• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تجربه کردم | الهام علیزاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ema
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 44
  • بازدیدها بازدیدها 1,067
  • کاربران تگ شده هیچ

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
188
پسندها
987
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #41
بردنش اتاق شکنجه تا به حرف بیاد قرار بود اگه تا فردا حرف نزد از روش دیگه استفاده کنم وپای زن وبچه اش
به این قضیه باز می شد.. اعصابم به خاطر حامد وشرط مورات عوضی به هم خورده بود ولی بهترمیتونستم شرط رو قبول کنم این طوری هم میتونستم حمایت های زیاد مورات رو داشته باشم واین وسط عروسیشون رو عقب بندازم ودرآخر که قدرتم زیادتر شد از شر این دختره
سوین هم خلاص بشم چه خواب هایی برای این دوتا داشتم که ازش خبر نداشتم فعلا باید به حساب این پسره
می رسیدم تابفهمم چه اطلاعاتی جمع کرده واونا رو کجا
ذخیره کرده.

یکی از بادیگاردهام بعد درزدن اومد تو و اطلاع داد
که نتونستن پسره ارو به حرف بیارن مثل اینکه خیلی
مقاومت کرده بود تنها راهی که اونو به زبون می آورد
زنش وبچه اش بود.

یسنا

خونه مادرم اینا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
188
پسندها
987
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #42
رفتم به بام تهران وروی نیمکت نشستم ودوباره به آریا
زنگ زدم ولی بازم خاموش بود خدایا چیکار باید بکنم
میخواستم بلند بشم که یهو یک چیز سنگین به گردنم
خورد وچشمام سیاهی رفت وخوردم زمین چشمام تار
می دید ونمیتونستم شخص روبروم رو ببینم دیگه
نتونستم دوام بیارم وکلا توی تاریکی پشت پلک هام
فرو رفتم وقتی چشمامو باز کردم یک اتاق تاریک ونمور
رو دیدم ولی ازنظر من که چشمام هنوزم به خودشون
نیومده بودن این طوری دیده می شد باکمی ناله خودمو جابه‌جا کردم ووقتی به خودم اومدم یک مرد رو روبروم
دیدم بیشتر که دقت کردم دیدم آریا ست با دیدن صورت
خونیش یک جیغ بلند کشیدم خدایا چه بلایی سرش
اومده بود چرا مگه اون چه گناهی کرده بود که دست
این کثافتی حروم لقمه افتاده بود بغضم ترکید
اونقدر گریه کردم وصداش زدم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
188
پسندها
987
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #43
سوین

باهمه خداحافظی کردم ورفتم تو اتاقم، نمیدونم اصغری چه جوابی قرار بود به مورات بده که گوشیم یهو زنگ خورد
مهتاب خواهر یسنا بود گوشی رو گذاشتم دم گوشم

- به به مهتاب خانم، خوبی؟

- سلام.. سوین، از یسنا خبری داری؟

- چیزی شده!؟

-گویا همسر یسنا تو ماموریتش لو رفته.. یک نفوذی بوده
تو باند شما تازگیا به این ماموریت عازم شده بود
یسنا چند روزی از آریا خبری نداشت ونگران بود
رفته بود خونه مادرم که بحثشون شده ویسنا زده بیرون
از اون لحظه به بعد از یسنا خبری نیست

- باورم نمیشه، یسنا درمورد این موضوع بامن حرف نزد.

- به نظرت می شینه ماموریت شوهرشو به تو اطلاع میده، این قضیه محرمانه است.

- من باید هرچه زودتر برگردم

- من و پدرومادر دوباره داریم میریم اداره پلیس، بازم خبری شد بهت اطلاع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
188
پسندها
987
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #44
تصمیم به رفتن گرفته بودم من باید هرچه زودتر برمیگشتم تا یسنا وشوهرشو از چنگال اون عوضی بیرون
بیارم اون تنها همدمم بود وبهترین دوستم، چمدانمونو
جمع کرده بودم وسودا هم همون دیروز جمعش کرد دیروز
حکم می کرد که حتما برگردیم اونم یسنا رو خیلی دوست داشت خواهر بهترین دوستش یعنی مهتاب بود
مورات خیلی نگرانم بود ومی گفت ممکنه این یک تله
باشه تاتورو بکشونه تو اون قتلگاه که درستش کرده
نو نباید بری ولی گوش من به این حرفا بدهکار نبود
من بخاطر یسنا هرکاری می کردم راهی فرودگاه شدم
صبح که شد بلیطمو برای اول صبح گرفته بودم وچه
سلام بهتر....چشمان نگران مورات وسهراب قشنگ نمایان بود
خب اونا هم خوب میدونستن که ما دوتا گیر چه آدم
کثیفی افتاده بودیم و ممکن بود جونمون تو خطر باشه
تا برسیم به تهران جان به سر شدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
188
پسندها
987
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #45
هرچه قدر شوهر یسنا رو صدا می زدم اصلا به هوش
نمی اومد ومن خیلی نگران بودم که نکنه تموم کرده باشه
دستمو گذاشتم رو قلبش ولی‌ ضعیف می زد
ولی یسنا به هوش اومد ومدام شوهرش آریا رو صدا
می زد منو که دید بغلم کرد وبغضش ترکید ومن تو آغوشم
فشارش می دادم انگار که بخوام درداشو از جونش دربیارم
رفت سراغ آریا وتکونش می دادکه نذاشتم.

- نکن یسنا تکونش نده می بینی که بدجور داغونش کردن ممکنه استخوان های کتفش شکسته باشه
اینطوری بیشتر بهش آسیب می رسونی قربونت برم

- میگی چیکار کنم؟ دست رو دست بزاریم ببینم که شوهرم جلو چشمم پرپر میشه.

- تو که کاری از دستت برنمیاد عزیزم

داشتیم حرف می زدیم که یهو درباز شد ومردک اومد تو اتاق شکنجه و بعد کمی نظاره به وضعیت اتاق.. دست زد انگار مثل این بود که کسی رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا