• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان آرام من | زهرا ابراهیم زاده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #241
مهرنوش با خنده او را به سمتم کشاند و گفت:
- عروس خوشگلمون ماتت نبره.
روبه‌رویم که ایستاد با عشق از نظر گذراندمش.
مانتوی سفید انتخابی‌ام آنقدر زیبا به تنش نشسته بود که دوست نداشتم چشم از او بردارم.
شال بنفش پاستیلی را روی موهای زیبایش که آزاد رها گذاشته بود انداخته و آرایش ملیح همیشگی‌اش او را به شدت خواستنی کرده بود.
مات نگاهم کرد و با تعجب پرسید:
- چه‌خبره؟!
پناه با دو به سمتمان دوید و با ذوق گفت:
- مامانی داری عروس می‌شی!
خم شدم و در آغ*وشم گرفتمش و مقابل مهرو ایستادم، دسته گل را به سمت پناه گرفتم و گفتم:
- خانوم کوچولو؟! اجازه دارم مامان قشنگتو ازت خاستگاری کنم؟! تا بشه خانومم؟! بشه محرمم؟! تو و مامان قشنگت بشید روشنایی خونم؟!
پناه نگاهی به مهرو انداخت و سپس دسته گل را از دستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #242
لحظات خوبی نبود؛ نه مثل چیزی که همیشه روال است پر از احساس و اشک وذوق؛ نه آن‌طور که انتظار می‌رفت پر از احساس و خوشحالی. پناه به آغوش خاله‌اش پناه برد و مهرو مقابل مادر و پدرش ایستاد، چشم‌هایش برق داشت اما صورتش بی حس بود!
بی هیچ حسی حتی یک نیمچه لبخندی! مادرش پیش قدم شد و دستانش را دور گردن مهرو حلقه کرد و او را به خود فشرد، مهرو اما پر بود از تردید؛ به دنبال یک تائید می‌گشت تا دستانش را بالا بیاورد و دور مادرش حلقه کند، نگاهم کرد، سرم را به نشانه تایید بالا و پایین کردم و تاییدی که منتظرش بود را با چاشنی لبخند به او عطا کردم. دستانش بالاخره روی کمر مادرش نشست و سپس صدای پر ذوق مادر در فضا پیچید .
- خوشبخت بشی دخترم، ما نذاشتیم خوشبخت شی، انشاالله به حق علی خوشبخت شی.
درنهایت مادرش دل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #243
دراز کشیده بودیم، سرش روی بازوی دست چپم بود و انگشتانم میان موهای بلندش روی سرش در حال بازی بود، دست راستم زیر سرش بود و دست راست او روی قفسه‌ی سینه‌ام خط‌های فرضی می‌کشید.
- رادمهر؟!
صدای گرفته‌ام فضای اتاق را گرفت.
- جانم خانومم؟؟
- می‌گم اگه بخوای من آمادم!
نفهمیدم از چه حرف می‌زند که سرم را به سمتش خم کردم و گفتم:
- آماده‌ی چی عزیزم؟!
- چیز دیگه... الان دیگه محرمیم دیگه، یعنی اگه بخوای...
حرفش را خورد و من اخم درهم کشیدم، دستم را زیر چانه‌اش گذاشتم و همزمان گفتم:
- مهرو ببینمت!
سر بالا آورد و من اخمم را بر خلاف میلم ثابت نگه داشتم.
- این چی بود الان؟؟
مظلوم گفت:
- حرف بدی زدم؟!
از جا بلند شدم و نشستم، او نیز به طبعیت از من نشست ، دستانش را در دستم گرفتم، به چشم‌هایش خیره شدم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #244
چشم‌هایش برق عجیبی می‌زد و و کنار چشم‌هایش از لبخند عمیقش چین می‌افتاد.
با به یاد آوردن چیزی لب برچید و گفت:
- الان یه هفته باید بدون پناه باشیم؟!
خندیدم و لب جلو آمده‌اش قلبم را زیرو رو کرد.
- عمه مهرنوشش گیر داد بمونه یه هفته پیشش.
- آره.
- انگار می‌خواست بهمون مهلت بده من تو این هفته حسابی دلی از عزا در بیارم.
چشم گرد کرد و تا خواست از تخت پایین برود از بازویش گرفتم و روی تخت انداختم و شروع به قلقک دادنش کردم، صدای خنده‌های بلندمان در فضا پیچیده بود.
با خنده گفتم:
- تا پنج دقیقه پیش از خود گذشتگی می‌کردی حالا در‌می‌ری؟!
میان خنده و بریده بریده گفت:
- راد... رادمهر... بسه... بسه غلط کردم... .
خندیدم و دست از قلقلکش برداشتم اما او هنوز می‌خندید، خودم را بالا کشیدم و سایه‌ام رویش افتاد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #245
یک هفته... یک هفته وقت کمی نبود برای عادت کردن، عادت کردن به بوی تن مهرو، برای عادت کردن به وجودش؛ باور کردنی نبود اما دوست نداشتم از کنارم جم بخورد. وقتی نزدیکم نبود، بد خلق می‌شدم؛ تبدیل به رادمهر بی اخلاقی می‌شدم که مسکنش را می‌خواست و به محض در آ*غو*ش گرفتنش به رادمهر پر انرژی‌ای تبدیل می‌شدم که نظیرش را ندیده بودم. این رادمهر را دوست داشتم، این رادمهری که وجودش به مهرو وابسته بود را عجیب دوست داشتم.
در این یک هفته مهرو کم کم عادت کرد به بودنم در کنارش، دیگر در خواب واکنش‌های سریع و عجیب نشان نمی‌داد و این مرا به خواسته‌ام نزدیک‌تر می‌کرد، خواسته‌ای که یک‌روز وقتی او در آشپزخانه در حال آشپزی بود؛ جلوی آیینه در حال شانه کردن موهایش بود، در حال دیدن فیلم کمدی و عاشقانه بود یا در حال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #246
جرقه‌ای در ذهنم خورد، او را رها کردم و به سمت اتاق رفتم لباس خانگی‌ام را با یک دست لباس تعویض کردم و از کمد برای او لباس‌های مناسب برداشتم، از اتاق بیرون زدم و به سمتش رفتم.
لباس‌هایش را به سمتش گرفتم و گفتم:
- بپوش بریم!
چرخید و متعجب اول به لباس‌ها و سپس به من نگاه کرد.
- کجا؟!
لبخند زدم.
- به اولین رقصمون زیر بارون دعوتت می‌کنم عزیزم.
دوباره همان ذوق همیشگی و همان حال؛ اما زبانش چیز دیگری گفت:
- رادمهر، سرما می‌خوری دیوونه شدی!
به طرفش خم شدم و ب*و*سه‌ای روی گونه‌اش کاشتم.
- با شما دیوونگیم‌ دنیای خودشو داره عزیزم یالا بپوش.
خندید ب*و*سه‌ام را بی جواب نگذاشت، لباس‌ها را از دستم گرفت و به سمت اتاق دوید و جیغ زد.
- عاشقتم دیوونه.
چند لحظه بعد آماده که مقابلم ظاهر شد با خنده دستش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #247
صدایمان بلند و خنده‌هایمان بلندتر شد
"گل بهارم
در انتظارم
حریق سبزی
بیا کنارم"
می‌خندیدیم؛ می‌خواندیم و می‌رقصیدیم، بی‌دغدغه و بی‌توجه به دنیا و این چیزی بود که هردو می‌خواستیم.
به چشم‌هایش خیره شدم و خواندم:
"تن حریرت جوی عطر جاری
صدای گرمت غیرت قناری
بذار بگیرم مثل تور دریا"
در آغ*وشم فشردمش
"تو رو در آغوش ، ماهی فراری
بیا کنارم سرو ناز بی تاب
بیا کنارم زیر طاق مهتاب
عطش ببازیم به نسیم دریا
غزل برقصیم تا طلوع فردا
گل بهارم در انتظارم ،حریق سبزی بیا کنارم
اینبار نوبت او بود تا با خواندنش دلم را ببرد
" اگه بدونن ابر و باد و بارون
چه دلنوازه این شب مهربون
هجوم می آرن روی چرت کوچه
صدای شهر رو می برن آسمون
غروب گذشت و شب رسید به نیمه
تب تو می خواد گل سرخ هیمه
بگو بخوابن همه اهل دنیا
هنوز یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #248
نگاهش کردم، در چهره‌اش همه چیز بود به‌جز غمگینی؛ پشیمانی یا حتی ناراحتی!
دستم را پیش بردم و روی صورتش کشیدم، می‌ترسیدم بپرسم، می‌ترسیدم بپرسم و جوابی بگیرم که روزی هزاربار خودم را لعنت کنم. اما باید می‌پرسیدم تا قلب ناآرامم آرام شود.
- مهرو؟!
صدایش آرام و متین به گوشم رسید، لپ‌های سرخ و‌ نگاهی که می‌دزدید نشان از شرمی می‌داد که بدون آنکه نگاه به چشم‌هایش کنم؛ حسش می‌کردم.
- جانم؟!
آب دهانم را فرو خوردم و در نهایت به زبان جاری کردم سوالی که مانند مته مغزم را سوراخ می‌کرد.
- اذیتت کردم؟!
از آغوشم بلند شد و نشست، تیشرت سفیدم آنقدر زیبا به تنش نشسته بود که گویی از اول برای او دوخته شده بود، آنقدر بامزه شده بود که نمی‌توانستم چشم از او بردارم، موهایش دورش رها شده، بدون هیچ آرایش با لپ‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #249
آرمان از آغوشم جدا شد و رو به مهرو با لبخند گشاده‌ای گفت:
- کاری نکردیم، وظیفه بود.
با به یادآوری موضوعی؛ دهان باز کردم تا سوالی از آرمان بپرسم.
- راسی پناه...
با صدای جیغش سرم به سرعت به سمت در چرخید که همراه با مهرنوش وارد شد، با دیدنش تازه متوجه شدم چقدر دلتنگش بودم، به سرعت به سمتش قدم برداشتم و در کسری از ثانیه پناه به آغوشم پرید. با عشق در آغوشش کشیدم و بلندش کردم، بوسه‌ای از ته دل روی لپش کاشتم و با بوییدن عطر موهایش عطر موهای مهرو در مشامم نشست. نگاهش کردم و با لبخند گفتم:
- دختر کوچولو کجایی شما دل ما برای شما تنگ شد خیلی.
لبخندی از ته دل زد و جای خالی یک دندان خالی باعث شد متوجه شوم این دخترک کوچک شروع به بزرگ شدن کرده.
- عمو آرمان گفت مامان مهلو و تو می‌خواید برام داداش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #250
روی چمن‌های سرسبز زیرانداز حصیری پهن بود، بالای آن سایه‌بان نصب شده بود تا مبادا آفتاب اذیت کند، هوا خنک بود و دل‌انگیز، آخر شهریور بود و سرسبزی‌ها مزین می‌شد به نارنجی زیبای پاییز.
صدای خنده‌ها و جیغ پناه و آروین که دور یک گربه می‌چرخیدند و با او بازی می‌کردند به گوش می رسید، با مهرو روی زیرانداز نشسته بودیم و او به قفسه سینه‌ام تکیه داده و دست‌های من روی شکمش قفل شده بود و هردو با لذت به پناه و آروین نگاه می‌کردیم.
- اون‌ روز تو اتوبان...
با صدای مهرو حواسم از بچه‌ها پرت شد و نگاهم جلب او شد.
سرش را بالا آورد و با دیدنم لبخندی زد.
- زدم تو‌ گوشت مگه‌ نه؟!
با به یادآوری آن روز خندیدم، بلند و از ته دل، او نیز با خنده‌ام خندید، لپش را کشیدم و از خنده‌ام کاستم.
- سرنوشت پر از اتفاقاتیه که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا