شاعر‌پارسی اشعار شهرام شیدایی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mobina.Yahyazade
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 3
  • بازدیدها بازدیدها 261
  • کاربران تگ شده هیچ

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
971
پسندها
5,908
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
چیزی در من می‌میرد،
هرقدر که زندگی می‌کنم
باد می‌آید و می‌رود
چیزی به‌جا نمی‌گذارد
مگر گذشتۀ خویش را
گاهی فکر می‌کنم فقط در باد می‌توانی زنده باشی
در گذشتۀ من
انگار تمامِ آشیانه‌های پرنده‌گان
پنجه‌های بازشدۀ مهربانِ دست‌های توست
دست‌هایت را، برای پرنده‌‌ها، جا گذاشته‌ای
ابرها فکرهای مرا به تو می‌پیوندد
به همان دنیایی که در آن
نه تو هستی و نه من
که در آن، تنها، فکرهای سردشده‌مان می‌توانند
همدیگر را ببوسند
دنیای خیال نیز غنیمتی‌ست
وقتی که می‌گویند تو مُرده‌ای
تو کنار رفته‌ای از دنیا
به مرزهایی که شبیهِ غرق‌شدنِ دریا در دریاست
مثلِ این‌که همۀ حرف‌هایت را به گنجشک‌ها گفته‌ای
به جوانه‌ها
به درختان و سایه‌هاشان
به خوشه‌های گندم
تنها زمانی که می‌رسیدند و تَرَک برمی‌داشتند
فکر نمی‌کردی که می‌شود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
971
پسندها
5,908
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #2
کسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند
و این‌ها به خواب‌هایم راه پیدا می‌کنند.
شاید از خواب‌های آینده‌ام این سطرها را می‌دُزدم
که در این اتاق که در امروز نمی‌گنجم.
آن‌قدر در این جاده در این راه ایستاده‌ام
که دیگر دیده نمی‌شوم
و همه می‌پندارند این جاده منم
این راه.
درختانِ این مسیرِ جادویی
زمانِ زنده بودنِ مرا از خویش بالا کشیده‌‌اند
و وقتی از این‌جا می‌گذرم
تپشی مضاعف مرا می‌گیرد
بال‌هایی سنگین
رودخانه‌ای در خوابی عمیق.
آیا شنیدنِ صدای یک رودخانه
دنیاهایی دفن‌شده را از زندگی
بیرون نمی‌کشد؟
در همۀ این سال‌ها
چشم‌هایی ناپیدا می‌زیست
هر بار که کتابی را می‌بست
شیطنتِ باز و بسته شدنِ یک در
در تو بی‌قراری می‌کرد.
زنده‌گی جایی پنهان شده است
این را بنویس.
می‌دانی؟!
در به‌یادآوردنِ این‌ها نیز زمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
971
پسندها
5,908
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
بی ‌آن‌که بدانی حرف زده‌ای
بی ‌آن‌که بدانی زنده بوده‌ای
بی‌ آن‌که بدانی مرد‌ه‌ای.
ساعت را بپرس کمکت می‌کند
از هوا حرف بزن کمکت می‌کند
نام مادرت را به یاد بیاور
شکل و تصویر کسی را
سریع ! از چیز کوچکی آغاز کن
مثلاً رنگ‌ها، مثلاً رنگ زرد
سبز ، اسم چند نوع درخت
به مغزی که نیست فشار بیاور
فصل‌ها را، مثلاً برف
سریع باش ، سریع
چیزی برای بودنت پیدا کن، دور بردار
ممکن است بقیه‌ی چیزها یادت بیاید
سریع! وگرنه
واقعاً به مرگت عادت کرده‌ای
 
امضا : Mobina.Yahyazade

•HOORYA•

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
7/7/20
ارسالی‌ها
1,059
پسندها
17,729
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • #4
آن‌قدر به خودم گوش می‌دهم
که رودخانه‌یِ گِل‌آلود زلال می‌شود
کلمه‌ها برای بیرون‌آمدن بال‌بال می‌زنند
پرنده‌ها تمامِ شاخه‌های دُور و برم را می‌گیرند.

کلمه‌ها چیزی می‌خواهند پرنده‌ها چیزی
و رودخانه آن‌قدر زلال شده
که عزیزترین مُـرده‌ات را بی‌صدا کنارت حس می‌کنی
چشم‌هایت را می‌بندی ، حرف نمی‌زنی ، ساعت‌ها
این درکِ من از توست :
در سکوتت مرده‌ها جابه‌جا می‌شوند
کسی که منم ، اما کلمه تو با آن آمد
طول می‌کشد ، سکوتت طول می‌کشد
آن‌قدر که پرنده‌ها به تمامِ بدنت نوک می‌زنند
و چیزی می‌خواهند که تو را زجر می‌دهد
از هیچ‌کس نتوانسته‌ام ، نمی‌توانم جدا شوم
این درکِ من از ، من و توست .
 
امضا : •HOORYA•
عقب
بالا