- تاریخ ثبتنام
- 1/6/22
- ارسالیها
- 128
- پسندها
- 1,051
- امتیازها
- 6,403
- مدالها
- 7
- نویسنده موضوع
- #11
ریحانه با یک سینی استیل که دو لیوان شربت خاکشیر خنک جرینگجرینگ صدا میدهند، روی تک پلّهای که حیاط را به داخل خانه متصّل میکرد، ظاهر میشود.
چادر گلگلیاش را دور کمرش گره زده، با دیدن منظرهی حیاط قدمهایش متوقف میشود.
چشمهایش اول به رکابی سفید محمود میافتد که حالا پر از لکّههای بنفش شاتوت شده، و بعد به صورتهای پر از لکّه و کثیف بچّهها نگاه میکند، مردمکهایش میچرخند و روی کوه شاتوتهای له شدهی موزاییکها مینشینند.
سینی را روی تخت میگذارد و دست به کمر میشود، ابروهایش را درهم گره میزند ولی گوشهی لبش از خندهای که سعی در پنهان کردنش دارد میپرد:
- محمود؟ مرد گنده بچهها رو چرا شکل سرخ پوستها کردی؟ در ضمن اون رکابی زبون بسته رو تازه شسته بودم.
محمود دستهای...
چادر گلگلیاش را دور کمرش گره زده، با دیدن منظرهی حیاط قدمهایش متوقف میشود.
چشمهایش اول به رکابی سفید محمود میافتد که حالا پر از لکّههای بنفش شاتوت شده، و بعد به صورتهای پر از لکّه و کثیف بچّهها نگاه میکند، مردمکهایش میچرخند و روی کوه شاتوتهای له شدهی موزاییکها مینشینند.
سینی را روی تخت میگذارد و دست به کمر میشود، ابروهایش را درهم گره میزند ولی گوشهی لبش از خندهای که سعی در پنهان کردنش دارد میپرد:
- محمود؟ مرد گنده بچهها رو چرا شکل سرخ پوستها کردی؟ در ضمن اون رکابی زبون بسته رو تازه شسته بودم.
محمود دستهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر