• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان گلسنگ‌ها نمی‌میرند | پونه.ب کاربر انجمن یک رمان

pouneh

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
336
پسندها
10,934
امتیازها
27,613
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
گلسنگ‌ها نمی‌میرند
نام نویسنده:
پونه‌.ب
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی
کد رمان: 4389
ناظر: @Kayhan
قالب جلدها.jpg

خلاصه: کلید را از جیبش بیرون کشید، در قفل گذاشت، غُل و زنجیرها شکستند و او پا به قلبم گذشت. در دستش چمدانی از زندگی داشت تا روی مردگی‌هایم را بپوشاند. سر انگشت‌هایش، مهربانانه ترک‌های قلبم را می‌پوشاند و التیام می‌بخشید. او مرد جوان خارجه رفته بود و من پادینای هفده ساله‌ی تهرانی، اما روستانشین. او هوای تازه بود و من، گلسنگی رو به مرگ!
 
آخرین ویرایش
امضا : pouneh

Łacrîmosã

پرسنل مدیریت
سرپرست کامپیوتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,435
پسندها
25,751
امتیازها
61,673
مدال‌ها
36
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

pouneh

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
336
پسندها
10,934
امتیازها
27,613
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
«شاعری در عمق دریای دلم جان می‌دهد
یأس می‌خندد چو موجی، غصه جولان می‌دهد
شاعری تب می‌کند در ذهن، هذیان شعر او
رنگ زردش مهر می‌گیرد، و آبان می‌دهد
شاعری در من پر از حرف است، لب‌هایش خموش
این خموشی وعده‌ی هنگامه، عصیان می‌دهد
شاعری در گوشه‌های چشم جا خوش کرده‌ است
هق هقی چون رعد و اشکی همچو باران می‌دهد
جز سیاهی شاعر عاشق نمی‌بیند دگر
یوسفش گم کرده، چشمش را به احزان می‌دهد
شاعری در من شده آواره‌ی حرف دلش
هرچه غیر از «او» ببیند دست نسیان می‌دهد
شاعری در سرسرای جان دل افسرده است
هرچه این خواهد، زمانه بر سرش آن می‌دهد
شاعری دل می‌کَنَد، دل می‌بُرد از این غزل
بیت و مصرع مرده اینجا، قافیه جان می‌دهد»

«سمیرا محمدی»

***

فصل اول: شلیک

شنبه، بیست و سوم اسفند سال 1375

انگشت‌های پهنش دور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pouneh

pouneh

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
336
پسندها
10,934
امتیازها
27,613
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
***
پنج‌شنبه، بیست و دوم آبان سال 1374

مادر مضطرب و بی‌قرار عرض حیاط را قدم‌رو می‌کند. میلاد لبه‌ی حوض نشسته و نیلوفر گوشه‌ی ناخن‌های کشیده‌اش را می‌جود. سنگینی ساک قهوه‌ای رنگ باعث می‌شود آن را روی زمین، کنار پاهای خودم بگذارم و کش و قوسی به عضلات گرفته‌ام بدهم. صدای بم و بلند حرکت یک کامیون مادر را از جا می‌پراند. به سمت در می‌دود و گردن کج کرده تا ابتدای کوچه را بتواند ببیند. پره‌ی چادر سیاهش را در مشت جمع می‌کند و بعد با کف دست به ما علامت می‌دهد تا از در بیرون بزنیم. در فلزی شیری رنگ را سه قفله می‌کند و برای آخرین بار به ساختمان آجر قرمزی بلندی که سال‌ها کاشانه‌اش بوده نگاه می‌کند.
چند لحظه‌ی بعد، هر چهار نفر درون اتاقک خالی کامیون احمد جای گرفته‌ایم و ذهن‌هایمان انتهای کوچه افسری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pouneh

pouneh

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
336
پسندها
10,934
امتیازها
27,613
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
برخلاف مادر که آدم خشک و منضبطی است، مادربزرگم دلی دارد به بزرگی یک دریا که همه را در خود جا می‌دهد، از بزرگ و کوچک را فرزند خود می‌داند و دست می‌گیرد.
اصلا دایی طوفان هم از مهر و محبت بی‌حد او بود که فرزندش شد. طفلی چند روزه و بی‌پناه بود با صورتی سرخ و کبود؛ صدایش از شدت گریه رفته بود و دست‌های کوچکش رو به آسمان تکان می‌خوردند. ننه باران زیر درخت نذری پیدایش کرده بود. بچه را به هوای این‌که خانواده‌اش را پیدا کند و در طول شب، او را از سیل طوفانی که می‌زند نجات دهد، نزد خود گرفته بود؛ اما انگار که نه پدری داشته و نه مادری. به این ترتیب فرزندی که شبی سیل‌آسا پیدا شده بود، شد طوفان و زنی، که با وجود سه دختر و داغ همسر او را به چنگ و دندان کشیده بود، شد ننه باران.
هرچه که می‌گذرد، هوا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pouneh

pouneh

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
336
پسندها
10,934
امتیازها
27,613
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
می‌گویم که شاید ننه باران خواب باشد و بی‌سروصدا وارد شویم؛ اما همان لحظه چراغ مهتابی تراس روشن می‌شود و قامت ریزه‌ی او را کنار در ورودی می‌توان دید.
در چوبیِ کوتاه به دست‌های میلادِ عجول باز می‌شود و هم‌زمان ننه باران کج‌کجکی چهار پله‌ی پهن خانه را طی می‌کند و جایی میانه‌ی حیاط به هم می‌رسیم. سه نفرمان را تنگ به آغوش می‌کشد و قربان صدقه می‌رود. کلمات فارسی را شکسته ادا می‌کند و دست‌های چروکش را دو طرف صورتم می‌گیرد. می‌فهمم که می‌گوید بزرگ شده‌ام و شبیه خاله‌ی مرحومم، مادر احمد. از یاد دخترِ ازدست‌رفته‌اش اشک به چشم‌هایش می‌نشیند و بعد از من به سراغ نیلوفر، که کمی عقب‌تر از ما ایستاده، می‌رود. طوری او را محکم به آغوش می‌کشد که چشم‌های نیلوفر از حدقه بیرون می‌زند و دستش در هوا خشک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pouneh

pouneh

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
336
پسندها
10,934
امتیازها
27,613
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
دو سه ضربه به درِ چفت‌شده‌ی اتاق می‌خورد و دختری بلند قد از در داخل می‌شود. برای دیدنش باید سرم را کاملا به پشت برگردانم. لبخندی می‌زند و می‌گوید:
- عه بیداری؟ ننه بارون فرستاد که بیدارت کنم. گفت تو راه بودی، خسته‌ای، بذارم یه‌کم بیشتر بخوابی.
دستی به صورتم می‌کشم و با صدایی که انگار میان تارهای صوتی ماسیده باشد می‌پرسم:
- مگه ساعت چنده؟
- نُه و نیم.
ابروهایم بالا می‌پرند و او می‌خندد. دامن مشکی پلیسه‌دار با پیراهن گلبهی آستین سه ربع به تن کرده و دو طرف روسری مشکی‌اش را از پشت گردن رد کرده و جلو آورده. به صورتش دقیق می‌شوم و باز هم به جا نمی‌آ‌ورم.
- من گیلانه‌م. دخترِ دایی قربون!
دوزاری‌ام جا می‌افتد و می‌خندم. گیلانه و گیله‌وا دو زنگوله‌ی پای تابوت داییِ مادر بودند. هم‌بازی‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pouneh

pouneh

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
336
پسندها
10,934
امتیازها
27,613
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
صورتم را می‌شویم و موهایم را می‌بافم و از در خانه بیرون می‌زنم.
باریکه‌ی کنار خانه را که رد کنی، به باغ وسیع پشت خانه می‌رسی. گوشه‌ی سمت چپ یک درخت هلوی بزرگ، آرام و سربه‌زیر، زندگی می‌کند. زیر درخت هلو تخت چوبی قدیمی با متکاهای سرخ رنگ در میان بوته‌ی گل‌های سفید ریز در نگاهت می‌نشیند و حال پیش چشم من، جمعی از زنان خانواده تخت را اشغال کرده‌اند و ننه باران در گوشه‌ی سمت راست، در حال دنبال کردن مرغ سفیدی است که با سرعت می‌دود. نیلوفر با صدای بلند می‌خندد و من از خنده‌ی او خنده‌ام می‌گیرد. گیله‌وا بیخ گوشش چیزی می‌گوید و به شدتِ خنده‌ی او می‌افزاید. حال، پوستِ سفیدش به سرخی می‌زند. به آن‌ها می‌رسم و روی تخت، کنار گیلانه می‌نشینم. نیلوفر می‌گوید:
- ساعت خواب!
و کاسه‌ی مربای بهار نارنج را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pouneh

pouneh

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
336
پسندها
10,934
امتیازها
27,613
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
ما هم به سرعت برمی‌گردیم و احمد و زن جوانی را می‌بینیم که کنارش ایستاده و هردو متعجب‌اند. احمد با دیدن ما می‌خندد و فاصله‌ی میانمان را طی می‌کند. همسرش هم پشت سرش به ما می‌پیوندد و مراسم و تشریفات آشنایی و سلام و احوال پرسی طی می‌شود و بعد پسر جوانی، بچه به بغل، از در خارج می‌شود و بی‌حواس در را می‌بندد و به ظاهر به دنبال کسی می‌گردد. سر که برمی‌گرداند، ما را می‌بیند و انگار گم‌شده‌اش را پیدا کرده.
پسر جوان که گمان می‌برم همان شکسپیر مذکور باشد به سمت ما می‌آید. برخلاف احمد، چشم‌هایش مورب و تیره‌اند. موهای بلندی دارد که مواج دور گوش‌هایش را حصار کرده و بینی کشیده و تیز. استخوان‌های فک و گونه‌اش برآمده و سبیل کمرنگی پشت لب‌هایش را هاشور زده‌اند. چهره‌ای مردانه و در عین حال مهربان دارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pouneh

pouneh

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/21
ارسالی‌ها
336
پسندها
10,934
امتیازها
27,613
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #10
حال از پره‌ی روسری مشکی هردو آب می‌چکد و مانتوی گلبهی رنگِ نخی را لکه‌های خیسی گرفته. مژه‌های سیاه گیلانه که حال خیس شده، فر خورده و به هم چسبیده و عنبیه‌های سبز رنگ را هنوز مصرانه قاب گرفته. نیلوفر دستم را می‌گیرد و من از روی تخته سنگ صاف میانه‌ی رود به طرف دیگر می‌پرم.
- این‌جا همیشه خلوته. جز خودمون کسی این‌جا نمیاد. مردم ترجیح میدن همون راه جاده رو بگیرن برن.
و بعد با دستش جایی میان درخت‌ها را نشانه می‌رود:
- اون راهو بگیری می‌رسی جاده وسطی، بعدشم دوباره جنگل داره تا برسی جاده بالایی.
و گیله‌وا در تکمیل حرف‌های قُل همسانش می‌گوید:
- اینجا کلا سه تا جاده‌س؛ جاده پایینی اصلیه‌ست. مسجد و مدرسه و مرکز بهداشت همین پایینه. از خونه ننه بارون مستقیم که بری می‌رسی بهش. میشه یه خیابون بعد خونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pouneh

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا