نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لحظه‌های پُر دردسر | سیده مریم حسینی کاربر انجمن یک رمان

نظرتون راجب رمان لحظه‌های پر دردسر چیه نولاویان؟

  • قلم حرفه‌ای

    رای 8 42.1%
  • عالی و هیجان انگیز

    رای 2 10.5%
  • جالب و خوندنی

    رای 8 42.1%
  • خوب

    رای 1 5.3%

  • مجموع رای دهندگان
    19

miss_marynovel

ناظر ارشد رمان
ناظر ارشد رمان
سطح
12
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
4,550
امتیازها
21,263
مدال‌ها
11
به نام پادشاه عالم عشق
که نامش هست نقش خاتم عشق
کد: ۴۳۶۴
ناظر: .Aurore. Tiam.M

نام رمان: لحظه‌های پُر دردسر
نویسنده: سیده مریم حسینی
ژانر: #پلیسی #هیجانی
#طنز #عاشقانه
لحظه پر دردسر.jpg

خلاصه:
داستان ما راجب یه دختر سرسخت و بازیگوش که به جاش شوخ‌طبع و مهربونه و به جاش بداخلاق هست، که ناغافل با سر توی کندوی عسل میره، یه ثروت ناخواسته که مسیر زندگی‌اش رو به کل تغییر میده، نگم که چه اتفاق‌های عجیبی توی این کندو براش میوفته که باعث می‌شه ناخواسته وارد یه سری عملیات‌های پلیسی بشه!
حالا ته این عملیات چی میشه خدا می‌دونه!

لینک شخصیت‌های رمان
 
آخرین ویرایش

ZARY MOSLEH

نویسنده انجمن + منتقد انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
15
 
ارسالی‌ها
865
پسندها
8,222
امتیازها
25,273
مدال‌ها
23
IMG_20210513_022959_674 (1).jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ( تعیین سطحِ رمان‌ـان) بدهید:
☆ * تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها * ☆

دوستان عزیز نقد تگ رمان خود را می‌توانید در تاپیک زیر مطالعه کنید.
تاپیک جامع مخزن نقدِ تگ رمان کاربران

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
"تاپیک جامع درخواست جلد"

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
"تاپیک جامع دریافت جلد"

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.

تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت کتاب یک رمان
 

miss_marynovel

ناظر ارشد رمان
ناظر ارشد رمان
سطح
12
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
4,550
امتیازها
21,263
مدال‌ها
11
مقدمه
باید بگم که قضیه شگفت‌انگیز یه زندگی از اونجایی شروع میشه که ما از فرصت‌هامون به نحو احسنت استفاده می‌کنیم و توی راه درست قدم بر می‌داریم.
حالا این راه درست چی می‌تونه باشه و چطوری بهش دست پیدا کنیم؟
به خودمون بستگی داره.
ممکنه یه آدم یا یه ذهن خلاق باشه، کسی چه میدونه، شاید اون وقتی که تو توی خیال خودت گم شدی، یکی بیاد و پیدات کنه.
مهم نیست تهش چی می‌شه مهم اینکه تو از اون لحظه و اون اتفاق لذت ببری!

(از زبان مَها)
لایه چشمِ چپم رو باز کردم و یواشه به ساعت دیواری خیره شدم ساعت پنج صبح رو نشون می‌داد، با یه خمیازه بلند بالا و کش و غوس از جام پاشدم.
پنجره باز بود و هوای خنک وارد اتاق می‌شد.
لبخند عمیقی روی لبم اومد؛ خداروشکر چه صبح زیبایی!
خودم رو برای یه ورزش صبحگاهی عالی حاظر کردم.
واقعا لذت بخش و پر از انرژی مثبت، وقتی باد خنک دم صبح به صورتم می‌خوره کلی انرژی می‌گیرم.
سمت پارک دویدم و مشغول شدم!
بهتره زودتر ورزشم رو تموم کنم تا کارم دیر نشه.
با اینکه من پرستارم اونم توی بخش اتاق عمل اما عاشق پرستاری از افراد مُسن هستم، نمیدونم چرا؟ کلاً از بچگی همین‌جوری بودم، همیشه خونه‌ی مادربزرگم چتر می‌انداختم و خانوادم من رو بازحمت باید خونه می‌آوردن؛ هی یادش بخیر چه روزهایی بود.
به دویدن ادامه دادم و پارک رو دور زدم؛
پدرم یه مدیر بازنشسته و مامانمم خونه‌دار، چون مامانم اینا یکم دیر بچه‌دار شدن واسه همون تفاوت سنیمون باهم دیگه زیاده، ولی باید بگم که بالاخره من بدنیا اومدم اونم‌ بعد از ده سال و همچین سیزده سال بعدش داداش کوچولوم اومد، داداش شلوغ کار من همه رو با کار‌هاش عاصی می‌کنه.
امیرعلی، با موهای فرفری و چشم‌های درشت و عسلی، پوست گندمی، کلاً چهرش به مامانم رفته واسه یه پسر زیادی خوشگله!
منم که موهام موج دار و کمی وز وزی، بلند تا کمرم، چشمام هم کشیده و مشکی، و البته به بابام رفتم.
خنده‌دار اینجاست من شکل بابام و داداشم شکل مامانمِ؛ برعکسِ بخدا، از تعریف‌هام خندم گرفت.
بذار یه نفسی بگیرم، آب معدنی رو باز کردم و یه ضرب بالا فرستادم.
بابا چقدر خودم رو تحویل می‌گیرم لب‌هامم عادیه، عادی، متوسط و کوچولو، همیشه صورتی.
بینیمم به مادربزرگ خدابیامرزم رفته قلمی و سربالا، آی کیف میده!
اصلا همه چی تمومم، جان ارواح مشتی غلام‌رضا!
اما لب‌های داداشم قلوه‌ای، اون چیزهای که باید واسه من می‌شد واسه اون شد، هی اشکال نداره.
همینجور داشتم از خودم تعریف می‌کردم که حس کردم یکی بهم خیره شده برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم که چشمم به یه پیرزن خورد که روی صندلی نشسته بود و با یه حالت خنده داری به من خیره شده بود.
نکنه کاری کردم که خودم خبر ندارم، یا طبق معمول بلند بلند حرف زدم.
بی‌خیال شونه‌ای بالا انداختم و ساعت مچی‌ام رو نگاهی انداختم.
اوه، اوه انقدر با خودم حرف زدم که ساعت رو به کل فراموش کردم.
بهتره برم الان کارم دیر میشه، شانس آوردم پارک به خونمون نزدیک‌ِ و سریع می‌رسم.
بعد از رسیدن به حیاط سریع وارد راه رو شدم و کفش‌هام رو توی جا کفشی گذاشتم و وارد پذیرایی شدم، اِ مامان خوشگلم کی بیدار شده؟
- صبح بخیر بانوی زیبا، چه خبر؟
یه چشمک هم بهش زدم.
مامان: صبح بخیر زبون باز بیا صبحنت رو بخور تا دیرت نشده، ساعت ششِ!
- چشم.
واقعا یه صبحونه کامل بعد ورزش می‌چسبه، قوربون مامان خوشگلم بشم‌.
با عجله چند لقمه مربای رو خوردم.
- مامان دستت طلا من دارم میرم.
دستی تکون دادم و بلافاصله جلوی آینه کنار جا کفشی وایسادم.
خوب یه بار دیگه خودم رو تو آینه‌ی جلوی راه رو ببینم.
اهوم خوبه مانتو تا بالای زانو به رنگ گلبهی با شلوار لی مشکی تنگ با شال مشکی و کتونی مشکی با طرح صورتی
با کیف مشکی که چَپکی گذاشتم.
خوب همه چی عالیه، آرایشمم که فقط یه ضدآفتاب با یه خط چشم کشیدم، یه لایک به خودم نشون دادم، حله بدو که رفتیم.
یه تاکسی در بست گرفتم و به سمت بیمارستان حرکت کردم!
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر ارشد رمان
ناظر ارشد رمان
سطح
12
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
4,550
امتیازها
21,263
مدال‌ها
11
اوف مرداد ماه هم که چقدر هوا گرمه.
شیشه رو پایین دادم بلکم بادی به صورتم بخوره، یهو حس کردم یه چیزی توی کیفم ویبره میره، کیف رو باز کردم و نگاهی به صفحه گوشی کردم.
اِ ستاره سر صبحی چیکار داره؟
با تعجب تماس رو وصل کردم.
- سلام ستاره خانوم، چه عجب یاد ما کردی؟ چطور مطوری اگور پگوری؟
ستاره:سلام بی‌مزه باز شروع نکن‌ها باز خوبه من زنگ می‌زنم نه به توی خسیس!
- اوه چه خطرناک؟ خوب حالا بی‌خیال، خوبی عزیز چه خبرا؟
ستاره: سلامتی، اون قضیه که گفتی رو یادته، یکی هست زنگ زده نیاز به یه پرستار داره که یکم بهش رسیدگی کنه؛ اینجا هم که چندتا از پِرسونل مرخصی گرفتن و بقیه هم که نمی‌تونن؛ اینجا کلی کار داریم تازه جشن تولد رُزی هم هست می‌دونی که چقد بداخلاقه، پرستار کم آوردیم!
- اوخی دلم سوخت برات، ولی خدایی چقد حرف زدی، سر اصل مطلب برو.
ستاره: اره دیگه منم تورو به خانوم صولتی پیشنهاد دادم گفتم خیلی علاقه داری به اینکارها و این حرف‌ها، اونم گفت بهش بگو اگه قبول کرد حقوقش با من، تو هم که از قبل گفتی حقوق نمی‌خوای، منم بهش گفتم کلی ذوق کرد، خوب حالا نظرت چیه میری؟
خندم گرفت یه نفس حرف زد من جاش نفسم گرفت!
با خنده گفتم:
- یه نفس بگیر دلبر، حالا عصر بعد کار میام، آخه امروز دوتا شیف دارم.
ستاره: باشه عزیزم پس می‌بینمت بوس، بوس.
نیشخندی زدم و تماس رو قطع کردم، آخ که چقد خبرهای خوب سر صبحی به آدم روحی میدن!
یهو ماشین متوقف شد، وا چه زود رسیدیم؟
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر ارشد رمان
ناظر ارشد رمان
سطح
12
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
4,550
امتیازها
21,263
مدال‌ها
11
انقدر این دخترِ پر حرف،حرف زد که نفهمیدم کی رسیدم.
اولین کسی که بعد از وارد شدنم به چشمم خورد شادی بود.
- به سلام شادی خانوم خودم، باز چرا اخمات توهمه؟
شادی با یه حالت طلبکاری گفت:
- آخه نه اینکه تو همیشه زود میای بخاطر همون، زود برو آقای امیری کارت داره تنبل خانوم.
- باز چی شده؟
شونه‌ای بالا انداخت و مشغول کارش شد.
با چهره‌ی خندون رفتم لباسم رو عوض کنم و بعدش سراغ امیری بزم؛ معلوم نیست دوباره می‌خواد منو کجا بفرسته.
***
آروم در زدم، بلافاصله صداش رو شنیدم!
امیری: بفرمایید!
- سلام آقای دکتر با من کار داشتین؟
امیری: آماده باش ساعت ده یه عمل مهم قلب باز دارم حواست رو جمع کن، دوست‌ ندارم اتفاق دفعه قبل دوباره پیش بیاد.
بعد سرش رو سمت برگ‌هاش برد و گفت:
- می‌تونی بری!
- چشم.
اوف چرا این بشر هیچی رو یادش نمیره، انگار دفعه قبل چی شده، یه بار خوبه این اتفاق اوفتادها اونم واسه اینکه من تاره کار بودم؛ حالا سر هر عملی که منو می‌بره این رو میگه.
اَه، اَه حالا انگار چی شده بود من فقط یه لحظه هُل شدم بخیه زدن رو یادم رفته بود مجبور شد خودش بزنه، همین!
-سلام!
با صدای نجفی سرم رو بلند کردم.
- اِ سلام آقای نجفی.
نجفی خیره به چشمام گفت:
- اتفاقی افتاده؟
- نه چه اتفاقی؟ ببخشید من باید برم فعلا.
نذاشتم حرف دیگه‌ای بزنه و سری جیم شدم، اصلا ازش خوشم نمیاد خیلی کَنه هست، سر هر چیزی می‌خواد من رو به حرف بکشه.
داشتم سمت سوپروایزر می‌رفتم که باز این دختر خودشرین جلوم سبز شد.
اوه اصلا حوصله حرف‌های بی اساسش رو ندارم.
کنارم وایساد و با یه پوزخند گفت:
- خوب خودت رو می‌چسبونی به همه!
بیا نگفتم باز می‌خواد چرت بگه.
بی حوصله گفتم:
- به تو چه.
- عزیزم بهتره حواست رو جمع کنی اینجا بیمارستانِ، نه لاس خونه.
مثل خودش با پوزخند گفتم:
- اِوا ببخشید یادم رفت جاهایی که تو هستی نرم صدف خانوم!
صدف: هه.
خوبه کنفی مالیات داره، چیزی نگفت و با چشم غُره ازم دور شد.
خندم گرفت حسابی تو بُرجَکش خورد.
بزار انقدر حرص بخوره تا بترکه دختر فکر کرده من عاشق چشم و ابرو این نجفی شدم.
خوب خوشت میاد ازش برو بهش بگو چرا هی میای به من تیکه می‌ندازی، خرچسونه!
بیا ببین حال خوش امروزم رو چیکار کردن.
بی‌خیال دوتا نفس عمیق بکش، اره افرین
تموم. پیش به سوی کار‌های امروز.
یه فایتینگ هم به خودم نشون دادم.
***
آخیش کارهای امروزم بالاخره تموم شد.
یه لبخند میاد روی لبم بخاطر عمل خوبی که داشتیم.
وای یادم نمیره دکتر امیری چه لبخندی زد اوپس دمت گرم مرد، من از اولشم می‌دونستم که باید دکتر می‌شدم نه پرستار.
لباسم رو عوض کردم و قبل از اینکه از بیمارستان خارج بشم پیش شادی رفتم.
- شادی جون خداحافظ عسلم من دارم میرم به امید دیدار.
بعد هم دستم رو براش توی هوا تکون دادم
شادی لبخندی زد و با تکون دادن دستش گفت:
- خداحافظ دیوونه، خدا عقلت بده!
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر ارشد رمان
ناظر ارشد رمان
سطح
12
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
4,550
امتیازها
21,263
مدال‌ها
11
خوشحال سمت خروجی بیمارستان رفتم و اولین تاکسی که دیدم سوار شدم، بهش آدرس رو دادم.
بعد از پرداخت کرایه به سمت مقصد حرکت کردم.
اوف فکر کنم خیلی دیر شد الانِ که ستاره من رو با خاک یکسان کنه.
دستم رو گذاشتم روی دهنم و ریز خندیدم.
چشمم خورد بهش؛ جلوی در ورودی سالن با یه دفتر کلاسور وایساده بود.
نزدیکش شدم و محکم به شونه‌اش کوبیدم و گفتم:
- بَه ستاره خانوم پارسال دوست امسال منظومه‌ی شمسی!
با یه قیافه‌ی چَپَل چلاغ نگاهم کرد و با حرص گفت:
- الان دقیقا این حرفت چه معنی داشت؟ خدایی خودت فهمیدی چی گفتی؟ جای سلام کردنش، میاد می‌زنه روی شونه من که از صبح سر پام و دارم از خستگی رو به موت میرم!
- عزیزدل یه نفس بگیر فهمیدم چقدر خسته‌یی.
بعد دستم رو روی سرش گذاشتم و نوازش کردم، آخ فقط من می‌دونم که چقدر از این کار بدش میاد؛ بعد با خنده گفتم:
- خسته نباشی دلاور!
ستاره: دیوونه، بیا بریم پیش خانم صولتی، از کی که منتظر تو!
- با من میام ولی تو یوقت حال من رو نپرسیا!
سمت انتهای راه رو راه افتاد و همون‌جور گفت:
- بابا ما که همین دیشب هم رو دیدیم دیگه چه احوال پرسی!
- یعنی عاشق این ابراز علاقت شدم من.
با خنده کنار هم به سمت اتاق خانوم صولتی می‌رفتیم که توی راه چشمم به اتاق رُزی خورد، بشکنی زدم و بی اجازه وارد اتاقش شدم‌.
ستاره که دید خنده‌ای کرد و همراهم وارد اتاق شد.
رزی با اون چشم‌های ریزش و اون عینک تِبی‌اش مشکوک من رو نگاه می‌کرد.
- سلام رُزی جون حالت چطوره؟
بعد مکث کوتاهی عینکش رو بالا زد و گفت:
- تو همون دخترِ نیستی که چند هفته پیش اینجارو روی سرت گذاشته بودی؟
اوپس قوربون حافظت برم من که؛ با چشمای گرد شده و دهن باز مونده گفتم:
- والا تا جایی که می‌دونم همه توی این سن حافظشون ضعیف می‌شه اما شما!
دستم رو مشت کردم و به تخت کوبیدم و پشت بندش گفتم:
- ماشالله، ماشالله! به ترکه چشم حسود.
لبخند خیلی ریزی روی لب‌هاش نقش بست اما چیزی نگفت.
خواستم حرف دیگه‌‌ای بزنم که یهو ستاره ویشگول بدی از بازوم گرفت.
ستاره: بیا بریم دیگه ساعت هشت و نیم شد‌
دستم و ماساژ دادم و با تخسی گفت:
- باشه چرا میزنی؟
بعد لُپ رزی جون رو با اعتراض خودش کشیدم و با ستاره جیم زدیم.
***
خانوم صولتی: خوب عزیزم نظرت چیه پرونده رو خوندی؟
- آره، همه چیش قبوله.
ستاره: راستی تو شیفتت رو می‌خوای چیکار کنی؟ برات سخت نمی‌شه؟ چون همیشه دو شیفته می‌مونی!
- نه فوقش فقط شیفت شب برمی‌دارم، کارشم که از ۱۱ظهر هست تا ۸ غروب بقیه تایم‌هارو استراحت می‌کنم و به باشگاهم می‌رسم به همین راحتی!
ستاره و صولتی به حرف‌هام لبخندی زدن.
صولتی: هر جور راحتی عزیزم پس من برنامه‌اش رو بهت می‌دم، فقط اینکه آقای فروزش یه کمی بداخلاقه و تا الان هم هر پرستاری هم که براشون فرستادیم سر یه هفته خسته شدن و انصراف دادن امیدوارم تو بتونی از پس کارها بربیای.
لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم:
- خیالتون راحت، فقط اینکه این اقای فروزش بچه‌ی نوه‌ی چیزی ندارن؟
ستاره: تا جایی که من میدونم اصلا تا حالا ازدواج نکردن‌.
- اوپس! مجرده پس.
یه لبخند دندون نما زدم که ستاره با پاش به پام کوبید.
ستاره: طرف هشتاد و پنج سالشه.
بعدم یه چشم غُره توپ بهم رفت.
- من که چیزی نگفتم.
زیر خنده زدم، ولی سنش کمتر بود خوب بودا!
بلند شدم و پرونده رو هم برداشتم.
- خوب من دیگه برم خونه خیلی ممنون خانوم صولتی از اعتمادتون من با شما هماهنگ می‌کنم با اجازه!
صولتی: ممنون عزیزم خدانگهدار.
با ستاره هم خداحافظی کردم و از آسایشگاه بیرون زدم!
 

miss_marynovel

ناظر ارشد رمان
ناظر ارشد رمان
سطح
12
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
4,550
امتیازها
21,263
مدال‌ها
11
توی راه برای خودم قدم می‌زدم که چشمم به یه بستنی فروشی خورد که خیلی هم شلوغ بود.
منم دلم خواست، از لب و لوچم آب می‌چکید؛ سمتش رفتم و یه بستنی قیفی بزرگ شکلاتی گرفتم.
- اوم بَه، به چقدر لذیذه‌.
نزدیک خیابون اصلی شدم، چقدر شلوغه اینجا؟
داشتم اطرافم رو نگاه می‌کردم که حس کردم یکی صدام می‌زنه، اعتنایی نکردم که دوباره صدا زد.
- ببخشید خانوم با شمام؟
سمت صدا برگشتم، یه پسر قد بلند و خوش‌تیپ و قیافه‌، که حدودا بیست و پنج اینا بهش می‌خورد.
سوالی نگاهش کردم ببینم که چیکارم داره؟!
- این کیف پول برای شماست؟
دقت کردم بهش؛ وای خدا این‌که کیف من پس دست این چیکار می‌کنه؟
- بله مال من هست.
لبخندی زد، نزدیک‌تر شد و گفت:
- بفرمایین فکر کنم از دستتون افتاده، هر چی صداتون کردم متوجه نشدین.
اوپس من چقدر گیجم دیدی چی شد؟!
- خیلی ممنون اره فکر کن!
منم متقابل لبخند زدم و خواستم از کنارش رد بشم که دوباره گفت:
- شما اینجا می‌شینین؟ چون تا حالا شما رو اینجا ندیده بودم؟
- نه برای کاری اینجا اومده بودم.
- آهان، اگه وسیله همراهتون نیست می‌تونم برسونمتون!
عجب پسر جنتل منی، حالا اگه من رو به جای رسوندن، دزدیدی، چیکار کنم؟ هوم!
خندم رو خوردم.
- نه ممنون مزاحمتون نمی‌شم.
- نه مزاحمتی نیست، بازم هر جور میلتونه فعلا!
بعد راهش رو گرفت و رفت!
با دهن باز به جای خالیش خیره شدم! بابا دو تا دیگه تعارف می‌کردی شاید می‌اومدم.
از کی تا حالا پسرها این مدلی شدن!
شونه‌ای بالا انداختم و به راهم ادامه دادم!
***
زنگ آیفون رو به صدا در آوردم.
- کیه؟
- امیر لوس نشو و در رو باز کن مگه من به این بزرگی رو نمی‌بینی؟
- نوچ، نمی‌بینم! اول بگو برام خوراکی خریدی؟ مگنه در رو باز نمی‌کنم.
اوف عجب گیری کردم این بچه ول کن ما نیست.
پلاستیک خوراکی‌ها رو نشونش دادم تا در رو برام باز کرد.
داخل شدم و از حیاط گذشتم و وارد خونه شدم.
- سلام به همه‌گی خوشگلتون اومده!
بابا از آشپزخونه با یه پیشبند صورتی بیرون اومد و با لبخند گفت:
- سلام دختر بابا چرا دیر اومدی؟
- بَه سلام بابای گلم می‌بینم که مامان شمارو به کار کشیده.
بابا: اره دیگه چه می‌شه کرد.
مامان: چی می‌گی به شوهر من؟
چشماش رو ریز کرد و بهم خیره شد.
منم یه ماچ روی صورت هر دوشون گذاشتم خوراکی‌هارم روی اوپن گذاشتم و جیم شدم.
این امیر معلوم نیست کجا غیب شد نه به اون که من رو راه نمی‌داد نه به این که غیب شد!
با صدا خندیدم وارد اتاقم شدم؛ یه اتاق تقریبا بیست و هفت متر، همه‌ی وسایل اتاقم صورتی از تخت گرفته تا پرده‌ها و...
سمت کمد لباس‌ها رفتم، لباسم رو با یه تاپ پاندایی و شلوار ستش عوض کردم.
دست و روم رو شستم و سمت پذیرایی رفتم.
- امیر انقدر نخور چاق می‌شی!
زبونش رو تا ته بیرون فرستاد و گفت:
- مگه مثل توم که هر چی می‌خوری چاق می‌شی؟
بعدم یه لبخند دندون نما زد، کنارش وایسادم و آروم رو بازوش زدم.
- اگه دیگه برات خوراکی خریدم!
- می‌خری!
بچه پرو رو نگاه کن.
بی‌خیال گفتم:
- مامان شام چی داریم؟
مامان: بیا خودت ببین!
خندم گرفت.
سمت آشپزخونه رفتم، اوم به، به چه قورمه سبزی لذیدی، یه نفس عمیق کشیدم.
بابا: دخترم تا اینجا که اومدی بیا میزم بچین.
- بابا شما هم!
بی‌خیال شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خوب یه کمک برسون.
کمک مامان میز رو چیدیم و مشغول شام خوردن شدیم.
بعد شام که با مسخره بازی‌های من و امیرعلی گذشت مامان اینا توی پذیرایی نشستن و مشغول خوردن چایی و کیک شدن؛ اما من سمت اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت پرت کردم تا بخوابم چون فردا کلی کار دارم!
 

miss_marynovel

ناظر ارشد رمان
ناظر ارشد رمان
سطح
12
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
4,550
امتیازها
21,263
مدال‌ها
11
یه خمیازه‌ی بلند بالا کشیدم و دستام رو به سمت بالا بردم.
خدایا شکرت عجب خواب دلپذیری بود!
ساعت گوشی رو خاموش کردم و طرف دستشویی رفتم.
یکم پام رو خاروندم و بعد شروع کردم لباس‌هام رو عوض کردن؛ یه شلوار ورزشی صورتی با سیوشرت ستش که حالت مانتویی داره و تا کمی کوتاه‌تر از بالای زانوم هست رو پوشیدم و بعدش شال مشکی‌ام رو از پشت بستم و یه کلاه کپ صورتی هم سرم گذاشتم، کتونی‌ مشکیمم پوشیدم و از خونه خارج شدم.
دست‌هام رو به دو طرف باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم.
هوای دم صبح چقدر کیف می‌ده.
از همونجا تا نزدیک پارک رو دوییدم و هندزفریمم گذاشتم و یه موسیقی پاپ هم باز کردم.
همین‌طور سرم رو تکون می‌دادم و واسه خودم می‌دوییدم.
یکمم با خانوم‌هایی که هر روز صبح برای نرمش میان نرمش کردم!
چندتا پشت هم نفس کشیدم و روی اولین صندلی که دیدم نشستم.
آب معدنی رو با کردم و چند قُلُپ خوردم.
سرم رو سمت بالا بردم و به آسمون خیره شدم.
تو حال خودم بودم که حس کردم یکی کنارم نشست یه نگاه گذرا بهش کردم؛ یه دختر بود با تیپ عجیب غریب صورتش جوری بود که انگار معتاد می‌زد.
بی‌خیال خواستم از جام بلند شم که گفت:
- ستاره آسمون، نقش فرش‌ها!
یه نگاه به دور و برم کردم کسی نبود دوباره نگاهی به خودش کردم؛ فکر کنم داره واسه خودش شعر می‌خونه.
نیشخندی زدم و بی‌اعتنا باز هم خواستم پاشم که دوباره گفت:
- ستاره آسمون، نقش فرش‌ها!
- چی؟
- مگه کری میگم ستاره آسمون، نقش فرش‌‌ها!
- با منی؟ اشتباه گرفتی بابا!
خندم گرفتم و از جام بلند شدم که آستین لباسم رو گرفت و کشید.
- ولم کن.
دستم رو کشیدم و بهش توپیدم.
- مسخره بازی در نیار، ردش کن بیاد و رَم رو ببر؛ خودت هم خوب می‌دونی که این رَم از چیزی که تو می‌خوای به من بدی بیشتر می‌ارزه!
- رَم چیه؟ چی می‌خوای؟ ولم کن بابا.
ازش جدا شدم که دوباره نخ سیوشرتم رو گرفت و سمت خودش کشید از عصبانیت به سمت مخالفم هُلش دادم که داشت زمین می‌خورد اما خودش رو کنترل کرد.
- بیین...
انگشت اشاره‌اش رو سمتم گرفته بود اما نمی‌دونم یهو چی شد که بهم یه تنه زد و دویید و از کنارم رد شد.
تعجب کردم! یهو چش شد؟
کلاهم رو از سرم برداشتم و به رفتنش نگاه کردن همچین دوید که انگار دنبالش کردن.
- فکر کنم مواد بهش نرسیده بود.
با صدا خندیدم.
- خانوم!
سمت صدا برگشتم این دیگه کی بود چرا سر صبحی این همه ادم بیرون ریخته.
سوالی به دختر جوونی که صورتش رو پوشونده بود و سرتا ما مشکی بود نگاه کردم.
- ببینم خانونی ندیدین که کمی صورتش رنگ پریده باشه و لباس سبز رنگ پوشیده باشه.
یکم فکر کردم، اِ اینکه نشونیه همون معتاده است.
با بی‌خیالی گفتم:
- از اون سمت رفت.
به سمتی که اشاره کردم رفت این یکی هم جوری دویید که انگار جدی، جدی دنبالش کردن.
ملت سر صبحی دیگه رد دادن!
بهتره به خونه بزگردم تا به چیز عجیب‌تری برخورد نکردم.
آب معدنیمو که روی صندلی جا گذاشته بودم رو برداشتم، اولین قدم رو نرفته یه شیء مشکی رنگی دیدم خم شدم.
- این که یه رَم هست، نکنه همون رَمِ هست که دخترِ راجبش می‌گفت، یا خدا حالا چیکار کنم؟ یعنی توش چی هست؟ برش دارم یا نه؟!
اوف چه گیری کردم ولش کن بزار برش دارم کی به کی فوقش یه نگاهی بهش می‌ندارم و بعدش دور می‌‌ندازمش!
اما نه اگ چیز مهمی توش باشه چی؟
نفس حرصی کشیدم و توی جیبم پرتش کردم و به راه افتادم.
***
بهتره اول یه صبحونه مختصر بخورم بعد یه چُرت دیگه بزنم و سرکارم برم، هنوز ساعت هفت و نیمِ تا یازده کلی وقت هست.
یه خمیازه بلند بالا کشیدم و بالشتم رو بغل کردم!
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر ارشد رمان
ناظر ارشد رمان
سطح
12
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
4,550
امتیازها
21,263
مدال‌ها
11
- اَه پس این مانتوی من کجاست؟
با صدای بلند مامانم رو صدا زدم.
- مامان این مانتو آبی نفتی من رو ندیدی؟
مامانمم از توی آشپزخونه مثل خودم داد زد:
- کدوم رو میگی؟
- اونی که بلنده تا زیر زانو، زنجیر داره!
- یادت رفته خودت دیشب توی لباس‌شویی انداختیش!
رفتم توی آشپزخونه و از در آویزون شدم و گفتم:
- خوب دیشب توی لباس‌شویی بود الان کجاست؟
- توی لباس‌شویی!
با دهن باز شده گفتم:
- یعنی روشنش نکردی؟
- نه!
- مامان!
- به من چه خودت دختر به این بزرگی هستی می‌خواستی روشنش کنی!
بعد با یه تنه از کنار من گذشت.
مامان: راستی مها شب زود بیا خونه مهمون داریم!
با لب و لوچه آویزون سمت اتاقم رفتم.
- مهمون! پوف حالا چی بپوشم؟
یه نگاه به ساعت توی اتاقم کردم، ساعت ده و نیمِ؛ وقتمم کمِ خوبه حالا بابا ماشینش رو امروز به من داد مگنه که دیگه هیچ!
با وسواسی تمام یه مانتوی کتی مشکی طرح سنتی پوشیدم با شلوار مشکی و کفش پاشنه ده سانت مشکی و همچنین یه شال مشکی کلاً ست مشکی زدم.
خندم گرفت آرایشم حال ندارم انجام بدم فقط یه ضد آفتاب زدم.
از خونه خارج شدم و سوار شاستی بلند مشکی بابا شدم.
بَه، بَه چقدر من خوشگل و خوشتیپم!
یه دور دیگه آدرس رو نگاه کردم و به سمتش حرکت کردم.
***
پلاک رو نگاه کردم، اره درست اومدم.
سمت آیفون رفتم و زنگ رو زدم.
- کیِ؟
- رمضانی هستم برای پرستاری از آقای فروزش اومدم.
- بفرمایین داخل.
در رو زد و وارد جیاط شدم، یعنی این آقاهه کی می‌تونه باشه؟
حیاط تقریبا بزرگ و پر از درخت و گل و گیاه‌های مختلف بود.
سمت در رفتم، تا نیمه باز بود بیشتر بازش کردم و وارد خونه شدم، خونه هم بزرگ بود و کاملا شیک چیده بودنش معلومه وضعیت مالیش خوبه!
یه طرف یه ست مبلمان سفید رنگ و یه سمت هم یه میز ناهار خوری شش نفره بود گوشه انتهایی سالن یه مجسمه عقاب خیلی خوشگل بود!
داشتم برای خودم دید می‌زدم که یهو صدای آقاهه رو کنارم شنیدم.
- بفرمایین این سمت!
من رو سمت مبل‌ها راهنمایی کرد جلوتر از من روی مبل تک نفره نشست نگاه اجمالی بهش کردم تقریبا سی و خورده‌ای بهش می‌خورد و چهره‌ی جذابی هم داشت، متعجب شدم یعنی کی می‌تونه باشه؟!
سرفه الکی کردم تا توضیحاتش رو بهم بگه!
- خوب! ساعت‌های نگه داریتون رو که می‌دونین؟
-بله! ساعت یازده تا هشت غروب هست.
- درسته، روی این برگ ساعت‌ قرص‌هاشون رو نوشتم، غذآهایی که می‌تونن بخورن هم توی همین برگه هست، کار خاصی ندارین فقط ساعت چهار پارک ببرینش.
کلی چیز‌های دیگه گفت و مخ من رو خورد آخرش هم می‌گه کار خاصی نباید بکنین.
خیلی دوستدارم بدونم کیش می‌شه آخه گفت بچه اینا نداره.
یکم این پا و اون پا کردم، بالاخره دل رو به دریا زدم و پرسیدم.
- ببخشید شما کی آقای فروزش می‌شین؟
- وکیلشون هستم، اگه سوالی نیست من رفع زحمت می‌کنم.
- نه ممنون.
بعد خداحافظی مختصری رفت.
دستام رو بالای سرم بردم و یه کش و قوس بع بدنم دادم.
- حالا از کجا شروع کنم.
فروزش فکر کنم توی اتاقش خواب باشه.
توی آشمزخونه رفتم بذار اول یه ناهار لذیذ برای فروزش جونم بپزم بعد یکم پذیرایی رو سر و سامان بدم.
اندازه خودمون برنج گذاشتم و مرغ بیرون آوردم و گذاشتم آبپز بشه.
یه سالاد خوشمزه هم درست کردم.
توی حال خودم بودم که صدای تلویزیون رو شنیدم، دست‌هام رو با دستمال خشک کردم و از آشپزخونه خارج شدم!
 

miss_marynovel

ناظر ارشد رمان
ناظر ارشد رمان
سطح
12
 
ارسالی‌ها
368
پسندها
4,550
امتیازها
21,263
مدال‌ها
11
یه مرد میان سال که روی یه ویلچر خیلی خفن نشسته بود و داشت شبکه‌ها رو همین‌طور پشت هم عوض می‌کرد.
نزدیکش شدم وقتی حضورم رو حس کرد ویلچر رو کج کرد و سمت من برگشت.
- سلام!
فقط سرش رو آروم تکون داد و دوباره سمت تلویزیون برگشت.
وا این دیگه چه مدلی شه!
شونه‌ای بالا انداختم و بی‌خیال سمت آشپزخونه رفتم شاید آدم کم حرفیه، نمیدونم که!
خوب میز رو کامل چیدم و صداش زدم.
آروم اومد سمت میز یکی از صندلی‌هارو
اومدم کنار بذارم که با ویلچرش بیاد اونجا جا بگیره که یهو خیلی شیک و مجلسی از روی ویلچر بلند شد و روی صندلی نشست.
یه علامت تعجب بزرگ روی سرم نمایان شد!
اگه مشکل نداره پس چرا روی ویلچر می‌شینه.
سرم رو تکونی دادم و بهش خیره شدم.
خیلی باکلاس شروع کرد به غذا خوردن دقیق مثل این آدم‌های ثروتمند بود.
عجب!
- بهم یه لیوان آب بده!
لیوان آب رو پُر کردم و دستش دادم.
یه قُلُپ ازش خورد و کناری گذاشتت.
***
ظرف‌ها رو توی ماشین ضرف‌شویی گذاشتم، یه چایی خوش رنگ ریختم و کنارشم یه کیک پرتقالی گذاشتم، به گفته وکیلش عاشق کیک پرتقالی هست.
یادم باشه قبل رفتن به پارک یکی دیگه برای شبش درست کنم.
چای و کیک رو بهش دادم و سمت حیاط رفتم و تا کمی دار و درخت رو آب بدم.
پوف از این به بعد کتونی بپوشم این کفش داغونم کردم.
تو حال و هوای خودم بودم که گوشیم زنگ خورد.
- جانم مامان جونیم!
- مها جان شب زود بیای خونه‌ها، خاله اینا می‌خوان بیان.
- مامان جان دیگه هشت میام.
- خوب زودتر بیا!
از پشت گوشی صدای امیر رو شنیدم که داد می‌زد، بگو برام پاستیل بخره.
- مامان جان برای امیر علی چند نوع پاستیل بخر.
- چشم.
- خوب عزیزم دیگه من برم کار دادم خداحافظ.
- خداحافظ، بوس، بوس.
بعد خداحافظی توی خونه برگشتم، آروم نزدیک اتاقش رفتم و صداش کردم، تا با هم پارک بریم.
- ویلچر رو همرات بیرون بیار.
سری تکون دادم و ویلچر رو داخل حیاط بردم، اونم بعد از آماده شدن بیرون اومد ولی معلوم بود که پای چپش درد می‌کنه پس بخاطر همون که روی ویلچر می‌شینه!
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا