های مرتب و سفیدش چشمم را طوری زد که ته دلم با تمام وجود؛ اعتراف کردم از او متنفرم.
- رادمهر؟ لطفا عزیزم. تو که انقدر خنگ نبودی.
خنده‌اش را جمع کرد و به جلو خم شد، چشم‌هایی که هم‌رنگ چشم‌های من بود را به صورتم دوخت و‌ گفت:
- تو خیلی خوب می‌دونی می‌تونم جوری اونارو از مرز خارج کنم که روح هیچ‌کس خبردار نشه. فکر کنم یادته به واسطه‌ی اون شرکت چه روابطی دارم؟!
می‌دانستم، خیلی هم خوب می‌دانستم. فقط گفتم تا آن کور سوی امید در دلم خاموش نشود، او آنقدر پر قدرت بود که با یک بشکن زدنی آن‌ها را از کشور خارج کند. چنگ می‌انداختم، به هرچیزی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #266
نگاهش کردم.
- من اونارو دست سینا نمی‌سپرم. تاوانش هرچی می‌خواد باشه.
صورتم را گه دید مات شد و نگاهش یخ بست! حتی پلک هم نمی‌زد اما در نهایت نفس عمیقی کشید؛ اخم درهم کشید و کلافه گفت:
- با این سنت خجالت نمی‌کشی؛ گریه می‌کنی!؟
خبر نداشت که من بدون مهرو حتی نفس هم نمی‌توانستم بکشم!؟
- مهرو و پناه نباید دست سینا بیفتن.
پوف کشید، پوفی از سر کلافگی! از جا بلند شد به سمت میز رفت و دستمال کاغذی را بیرون کشید. به سمتم آمد و دستمال را به سمتم گرفت.
- اشکاتو پاک کن.
اشک‌های جاری شده‌ام اذیتش می‌کرد؟! نه! او قلبی در سینه نداشت که اشک‌های من آن را به لرزه در بیاورد.
دستش را پس زدم و از جا بلند شدم.
- رابطه رو تموم می‌کنم باشه قبول! اما اون عوضی نباید دستش به پناه و مهرو بخوره. اون یه مریض روانیه. من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #267
در زدم و زنگ را پی‌درپی فشردم، دوست نداشتم صدای زنگ قطع شود، دوست نداشتم این صدای ذهنم که مانند شیر می‌غرید و می‌گفت «اشتباه کردی» را بشنوم. در می‌زدم‌ و حواسم را از قلبی که همچون گنجشکی خودش را به قفس سینه‌ام می‌کوبید و مدام تکرار می‌کرد «بدون مهرو دیگه تپش ندارم» پرت کنم.
در باز شد و نگاه تارم که با پرده‌ای اشک به نمایش نشسته بود؛ را به ماه بانو دوختم، نفس نفس می‌زد و چشمان چروکیده‌اش را گشاد کرده بود. با دیدنم دستش را از روی لباس گل گلی و هفت رنگ‌ و روسری نخی سبز روی قلبش گذاشت و ترسیده گفت:
- مادر چی‌شده؟!
همین حرفش، همین مادر گفتنش، مانند سنگی روی هسته‌ی بغض گلویم افتاد و آن را شکست و من فقط زمزمه کردم:
- ماه بانو... .
جلو رفتم، دست‌هایم را دورش حلقه کردم، سرم را روی شانه‌اش گذاشتم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #268
- نیست. همین براش بس نیست، باید کم بیارم.
- می‌خوای ترکش کنی؟!
سکوت کردم و اشک‌هایم با چکیدن جوابم را فریاد زدند.
- چرا؟!
چیزی نگفتم! چه می‌گفتم اصلا؟! می‌گفتم از عشقم می‌گذرم به‌خاطر عشقم؟! به‌خاطر بی آبرو نشدن این عشق؟! به‌خاطر اینکه خودخواه نیستم و نبودن پناه را به مهرو تحمیل نمی‌کنم؟! اصلا شاید داشتم راه را اشتباه می‌رفتم، شاید راه درست اینی نبود که روبه‌رویم بود. نمی‌دانستم... ذهنم خالی بود اما قلبم پر از درد جدایی.
- سلطان بانو مگه نه؟!
قلبم سرد شد و دستم مشت، نگاهم سخت شد و نفسم سنگین...صدای ماه بانو در سرم چرخید.
- اون زن هرچی که بخواد به‌دست میاره، به هر قیمتی! وقتی گفت تو و مهرو رو جدا می‌کنه، مطمئن بودم از پسرش می‌گذره برای پسرش.
کمی سکوت برقرار شد و دوباره صدای روح بخش ماه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #269
به محض دیدنش دلم‌ تنگش شد، قلبم برای هزارمین بار با دیدنش لرزید و در دلم اعتراف کردم.
«من این زنو تا پای مرگ دوست دارم»
گفته بودم رنگ‌های روشنی که به تازگی می‌پوشد، بسیار برازنده او و پوست سفیدش است؟! مثلا همین شومیز تابستانی هلویی؛ با یک شلوار سفید و شال سفید، صندل تابستانی هلویی و کیف هم رنگش آنقدر او را خواستنی کرده‌ بود که مقاومتم را درهم شکست، به سمتش پرواز کردم و چنان محکم در آغ*وشش گرفتم و دست*هایم را دورش حلقه کردم که صدای آخش بلند شد. با خنده دست روی بازوهایم گذاشت و سعی کرد مرا به عقب بکشد.
- رادمهر له شدم.
عقب کشیدم و‌ نگاهش کردم، یک دل سیر... با تمام وجود و عشق، دوست داشتم حفظ شوم، کوچک‌ترین جزئیاتش را.
موهای موج‌داری که فرق باز کرده و هارمونی قشنگی با شال سفیدش ایجاد کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #270
تا وارد اتاق شدم، با دیدن مهرو آن هم در آن لباس شب سرمه‌ای و حریر، عقل و هوش و قلبم هم‌زمان رفت. به سمتش قدم برداشتم، دست‌هایم را دور کمرش حلقه کردم و به اندازه تمام دلتنگی‌هایی که قرار بود گریبانم را در آینده بگیرد به خودم فشردمش... .
***​
روی مبلی که روبروی تراس بود؛ نشسته بودم، صدای تیک‌تاک ساعت دیواری پانای روی دیوار گه‌گاهی نگاهم را به سمتش می‌کشاند که نشانم می‌داد وقتم رو به اتمام است، نگاهم اوریب روی مهرویی که غرق خواب بود و سپس روی زیر سیگاری چوبی‌ام نشست. پر شده بود، دیگر جایی برای خاموش کردن سیگاری که در دستم می‌سوخت؛ نداشتم.
پرحرص، پوک بعدی‌ام را عمیق کشیدم و هم‌زمان چشم دوختم به سر سیگار که می‌سوخت و سپس به خاکستر تبدیل می‌شد... چقدر شبیه به این سیگار شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Zohlebrahimzade

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا