- تاریخ ثبتنام
- 13/6/22
- ارسالیها
- 1,962
- پسندها
- 4,563
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 24
- نویسنده موضوع
- #11
ساعتهای چهار بود، از روی تخت بلند شدم و در را تا نیمه باز کردم. امیدوار بودم کسی آن بیرون نباشد و خوشبختانه نیز کسی هم نبود. به سمت ساعت رفتم، روبهروی ساعت ایستادم. دوربینی که روی ساعت بکار رفته بود نظرم را جلب کرد. صدای رئیس سازمان گوشم را خراش داد:
- اون دوربین باید غیرفعال بشه.
با صدای آرامی که خود نشنیدم لب زدم:
- خب این کار با شما، من کد این دوربینها رو میفرستم به ابرسیاه بگو که غیرفعالش کنه.
باشهای زیر لب زمزمه کرد، با صدای امیر قلبم ایستاد. ترسی از او نداشتم اما اینکه منِ دختر تک و تنها بدون هیچ نیروی کمکی اینجا بین این کفتارها باشم برایم سخت و دشوار بود. به سمتش برگشتم و نیم نگاهی به او انداختم. سرفهای کردم و لب زدم:
- تشنم بود میخواستم آب بخورم...
- اون دوربین باید غیرفعال بشه.
با صدای آرامی که خود نشنیدم لب زدم:
- خب این کار با شما، من کد این دوربینها رو میفرستم به ابرسیاه بگو که غیرفعالش کنه.
باشهای زیر لب زمزمه کرد، با صدای امیر قلبم ایستاد. ترسی از او نداشتم اما اینکه منِ دختر تک و تنها بدون هیچ نیروی کمکی اینجا بین این کفتارها باشم برایم سخت و دشوار بود. به سمتش برگشتم و نیم نگاهی به او انداختم. سرفهای کردم و لب زدم:
- تشنم بود میخواستم آب بخورم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش