• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قرارداد ناگسستنی با شیطان | آبی کاربر انجمن یک‌رمان

Aby_ZM

کاربر حرفه ای
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,954
پسندها
7,895
امتیازها
31,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #1
IMG_20211027_235806_825.jpg


•°به نام خالق انسان پاک°•

کد رمان: ۴۳۲۵
ناظر: Papar_kh Papar_kh

نام رمان: قرارداد ناگسستنی با شیطان
نام نویسنده: آبی«زینب.م»
ژانر: #فانتزی #رئال_جادویی #معمایی #عاشقانه
خلاصه:
دیگر در این دنیا کسی نیست که شیاطین را نشناخته باشد. همه به خوبی می‌دانند که پیروی از شیطان، در آخر تباهی و هلاکی‌ است! حال سرنوشت دختر فقیری که هیچ آرزویی ندارد، به دست شیطانی بد نام می‌افتد! دادن روح به شیطان، در ازای براورده کردن خواسته‌هایی بزرگ؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

CHISTA.S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
26/4/20
ارسالی‌ها
636
پسندها
10,352
امتیازها
28,073
مدال‌ها
24
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Aby_ZM

کاربر حرفه ای
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,954
پسندها
7,895
امتیازها
31,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
خالق انسان... خدایی که خالق همه‌چیز است، شیطان را نفرین کرد! چه می‌شود؛ زمانی که شیطان فراتر از خود گام بردارد و غیر از حیله‌گری و به تباهیت رساندن آدمی، بخش خدایی و پاک انسانی را بخواهد؟!
خود به تنهایی قدرت این را ندارد... اما چه می‌شود خود انسان به او رضایت دهد و وجودش را تسلیم بدترین خلق الهی کند؟ با امضای رضایت‌نامه... یا بهتر است بگوییم قراردادی ناگسستنی!
 
آخرین ویرایش

Aby_ZM

کاربر حرفه ای
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,954
پسندها
7,895
امتیازها
31,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #4
پلک‌هایش را با درد باز کرد و به گرمای خورشید لعنت فرستاد. بعد از چندماه، به بالشت و تخت خواب سفت و اوراق عادت نکرده بود. بی‌حوصله موبایلش را برداشت تا ساعت را چک کند. از روشن نشدن صفحه تعجب نکرد؛ موبایل زبان بسته برای چه مدت دیگر می‌توانست به صاحبش خدمت کند؟
آهی کشید و از جا بلند شد. موهای لخت و بلندش جلوی دیدش را گرفت و همین بر اعصابش خدشه می‌انداخت. همان‌طور که پتو را کنار میزد، با دست دیگر میان چشمانش را مالش می‌داد تا کمی بتواند از درد کم کند. به رویای عجیب و غریبش فکر می‌کرد.
می‌توانست قسم بخورد در کتابی خوانده بود، مغز در خواب چهره‌ی جدیدی نمی‌سازد. پس آن مرد موسپید در خواب که یک‌بار هم او را ندیده بود، از کجا سر و کله‌اش پیدا شد؟ آن ظاهر و چهره‌ی جذاب را قطعا اگر دیده بود نباید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Aby_ZM

کاربر حرفه ای
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,954
پسندها
7,895
امتیازها
31,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #5
آهی کشید و حوله را بر روی کمد پرتاب کرد. در کمد را بدون توجه به صدای جیر جیرش باز کرد و لباسی که همیشه موقع رفتن به دانشگاه می‌پوشید، برداشت. البته که لباس‌های زیادی نداشت، پس انتخاب خاصی هم نمی‌توانست کند.
بعد از پوشیدن هودی‌گشاد مشکی رنگ و شلوارجین تیره، کولی پر از کتاب و کتونی مشکی رنگش را برداشت و به سمت خروجی حرکت کرد.
بعد از به پا کردن کتونی‌هایش، با دیدن ابری بودن آسمان، باز هم به خورشید لعنت فرستاد؛ که او را زودتر از زمان موعود بیدار کرد و حال که هلگا حوصله‌ی بارش باران را ندارد و نمی‌خواهد سرمایش را تحمل کند، غیب شده!
***
همان‌طور که مشغول نوشتن جزوه و نکته برداری بود، به زندگی‌اش نگاهی انداخت. شرکت در کلاس‌های سنگین روزها و کار کردن در شب‌ها؛ کمبود پول همیشگی و تنهایی دائم؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Aby_ZM

کاربر حرفه ای
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,954
پسندها
7,895
امتیازها
31,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #6
با دیدن زانوهایش به عمق فاجعه پی برد. هردوی آن‌ها زخم‌های عمیقی برداشته بود و دور پارگی شلوارش، قرمزی خون جلب توجه می‌کرد.
با دیدن ساعت‌دیواری و زمانی که نشان میداد، چهره‌اش درهم رفت. صاحب‌کافه دنبال بهانه‌ای برای اخراجش بود و این ساعت مدرک معتبری است! باید خود را به خواب‌گاه می‌رساند تا بتواند روز بعد به جست و جوی کار برود.
به چهره‌ی بی‌روح خود در آیینه نگریست. تا جایی که می‌دانست؛ تمام زندگی‌اش، غیر از مواقع وقت گذراندن کنار دوستانی به اصطلاح صمیمی، همین چهره را داشت. از چه زمانی خوشحالی‌های زود گذرش به پایان رسید؟ اهمیتی برایش نداشت... باید افکار مزاحم را پس بزند، تا بتواند به پیشرفت ادامه دهد.
نفس عمیقی کشید و کلاه‌هودی را روی سرش کشید. کولی‌اش را برداشت و زیپش را باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Aby_ZM

کاربر حرفه ای
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,954
پسندها
7,895
امتیازها
31,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #7
هلگا با چهره‌ای خنثی به مردی که از ناکجا ظاهر شد، نگریست. موهای نقره‌ای و چشمان براق مرد، بیشتر از همه جلب توجه می‌کرد.
پوزخندی زد. از واکنش دختر خوشش آمد. هربار که جلوی آدمی ظاهر میشد، همه وحشت‌زده میشدند یا فرار می‌کردند؛ اما این دختر بدون هیچ واکنشی نگاه‌اش می‌کرد. پس قرار است سرگرم کننده باشد!
هلگا: از کی اونجا وایسادی؟ چجوری اومدی داخل؟
از حالت صورت دختر متوجه شد که گیج شده. اغلب آدم‌ها این‌طور نبودند؛ یا خودشان او را احظار می‌کردند، یا از ترس وحشت‌زده فرار می‌کردند. دقیق همانند همیشه نمی‌توانست پیش‌بینی کند و این ممکن بود مشکل‌ساز شود.
آهی کشید و با چهره متفکر به هلگا زل زد. درحالی که نگاهش را دور نمی‌کرد و دستش را سمت جیب کت مشکی‌رنگش ببرد، گفت:
- حس ناامیدیت از زیر زمین هم حس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Aby_ZM

کاربر حرفه ای
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,954
پسندها
7,895
امتیازها
31,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #8
امیلی: زیاد نشتی نکرده؟ خودت خوبی؟
هلگا را کنار زد تا اتاق را بهتر بررسی کند. می‌خواست مانعش شود که آن مرد عجیب‌غریب را نبیند، اما تا دید اثری از او نیست بی‌خیال شد. می‌خواست گمان کند توهمی بیش نبوده؛ نگاهی به چسب‌زخم مشکی انداخت و به توهم بودن ماجرا، برچسب نادرست زد. آن مرد واقعا موجودی فراطبیعی بود؟! یک انسان‌عادی نمی‌تواند از اتاقی به این کوچیکی که تنها یک‌راه خروجی دارد و دارای یک‌پنجره دایره‌ای شکل بسیار کوچک است، خارج شود. پس او چگونه... .
امیلی: از چیزی که فکر می‌کردم خیلی بدتره! هرچی لباس داری رو آوردی دیگه نه؟ وایسا منم برم بیارم بعدش میریزمشون داخل ماشین‌لباسشویی.
- باشه، ممنونم.
به سمت آشپزخانه رفت که چند ظرف بردارد و جلوی نشتی‌ها را بگیرد، تا بتواند زودتر زمین را خشک کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Aby_ZM

کاربر حرفه ای
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,954
پسندها
7,895
امتیازها
31,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #9
- همشون رو تموم کردی؟ چه فایده داره، الان باز دوباره بارون میاد!
هلگا با همان چهره‌ی خنثی برگشت و به مرد مو سپید نگاه کرد. حالت چهره‌ی مرد نشان می‌داد که به او اعتراض می‌کند! شانه‌ای بالا انداخت و لباس را نامنظم روی طناب رها کرد.
- تو چطور یکهویی ظاهر و بعد غیب میشی؟ مثل داخل اتاق... تو کی هستی؟
مطمئن بود این دختر همانند انسان‌های دیگر نیست. مگر نباید حال بترسد، یا حداقل تعجب کند که شخصی پشت‌سرش ظاهر می‌شود؟! این افکار کمی آزارش می‌داد؛ با خواندن حالت چهره‌ی آدم‌ها و پیش‌بینی حرف و حرکت بعدی آن‌ها تا به حال موفق بوده است، پس این پرونده همانند دفعات قبل، نباید راحت باشد.
- بهت که گفته بودم، خلقت من با تو متفاوته. من شیطانی هستم که می‌خواد نجاتت بده. از میلیاردر شدن تا نابود کردن صدها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Aby_ZM

کاربر حرفه ای
تاریخ ثبت‌نام
28/6/20
ارسالی‌ها
1,954
پسندها
7,895
امتیازها
31,973
مدال‌ها
18
دختر بی‌صدا لگن را برداشت و نیم‌نگاهی دیگر به مرد انداخت. نوع نگاهش با او سخن می‌گفت؛ که باور نکرده و برای دیوانه‌ای هم‌چون او تأسف می‌خورد!
شیطان عصبی شد. چطور می‌توانست بعد از همچین نمایشی این واکنش را داشته باشد؟ از پشت بازویش را گرفت تا مجبور به ایستادنش کند. حداقل مطمئن بود حرارت غیرطبیعی بدنش را دختر باید حس کند؛ او حتی از خیلی شیاطین دیگر تواناتر بود پس حرارت بیشتری باید داشته باشد! بدون کنترل گفت:
- الان باید مثل یه آدم خوب و عادی تحت‌تأثیر قرار بگیری!
- آره... متوجهم.
- یعنی چی که متوجهی؟ کارهایی که من می‌تونم انجام بدم با این حرف‌ها برابری نمی‌کنه! فقط بگو چه آرزویی داری؟
دختر به طرف شیطان برنگشت و سرجایش ایستاد. دنبال جواب بود... واقعاً باید آرزویی داشته باشد؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا