داستان کودک داستان کودک نئولی و چشمه‌ی سحرآمیز | سیده مریم حسینی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع miss_marynovel
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 3
  • بازدیدها بازدیدها 1,605
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    #تخیلی #طنز #معمایی
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
698
پسندها
6,966
امتیازها
21,973
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 70

نام داستان: نئولی و چشمه‌ی سحرآمیز
نام نویسنده: سیده مریم حسینی
ژانر: #طنز #معمایی #فانتزى
خلاصه:
دختر قصه‌ی ما توی شیطنت و شلوغ کاری حرف اول رو می‌زنه، دوست داره همیشه اول باشه و به همه زور میگه اما، مسابقه‌ی بزرگ مدرسه دید اون رو نسبت به اطرافیانش عوض می‌کنه! یعنی قراره چه اتفاقی بیوفته؟
جنسیت مخاطب: برای همه
سنین ۴سال به بالا
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ZAHRA MODABER

مدیر بازنشسته
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
12/5/20
ارسالی‌ها
466
پسندها
3,679
امتیازها
17,033
مدال‌ها
30
  • #2
1629473370785.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان کودک خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ داستان کودک کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان‌کودک به لینک زیر مراجعه فرمایید!
تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی


درصورت پایان یافتن داستان کودک خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ZAHRA MODABER

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
698
پسندها
6,966
امتیازها
21,973
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #3
"راوی"
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.
توی یه دهکده‌ی کوچیک مردم زیادی با خوشحالی در کنار هم زندگی می‌کردن.
توی این دهکده یه مدرسه‌ی بزرگ و مشترک بود که تمام اهالی ده بچه‌هاشون رو برای تحصیل اونجا می‌فرستادن.
مدیر مدرسه آقای پائُلو و ناظمشون هم آقای جکسون یه مرد باهوش و مهربان بود!
نزدیک به رودخونه، خانواده‌ی میکِل زندگی می‌کردن.
آن‌ها دو فرزند داشتن به اسم نئولی و رایو، رایو پسر بسیار آرومی بود اما برعکس، نئولی دختری بسیار شلوغکار و البته یه کوچولو خشن و همیشه هم با برادرش سر چیزهای مختلف دعوا داشت و باهاش کنار نمی‌اومد.
حتی در مدرسه جوری برخورد می‌کرد که کمتر کسی می‌دونست که آن‌ها باهم خواهر و برادر هستن.
***
کلاس‌ها رو به اتمام و تعطیلات تابستانی در راه بود، بنابراین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
698
پسندها
6,966
امتیازها
21,973
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #4
مرحله چهارم شنا در امتداد رودخانه و رسیدن به ابتدای جنگل.
و در مرحلعه‌ی پنجم می‌بایستی کلیدی که مربوط به گروهشون هست رو پیدا کنن.
مکان کلید درون تنه‌ی درخت...!
و در ادامه با مرحله ششم آشنا می‌شیم.
***
"اولین روز مسابقه"

همانطور که روز قبل با هم هماهنگ کرده بودن قرار شد رایو مرحله‌ی اول رو، و رابرت هم مرحله دوم رو انجام بده.
شرکت کننده ها هر کدام بر روی صندلی‌های مخصوص نشسته و منتظر صدای سوت مدیر بودن.
همواره رابرت پرچم به دست بالای سر رایو ایستاد تا بعد از اتمام کار به سرعت به سمت صخره برود.
صدای جیغ و تشویق حُظار عام از دانش‌آموزان و اولیا تمام منطقه جنگلی رو پر کرده بود.
استرس و هیجان در چهره تمامی شرکت کنندگان هویدا بود و فقط چند ثانیه تا آغاز مسابقه مانده است.
۱
۲
۳
و سوت آغازین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا