• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تریوما | ایلای کاربر انجمن یک رمان

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #11
ریحانه با یک سینی استیل که دو لیوان شربت خاکشیر خنک جرینگ‌جرینگ صدا می‌دهند، روی تک‌ پلّه‌ای که حیاط را به داخل خانه متصّل می‌کرد، ظاهر می‌شود.
چادر گل‌گلی‌اش را دور کمرش گره زده، با دیدن منظره‌ی حیاط قدم‌هایش متوقف می‌شود.
چشم‌هایش اول به رکابی سفید محمود می‌افتد که حالا پر از لکّه‌های بنفش شاتوت شده، و بعد به صورت‌های پر از لکّه و کثیف بچّه‌ها نگاه می‌کند، مردمک‌هایش می‌چرخند و روی کوه شاتوت‌های له‌ شده‌ی موزاییک‌ها می‌نشینند.
سینی را روی تخت می‌گذارد و دست به کمر می‌شود، ابروهایش را درهم گره می‌زند ولی گوشه‌ی لبش از خنده‌ای که سعی در پنهان کردنش دارد می‌پرد:
- محمود؟ مرد گنده بچه‌ها رو چرا شکل سرخ‌ پوست‌ها کردی؟ در ضمن اون رکابی زبون‌ بسته رو تازه شسته بودم.
محمود دست‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #12
محمود نگاهش را از مسیر رفتن ریحانه می‌گیرد، پلک‌هایش را کمی به هم می‌فشارد تا نور تند آفتاب کمتر اذیتش کند.
به سمت طاهر بر می‌گردد و با احتیاط، گویی که یک راز مهم در سینه دارد می‌گوید:
- طاهر بابا جان، الان مامان در سطل آشغال رو باز می‌کنه بشقاب شکسته‌ جهیزیه‌ش رو می‌بینه. بعد من می‌مونم و جارویی که می‌خواد توی سرم خورد بشه. اگه نفهمید نگی بهش ها!
طاهر به پهنای صورت می‌خندد و دندان‌هایی که به رنگ بنفش تیره در آمده‌اند بیرون می‌زند.
صدای گنگ ریحانه از داخل خانه به گوش می‌رسد. تن صدایش پایین است اما ریتم حرف زدنش تند شده و منقطع! اضطرابش از لابه‌لای پرده‌های توری پنجره‌ها به بیرون می‌خزد.
چند لحظه‌ی بعد صدای کوبیده شدن گوشی تلفن روی دو شاخه می‌آید و سکوت حیاط شکسته می‌شود.
ریحانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #13
محمود تصمیم می‌گیرد این یخ را بشکند. همان‌طور که ایستاده، با چشم‌هایی که گوشه‌هایش کمی چین و چروک است به علیا خیره می‌شود.
- خب‌ خب خب، من این‌جا دارم یه دختر بنفش و تپلی می‌بینم که اومده نشسته پیش ما. رنگش رو نگاه کن! آخه دختر هم این‌قدر بنفش؟ فکر کنم باید بندازمت تو قابلمه‌ی کشک بادمجون ظهر!
علیا با شنیدن این حرف چشم‌های درشتش گرد می‌شود، لب‌های کوچکش را جمع می‌کند و با بعضی ساختگی به محمود نگاه می‌کند.
طاهر که طاقت شوخی با علیا را ندارد، به دفاع از سر جایش می‌جهد. می‌پرد و از گردن محمود آویزان می‌شود. جای دست کوچک و بنفشش پشت گردن و شانه‌های پهن محمود می‌ماند.
- بابا به علیا نگو بادمجون. خیلی هم خوشگله شبیه پرنسس‌هاست. اصلاً خودت هم شبیه غول شکم گنده شدی!
محمود از وزن ناگهانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #14
علیا بدون این‌که برگردد با بی‌تفاوتی شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و کنار باغچه چمباتمه می‌زند.
انگشت‌هایش را روی خاک زبر می‌کشد و با دقت چندتا سنگ‌ ریزه‌ی سفید و قهوه‌ای را از لابه‌لای ترک‌های خاک بیرون می‌کشد.
در حالی‌که دارد گِل‌ها را از رویشان پاک می‌کند می‌گوید:
- دعوا نمی‌کنه... ببین این سنگ‌ها چه‌قدر قشنگن. شبیه تخم‌ مرغ‌های کوچولواَن!
طاهر که نمی‌تواند کنجکاوی‌اش را پنهان کند با احتیاط به سمت باغچه می‌رود. کنار علیا می‌ایستد و سرک می‌کشد.
- این‌ها که فقط سنگن، اصلاً هم قشنگ نیستن من قشنگ‌تر از ایناش رو توی مسافرت دیدم. توی دریا بود. داشتن برق می‌زدن وقتی نور آفتاب می‌خورد بهشون.
کلمه‌ی برق زدن مثل یک کلید درِ ذهن علیا را باز می‌کند. چشم‌هایس ناگهان گرد می‌شوند، سنگ‌های سفید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #15
علیا دیگر کوتاه می‌آید، می‌خندد و دست در دست هم از باغچه دور می‌شوند.
محمود هنوز نیامده، با قابلمه‌ی سوخته درگیر شده و سعی دارد دود داخل آشپزخانه را یک‌ طوری بیرون کند.
طاهر دست علیا را رها می‌کند و روی موکتی که پهن کرده بودند می‌نشینند.
- چی‌کار کنیم طاهر؟
نگاه طاهر می‌چرخد و می‌چرخد، که روی دفتر نقاشی سیمی‌ای که با خودش داخل حیاط آورده بود متوقف می‌شود. گوشه‌ی موکت افتاده و باد ورق‌های سفیدش را یکی‌یکی تکان می‌دهد.
طاهر دفتر نقاشی را به سمت خودش می‌کشد.
- بیا نقاشی کنیم، یه‌ عالمه برگه‌ی سفید داره. تازه مداد رنگی هم آورده بودم ولی یادمون رفت.
و به جعبه‌ی مداد رنگی که با درِ پاره روی موزاییک‌های کف حیاط غلت خورده اشاره می‌کند.
علیا با ذوق روی زانوهایش می‌نشیند. دامن پیراهنش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #16
اکبر نیامد.
علیا هنوز در حیاط خانه‌ی طاهر است و روی موکت که پر شده از کاغذهای رنگی‌رنگی دراز کشیده، و طاهر هم کمی آن‌طرف‌تر.
- فکر کنم این‌بار دوست دارن ما کلی با هم بازی کنیم.
علیا سرش را تکان می‌دهد. طاهر که دست زیر سر گذاشته حرکت او را نمی‌بیند و ادامه می‌دهد.
- اگه دیگه گیر ندن، تا فردا می‌مونی پیش ما؟
علیا سرجایش می‌نشیند و به طاهری که دراز کشیده خیره می‌شود.
- نه. مامانم و بابا اکبر دوست ندارن چند ساعت ازشون دور بمونم؛ بعدش هم میگن زشته دختر شب خونه‌ی مردم بخوابه.
طاهر پوف کلافه‌ای می‌کشد و می‌نشیند و دست‌هایش را دور زانوهایش قفل می‌کند.
- خب حالا که بابات نیومده دنبالمون و دعوات نکرده، می‌تونیم هنوز هم کلی بازی کنیم. تازه املت هم که خوردیم، الان یه عالمه انرژی داریم.
علیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #17
طاهر روی پنجه‌ی پا می‌چرخد. نگاهی به درِ نیمه‌باز خانه می‌اندازد ولی لحظه‌ای بعد پشیمان می‌شود. به سمت تخت چوبی می‌رود و خودش را روی خاک و خاشاک زیر تخت می‌کشد. همان‌ موقع شیشه‌ی شکسته‌ای که در جیب شلوارش گذاشته بود، کمی به ران پایش فشار می‌آورد و می‌سوزاند.
یک تار عنکبوت هم به موهایش می‌چسبد، امّا جرأت نمی‌کند تکان بخورد. دستش را روی دهانش می‌گذارد تا صدای نفس‌های تندش شنیده نشود.
- هیجده، نوزده، بیست، اومدم!
صدای قدم‌های نرم علیا می‌آید. طاهر از لای پایه‌های چوبی تخت فقط پاهای علیا را می‌بیند که اول به سمت باغچه می‌رود، بعد صدای جابه‌جا شدن گلدان می‌آید... ناگهان پاهای علیا متوقف می‌شود، از همان دور خم می‌شود که موهای بافته‌شده‌اش از شانه‌اش آویزان می‌شود.
با لبخندی پیروزمندانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #18
داخل حیاط طاهر هنوز سر به درخت تکیه داده.
لحظه‌ای چشم‌های خندان علیا در تاریکی پلک‌های بسته‌اش نقش می‌بندد. از این‌که توانست دل‌نگرانی‌های علیا را بشوید و ببرد و حالا ذوق این بازی را به او هدیه بدهد، لبخند می‌زند.
همچنان می‌شمارد، چنان آرام که انگار نمی‌خواهد بازی تمام شود. می‌خواهد علیا این‌بار یک جای عالی پیدا کند، گویی باید یک‌بار هم که شده طعم واقعی هیجان قایم‌باشک را با تمام وجود بچشد.
صدای قدم‌های علیا را می‌شنود که کنار ماشین متوقف می‌شود. خیالش راحت است؛ می‌داند علیا کجاست. حالا فقط باید طوری وانمود کند که انگار دوستش خفن‌ترین جای دنیا پنهان شده و دیر سراغش برود.
صدای بچه‌های کوچه ضعیف‌تر شده، طبق عادت، بعضی‌هایشان به جز جواد و دوستش زیر سایه‌سار درخت ته محله نشسته‌اند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #19
به راست می‌رود و نرسیده به سایه‌سار توقف می‌کند. به بچّه‌ها خیره می‌شود، لحظه‌ای می‌تواند چهره‌ی علیا رو ببیند.
پشتش به طاهر است، روی زمین نشسته و انگار از روی زمین چیزی بر می‌دارد. طاهر به او نزدیک می‌شود، دست کوچکش را روی شانه‌های دختربچّه می‌گذارد.
- علیا!
دختر بر می‌گردد، روی زمین نشسته و بند کفش‌هایش را می‌بندد، اخم می‌کند.
- چیه؟
ابروهایش پر و در هم رفته است. نه، علیای طاهر این‌گونه نیست، او هیچ وقت به طاهر اخم نکرده. هیچ وقت بند کفش‌هایش را خودش نبسته. جدا از این، این چهره‌ی سبزه برای علیا نیست.
لحظه‌ای دید طاهر تار می‌شود. لب‌هایش می‌لرزد، دستش را از روی شانه‌ی دختر بر می‌دارد و با پاهایی خسته به جایی که آسفالت ترک‌خورده‌ی کوچه به خیابان می‌رسد می‌دود.
فاصله تا سر کوچه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWD

TWD

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/22
ارسالی‌ها
128
پسندها
1,051
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #20
دلش می‌خواهد بماند، برود زیر همان تخت داخل حیاط پنهان شود، حتی در و دیوارها هم به او زل زده‌اند و واقعیت را مانند سنگ به سرش می‌کوبند.
روی فرش قرمز جلوی آشپزخانه ایستاده. هوای داخل خانه دم کرده و پره‌های پنکه‌ی سقفی با صدای تق تق بوی عرق محمود را جابه‌جا می‌کند.
محمود با همان رکابی شاتوتی روی تشکِ پنبه‌ای گل‌دار، طاق‌باز خوابیده. دهانش نیمه‌ باز است و هنوز دارد خر و پف می‌کند.
طاهر بالای سرش می‌ایستد و سایه‌اش روی شکم بزرگ محمود که به آرامی بالا و پایین می‌رود می‌افتد.
جلو می‌رود. ولی ثانیه‌ای می‌ترسد، از این‌که پدرش را بیدار کند و خوابِ شیرینش نصفه بماند؛ ولی ترس بزرگ‌تری دارد، ترسی که باعث می‌شود دست لرزانش را جلو ببرد.
شانه‌های پهن محمود را می‌گیرد و تکان کوچکی می‌دهد:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWD

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا