- تاریخ ثبتنام
- 8/2/21
- ارسالیها
- 244
- پسندها
- 1,851
- امتیازها
- 11,713
- مدالها
- 8
- سن
- 29
- نویسنده موضوع
- #241
مهرنوش با خنده او را به سمتم کشاند و گفت:
- عروس خوشگلمون ماتت نبره.
روبهرویم که ایستاد با عشق از نظر گذراندمش.
مانتوی سفید انتخابیام آنقدر زیبا به تنش نشسته بود که دوست نداشتم چشم از او بردارم.
شال بنفش پاستیلی را روی موهای زیبایش که آزاد رها گذاشته بود انداخته و آرایش ملیح همیشگیاش او را به شدت خواستنی کرده بود.
مات نگاهم کرد و با تعجب پرسید:
- چهخبره؟!
پناه با دو به سمتمان دوید و با ذوق گفت:
- مامانی داری عروس میشی!
خم شدم و در آغ*وشم گرفتمش و مقابل مهرو ایستادم، دسته گل را به سمت پناه گرفتم و گفتم:
- خانوم کوچولو؟! اجازه دارم مامان قشنگتو ازت خاستگاری کنم؟! تا بشه خانومم؟! بشه محرمم؟! تو و مامان قشنگت بشید روشنایی خونم؟!
پناه نگاهی به مهرو انداخت و سپس دسته گل را از دستم...
- عروس خوشگلمون ماتت نبره.
روبهرویم که ایستاد با عشق از نظر گذراندمش.
مانتوی سفید انتخابیام آنقدر زیبا به تنش نشسته بود که دوست نداشتم چشم از او بردارم.
شال بنفش پاستیلی را روی موهای زیبایش که آزاد رها گذاشته بود انداخته و آرایش ملیح همیشگیاش او را به شدت خواستنی کرده بود.
مات نگاهم کرد و با تعجب پرسید:
- چهخبره؟!
پناه با دو به سمتمان دوید و با ذوق گفت:
- مامانی داری عروس میشی!
خم شدم و در آغ*وشم گرفتمش و مقابل مهرو ایستادم، دسته گل را به سمت پناه گرفتم و گفتم:
- خانوم کوچولو؟! اجازه دارم مامان قشنگتو ازت خاستگاری کنم؟! تا بشه خانومم؟! بشه محرمم؟! تو و مامان قشنگت بشید روشنایی خونم؟!
پناه نگاهی به مهرو انداخت و سپس دسته گل را از دستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.