• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تجربه کردم | الهام علیزاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ema
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 58
  • بازدیدها بازدیدها 1,248
  • کاربران تگ شده هیچ

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
206
پسندها
1,000
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #51
بدون اینکه دست خودم باشه چشمام بخاطر دنیز باریده بود چقدر دلم میخواست دوباره ببینمش به گل ها رسیدگی کردم واومدم بیرون قلبم شکسته بود چقدر باید
بخاطر سوین صبر می کردم واین امون قلبمو بریده بود
عاشقش بودم واین از حال و روز من قشنگ دیده می شد



اززبان راوی...

نشسته بود تو حیاط وبه باغچه ای که بادستای خودش
درست کرده بود نگاه می کرد چقدر خوب انواع سبزی های
معطر رو کاشته بود وخوب بهشون رسیدگی کرده بود تا رشد کنن رفت میان گل های رز صورتی وقرمز وآبی آسمانی و به اونا هم آب داد دخترکی که چشماش به رنگ دریا بود ونمیدونست که این چشماش به چه کسی برده
حافظه ای که از کار افتاده وفقط یه تصویر محو از یک شخص توی خواب هاش براش آورده می شد ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
206
پسندها
1,000
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #52
سهراب

یه چند روزی بود بدجور نگران مورات بودم اون دوباره
تو بستر خوابیده بود وتب داشت هروقت از سوین دور می شد وتلاشش به نتیجه نمی رسید به این حال می افتاد
داشت تو تب می سوخت باید به سوین زنگ می زدم تا
یه فکری به حال این وضعیت مورات بکنه اون که نمی تونست تو این حال بمونه دیروز دکتر روآورده بودم بالا سر‌ش تا معاینه اش کنه ولی اون قشنگ رو کرد به من گفت که همه ای اینا ازفشار روحی وعصبیه من نمیتونم کاری براش بکنم بادوا درمان
درست نمیشه باید حال روحیش درست بشه دلم
براش سوخت گوشیم رو از تو جیبم برداشتم وشماره
سوین رو گرفتم به سه بوق نرسیده جواب داد.

- سلام.. احوال شما آقا سهراب؟

- ممنون، سوین خانم

- کاری داشتین؟

- شما از مورات خبر دارین؟

- چطور، اتفاقی افتاده؟ نگران شدم.

-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
206
پسندها
1,000
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #53
سوین

از سهراب خداحافظی کردم و به دیوار زل زده بودم که سودا درخونه ارو باز کرد وباکلی وسایل اومد تو خرید هارو گذاشت رو اپن واومد نشست روبروم ونگام کرد.

- چیزی شده؟ کشتی هات غرق شده؟

- حال مورات خوب نیست، باید از اصغری اجازه بگیرم وبرم پیشش، نگرانشم.

- چی شده مگه، منو هم نگران کردی؟

- سهراب گفت داره تو تب می سوزه.

- کی زنگ زد؟

- همین الان، پیش پای تو.. گفت برم پیشش وهمه چی رو تموم کنم وگرنه حالش ممکنه بدتر ازاین بشه


- اون فکر کرده تو داری کشش میدی برای اینکه ازاین
اذدواج راضی نیستی.
خوب برو ببین حالش چطوره؟

-مگه تو نمی آیی ؟

- زحمت میشم برات سوین، هم برای تو هم برای مورات.

- لوس بازی درنیار بابا.. زحمت میشم برات

اداشو درآوردم وهر دومون خندیدیم

- برم ببینم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
206
پسندها
1,000
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #54
رسیدم به خونه رئيس ورفتم تو از حیاط گذشتم و رفتم تو سالن خونه که نه.. قصر مجلل اصغری، که باخوردن حق مردم وبدبخت کردن جوونا به دست آورده بود از پله های مارپیچی گذشتم ورفتم جلوی در اتاقش ودرزدم وباگفتن بیاتو وارد اتاقش شدم

- چیه؟باز یهویی پیدات شده. نکنه بازم مرخصی میخوای؟

- شرمنده رئیس باید برم استانبول.

- چرا، اتفاقی افتاده؟

اصلا دوست نداشتم خبر مریض شدن مورات رو بهش بدم چون اون ممکن بود ازاین وضعیت سواستفاده بکنه.

- نه رئیس یکی از محموله ها به مشکل برخورده کسی که بدون مجوز محموله مارو رد می کرده بنابه دلایلی شیفتش عوض شده وما به مشکل برخوردیم باید برم اون مامورجدید رو ببینم ومشکل رو حل بکنم.

- موجودی باند چقدره؟

- کمه رئیس.

- ازحساب من رفع و رجوش کن، می ریزم به حسابت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
206
پسندها
1,000
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #55
- خب بگو می شنوم

- تو محموله های قبلی هرازگاهی به مشکل برمیخوردیم به دلایل گوناگون که خودت هم میدونی پس الان باید بدونی منظور من چیه؟!

- آره، فهمیدم.. میخوایی بگی از اون جور بهانه ها آوردی؟

- تو از کجا فهمیدی؟

- چون الان مشکلی تو هیچ کدوم از محموله ها نیست وهمه بدون مشکل دارن جابه جا میشن.

- درسته ومن تااومدن اون محموله از استانبول به ایران باید برگردم تا اصغری شکی به من نکنه.

- سودا خانم چی؟ اونو باخودتون نمی برید؟

- اون خوب میدونه که من خواهرمو اینجا میان این همه گرگ تنها نمیزارم.

- پس الان دارین برای چی میرین؟

- بخاطر نامزدم که حالش خوب نیست وپافشاری میکنه که باید عقد کنیم.

- یعنی می خواین عقد کنین؟

- نه دارم میرم قانعش کنم که فعلا صبر کنه من الان تو وضعیت مناسبی نیستم.

-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
206
پسندها
1,000
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #56
صبح اول وقت تمام کارامو انجام دادم ورفتم حمام من همیشه عادتم بود قبل از سفر حمام برم تا سرحال باشم
نزدیک ظهر بود که آراز من وسودا تو فرودگاه بودیم
منتظر بودیم تا موعد پروازمون برسه اسم پرواز ما که اومد
بلند شدیم ورفتیم وبعد از کارهای مربوطه سوار هواپیما
شدیم وبلخره پرواز کردیم به سمت استانبول من از جونم
گذشته بودم تا برم پیش مورات چون حال اون برام مهم بود می تونستم به اصغری بگم که دارم میرم پیشش
ولی نمیخوام بدونه که ما خیلی به هم علاقه داریم ممکن بود از این قضیه سواستفاده بکنه وهردومون رو اذیت بکنه
به استانبول که رسیدیم سهراب اومد بود دنبالم سوار ماشین شدیم وراهی خونه مورات شدم دلم براش لک زده بود یک ماه از اومدنم می گذشت وشیرینی اون
گردش دونفری عاشقانه زیر زبونم مونده بود
رفتم تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
206
پسندها
1,000
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #57
- چه خبره بابا خفه شدم.

- بخاطر من اومدی؟

- ببینم تو این کشور، من به جز تو کس دیگه ای رو می شناسم.؟
بریم پایین سودا وبقیه هم پایین هستن بزار ببینن که
حالت خوب شده خیالشون راحت بشه

- بخاطر رسیدگی های تو من خوب شدم.

- خداروشکر که خوب شدی.

- اومدی که برای همیشه بمونی؟

- حالا بریم پایین بعدا در موردش حرف می زنیم.

رفتیم پایین سودا و سهراب وآراز داشتن چای می
خوردن که کیک شکلاتی رو تو دست خدمتکار دیدم
وپله هارو پریده پریده اومدم پایین که مورات بااین کار من خندید

- از این به بعد هروقت خواستی میگم برات کیک شکلاتی بیارن چون تو دوست داری.

سهراب وآراز وسودا باشنیدن صدای مورات بلند شدن
وبخاطر حال خوب مورات خداروشکر رو به زبون آوردن ودوباره نشستیم وکیک شکلاتی داشت برام دست تکون میداد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
206
پسندها
1,000
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #58
سهراب که چاییش تموم شده بود سوالی به من نگاه کرد.

- راستی سوین خانم، چطور اون مردک گذاشت تابیایی؟

- گفتم یکی از محموله ها نرسیده باید برم سرکشی کنم؟

- حالا برای سرکشی اومدی؟

- نه دروغ گفتم.

- چرا اصغری مگه هنوزم بانامزدیتون موافقت نکرده؟

- چرا اتفاقا تمایل داشت ولی من نمیخوام خیلی از عشق ما دوتا اطلاع داشته باشه ممکنه از این قضیه سواستفاده بکنه و هرکاری انجام بده.

- خب در این که حرفی نیست ولی این طوری ممکنه جونت به خطر بیوفته فکر اینارو کردی؟

- قبل از اینکه بفهمه سه شنبه یعنی تا دوروز دیگه باید برگردم.

- آبجی شما باید عقد کنین.

باز این دختر بدون مشورت بامن حرف زد وقتی نگاه منو دید سرشو انداخت پایین آخه مگه کسی تورو مجبور کرده که حرف بزنی، دندون قروچه ای کردم ومورات هم موافقت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
206
پسندها
1,000
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #59
بازم هم چنان داشت می خندید در آخر یک نیشگون ازش گرفتم که آخش به هوا رفت.

- زن دیوونه چه خبره؟ خب چیکار باید می کردم، هردومون عاشقیم باید یه فکری می کردیم به حالمون شما که عین خیالتون نبود.

- نکنه مریض شدنت هم دروغ بود؟!

- نه بخدا... من واقعا حالم بد بود باور نمیکنی از سهراب بپرس اصلا تو که اومدی منو تو اون وضعیت دیدی چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است عشق من.

- خوب میدونی بااون چرب زبونیات چطوری دل من رو
رام کنی.

- قربون اون دلت بشم که رام کردنش سخت بود ولی بلخره شد.

داشتیم بحث می کردیم که سودا به من نگاه کرد اون
اجازه منو میخواست که من برای اون هم مادر بودم هم پدر قربونش برم که نظرم براش اینقدر مهم بود
بااینکه خیلی فاصله سنی نداشتیم ولی اون خوب میدونست من تو این دنیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا