• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان هاناهاکی | سیتا راد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع TWCA
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 122
  • بازدیدها بازدیدها 5,116
  • کاربران تگ شده هیچ

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
هاناهاکی
نام نویسنده:
سیتا راد
ژانر رمان:
#مافیایی #تراژدی #عاشقانه
به نام آفریننده عشق

کد: 5119
ناظر: @miss_marynovel


1011507_5778924c43663d64938946f9d0f23ba3.jpg
خلاصه:
مگر می‌شود یک عشق باشد و عاشق دیگری شد؟
مگر می‌شود اسلحه باشد و با غدر کشته شد؟
و آرتمیس قدم می‌گذارد در راهی که عشق است و پایانش نامعلوم... .
آرتمیس در دام عشق می‌افتد، عشقی با مکر و بی‌فاویی، عشقی که بوی خون می‌دهد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWCA

ZARY.M

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,608
پسندها
15,867
امتیازها
39,073
مدال‌ها
36
سن
19
  • مدیرکل
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ZARY.M

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام قرار دهنده قلب


مقدمه:

من چه می‌دانستم عشقم اویی خواهد شد که قصد جانم خواهد کرد؟
من مرگ را می‌خواستم اما نه به دست معشوق!
من آغوش تو را در ذهن نقاشی می‌کردم؛ اما تو مرگ را در خیالت برایم نقاشی کردی.
من صدایت را لالایی خواندم؛ اما تو صدایت را برایم آوازی مرگ خواندی.




از روی تخت تک‌ نفره‌ی مشکی‌ام بلند شدم. پاهای برهنه‌ام روی پارکت‌های قهوه‌ای حس مثل آرامش در سلول‌هایم تزریق می‌کرد. بندهای بوت‌هایم را بستم، از جای خود بلند شدم و روبه‌روی آینه قدی قدیمی ایستادم، خود را در آینه شکسته برانداز کردم؛ همانند آن عزادار‌هایی شده‌ام که عزیزشان را از دست داده‌اند. لبخند تلخی به خود و سرنوشت شومم زدم، به سمت در رفتم، از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #4
دو سال پیش، زمستان
بر روی زمین نشستم، اشک‌هایم یکی پس از دیگری سرازیر می‌شدند. مگر می‌شود؟ او چرا باید دخترک خود را در بازی ببازد؟ چرا سر من شرط‌بندی کرده است؟
- من رو فروختی؟ اسم پدر فقط نمادیه تا ابروت نره؟ چرا؟
بیخیال سیگار خود را روشن کرد، موهای ژولیده و اشفته‌اش را با دست تکان داد، بوی نوشیدنی تمام خانه را پر کرده بود. منتظر بودم تنها بگوید اشتباه کرده است.
- پاشو حاضرشو، امروز میاد تو رو ببینه، کارت رو بسازه!
چطور می‌توانست این‌گونه سخن بگوید؟ کدام پدر دخترک خود را می‌فروشد؟ اشک‌هایم را پاک کردم، کلید خانه را در دست فشرده بود، که مبادا گم شود یا توسط من ربوده شود. در دلم آشوبی بزرگ برپا شده بود. نه راه فراری داشتم، نه توان ادامه دادن! مادرم لباس قرمز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #5
تنها به چشم‌های کثیف او خیره شدم. دستم را گرفت، از پله‌ها بالا رفت، خسته بودم، از زندگی، از پدرم، از مادرم، از همه خسته بودم. برروی تخت نشست، اسلحه را در دست گرفت و به چشم‌هایم نگاه کرد:
- می‌دونم الان دوست داری انتقام بگیری، من تو رو به سه میلیارد خریدم، خب این پول زیادیه برای تو، این اسلحه برای تو؛ در بازه می‌تونی بری هردوشون رو بکشی و بریم، می‌تونی هم انتخاب کنی همین‌جوری بریم.
به اسلحه‌ی در دست او نگاه کردم، حداقل اینک درست می‌گوید، حداقل این‌بار به فکر من است! شاید نباشد و این تنها او را به هدفش برساند. اسلحه را گرفتم، از در خارج شدم؛ به چشم‌های پدرم خیره شدم:
- این‌جا دیگه آخر راهه آقا یوسف رادمنش.
از جای خود بلند شد، ترس در چشم‌هایش بی‌مهر او فریاد می‌زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
گذشت دو سال، حال

نفسهای گرمش که به گوشم می‌خورد نفرتم را شدید‌تر می‌کرد. راست می‌گفت، چه بگویم؟ چه چیزی را انکار کنم؟ با لحن عصبی لب زدم:
- فقط قربان مواظب باشید این خبیس‌ بودنم شمارو نابود نکنه!
دندان‌هایش را به هم سایید. بلند غرید:
- آرتمیس فراموش نکن با کی داری حرف می‌زنی!
به سمت صندلی‌اش رفت‌، روی صندلی نشست و دستانش را روی میز قرار داد.
- خب خانم آرتمیس برید برای عملیات آماده بشید.
از جایم بلند شدم به سمت اتاقم قدمی برداشتم با صدایی که دوست داشتم کر شوم اما صدایش را نشوم ایستادم و لب زد:
- اول بفرمایید اتاق من کمی باهم صحبت کنیم بعد!
نفسم را عصبی بیرون دادم، چشمی زیر لب زمزمه کردم. به سمت اتاقش قدمی برداشم، وارد اتاق شدم. اتاقی که با رنگ مشکی پوشانده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #7
با اخم گفتم:
- دستم رو ول کن دردم گرفت.
دستم را از چنگالش بیرون کشیدم. از اتاق خارج شدم، به سمت اتاقم قدم برداشتم، وارد اتاق خود شدم. از دکوراسیون و اکسسوری‌هایی که به کار رفته خوشم نمی‌آمد. روی تخت با رویه‌ی مشکی نشستم. ملافه تخت را در دستانم مشت کردم. کشوی میز را باز کردم، اسلحه را از کشو خارج کردم در کمربندی که جایی برای اسلحه داشت قرار دادم. نگاهی به خود انداختم از اتاقم خارج شدم. به سمت اتاق بازی که همان اتاق تمرین بود رفتم، وارد اتاق شدم. اتاقی که با رنگ سیاه پوشیده شده بود، پنجره‌ای کوچک در انتهای سالن قرار داشت، چند پله برای ورود بود، از پله‌ها پایین رفتم. چند نفری پشت شیشه ایستاده بودند هدفون را به گوش گذاشته بودند؛ شلیک می‌کردند. در جای همیشگی خود ایستادم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #8
کوه نور را که شنیدم برق از سه فازم پرید. چقدر دوست داشتم آن کوه نور را داشته باشم با اخم لب زدم:
- فهمیدم حله.
خوشحال و با رضایت کامل لب زد:
- خوبه الان پاشو حاضرشو چمدونت رو ببند برو.
از جایم برخاستم و به سمت او برگشتم و لب زدم:
- ولی اون‌قدر ابله نیستند که حرفم رو باور کنن.
کارتی از جیبش بیرون کشید و لب زد:
- یادم رفته بود اینم کارتت، سروان خانم ماندانا آمری، دختر آقای سردار بازنشسته داریوش آمری.
لبخندی زدم از کنارش رد شدم:
- همین؟ بگم من ماندانام؟ بعد ماندانای واقعی کجاست؟ بعدشم من به عنوان چه شخصی میرم اون‌جا؟
لبخندی به لب زد، همان لبخند کثیف دو سال پیش، همان لبخند کثیف هنگام رسیدن به آرزوی‌اش! از جای خود بلند شد:
- سوالات زیادی داری، خب ببین داریوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #9
سرم را کنار کشیدم، دستش را از جیبش بیرون کشید. گردنبندی را از جیبش خارج کرد.
- بیا این رو بنداز، این صدات رو ضبط می‌کنه و هر حرفی می‌زنی رو شنود می‌کنه؛ این ساعتم بگیر اینم عکس‌هایی از دور اطراف می‌ندازه از دستت درش نیاز.
از سازمان خارج شدم، به سمت ماشین قدم برداشتم.
***
«ویلای امیرخان»
جلوی در ایستاده بودند، از ماشین پیاده شدم. به سمتشان قدمی برداشتم چقدر مرموز بودند. خبیث بودن از چشم‌هایش فواره می‌کرد، مردی که گمان می‌کردم اسمش امیر باشد به سمتم آمد و لب زد:
- به‌به! سلام خانم آمری.
لبخندی اجباری زدم و لب زدم:
- سلام، خوب هستید؟
لبخندم را با یک لبخند مهربان پاسخ داد و لب زد:
- ممنون خانم ماندانا بفرمایید.
باهم وارد ویلا شدیم، دختری جوان با آرایشی ملیح به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #10
وارد اتاق شدم. از آن اتاق سیاه و ظالم به اتاقی پر از نور و روشنایی وارد شدم. با تشکری ساده در اتاق را بستم، چادرم را روی تخت انداختم.
تختی تک‌نفره کنار پنجره قرار داشت، پرده‌ای حریر یاسی رنگ با مخطولی از رنگ سفید، دیواره‌هایی از رنگ سفید، کمدی سفید، فرشی یاسی روی زمین پهن شده بود. دلم، مغزم به این رنگ‌ها عادت نداشت! روی تخت نشستم، به ساعت نگاهی انداختم. لپ‌تاپم را روی تخت قرار دادم با باز کردن لپ‌تاپ به سمت ایمیل‌هایم رفتم. ایمیلی یافت نکردم، ساعتم را از دستم درآوردم. گردنبند را از گردنم به روی تخت انداختم. عکس‌هایی که انداخته شده بود به دردی نمی‌خورد اما برای محض اطلاع باید ذخیره می‌کردم. عکس‌ها را ذخیره کردم، لپ‌تاپ را خاموش کردم، لپ‌تاپ را روی میز قرار دادم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا