• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان هاناهاکی | سیتا راد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع TWCA
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 122
  • بازدیدها بازدیدها 5,130
  • کاربران تگ شده هیچ

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #11
ساعت‌های چهار بود، از روی تخت بلند شدم و در را تا نیمه باز کردم. امیدوار بودم کسی آن بیرون نباشد و خوشبختانه نیز کسی هم نبود. به سمت ساعت رفتم، روبه‌روی ساعت ایستادم. دوربینی که روی ساعت بکار رفته بود نظرم را جلب کرد. صدای رئیس سازمان گوشم را خراش داد:
- اون دوربین باید غیرفعال بشه.
با صدای آرامی که خود نشنیدم لب زدم:
- خب این کار با شما، من کد این دوربین‌ها رو می‌فرستم به ابرسیاه بگو که غیرفعالش کنه.
باشه‌ای زیر لب زمزمه کرد، با صدای امیر قلبم ایستاد. ترسی از او نداشتم اما این‌که منِ دختر تک و تنها بدون هیچ نیروی کمکی این‌جا بین این کفتارها باشم برایم سخت و دشوار بود. به سمتش برگشتم و نیم نگاهی به او انداختم. سرفه‌ای کردم و لب زدم:
- تشنم بود می‌خواستم آب بخورم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #12
چشمان سبزش چقدر زیبا بود، موهای لختش که روی پیشانی‌اش ریخته بود، اخمش در عین حال لبخندش به عکس زیبایی داده بود. با صدای رئیس به خود آمدم:
- داری چه غلطی می‌کنی؟
پوفی کشیدم و لب زدم:
- اتاق رو اشتباهی اومدم.
آریا با قهقهه‌ای لب زد:

- اون‌جا رو بگرد.
مشغول گشتن شدم، هیچ چیزی در هیچ‌جا نبود. پوفی کشیدم و روی تخت نشستم. دستانم را دور سرم قاب کردم، که چشمم به فرش روی زمین افتاد. فرش را بلند کردم و پارکت شکسته به چشمم خورد. چوب را بیرون کشیدم، جعبه‌ای کوچک را در دست گرفتم و بازش کردم. یک گردنبند زیبا و یک انگشتر بود و تمام... جعبه را سرجایش گذاشتم. صدای امیر شنیده شد، از جایم بلند شدم:
- امروز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #13
باشه‌ای گفت و صدای غیژغیژ در بلند شد. صدای تیراندازی خون را در شریان‌هایم به جریان انداخت. لبخندی زدم و آرام چشمانم را بستم و به خواب فرو رفتم... ‌‌.
***
صدای در مانع خوابم شد. از جایم بلند شدم و دستی به موهایم کشید و لب زدم:
- بیا تو.
در اتاق باز شد و المیرا وارد شد. نگاهی به او انداختم و سلامی زمزمه کردم. نزدیک شد و کنارم نشست و لب زد:
- سلام عزیزم، صبح شده.
چقدر خوابیده بودم؟ مگر خرس بودم؟ این وضعیت برایم اصلا خوب نبود و نیست... . لبخندی زدم و لب زدم:
- سلام، راستش یکم ذهنم درگیره تو این مواقع زیاد می‌خوابم.
قهقهه‌ای بلند سر داد و لب زد:
- منم مثل توام.
چقدر بدم می‌آمد با او تفاهم داشته باشم. چقدر بد بود که یکی مثل من باشد.
لبخندی می‌زنم و دستم را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #14
با کنترلی که در دست داشتم ساعت را کنار کشیدم و وارد تونل شدم. تونلی که همانند اتاقکی تاریک و خوفناک بود. بعد از ورود من ساعت خود به خود به جای قبلی خود برگشت. به سمت اتاقک دوم رفتم، نور گوشی‌ام را روشن کردم و دستگیره در را آرام پایین کشیدم. در با صدای وحشتناکی باز شد، وارد اتاق شدم و با دیدن صحنه روبه‌روی خود متعجب شدم. پسری جوان که به صندلی بسته شده بود، موهایش روی پیشانی‌اش ریخته بود، زخم کوچکی کنار لبش قرار داشت، کبودی زیادی در رخسارش پدید آمده بود. نگاهم را از او گرفتم و لب زدم:
- آریا من رسیدم، اسلحه کجاست؟
آریا پوفی کشید و لب زد:
- بگرد نمی‌دونم.
عصبی شده بود، هم از دست او هم از دست این مردم ابله. جای‌جای اتاقک را گشتم اما دریغ از آنی که دنبالش بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #15
می‌خواستم نگرانی‌اش را کم کنم اما این کار را بلد نبودم با همان لحن لب زدم:
- مگه شما چیزی دیدید؟ می‌تونید بگید خبر ندارید.
به سمت آشپزخانه رفت، به پشت سرش نیز نگاهی نکرد. اسلحه را از جیب بیرون کشیدم و همراه پسرک از ویلا خارج شدیم. بادیگاردی جلویم سبز شد، اسلحه را در دستش گرفت و به سمتم قدم گذاشت و عصبی لب زد:
- جایی تشریف می‌برید سروان؟!
- روی سروان اسلحه می‌کشی؟! بیار پایین تا یک گلوله با ارزش رو حروم اون مغز بی‌ارزشت نکردم.
سرش را به سمت پسرک چرخاند و لب زد:
- نمی‌تونم اجازه بدم از این‌جا خارج بشید.
لبخندی زدم و ماشه را کشیدم و یک گلوله شلیک کردم. چقدر دلم برای این روز‌هایم تنگ شده بود، وابسته بوی خون شده بودم. به سمت پسرک می‌چرخم لب می‌زنم:
- الان بقیه میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #16
ارتباط را با آریا برقرار کردم و لب زدم:
- الان جلوی هتلم.
با یک سرفه لب زد:
- باشه، بیارش داخل.
متعجب گفتم:
- مطمئنی؟
ارتباط را قطع کرد، این یعنی چه؟! دستش را گرفتم و به سمت در پشتی هتل رفتیم. پایش درد می‌کرد اما کمکم را قبول نمی‌کرد. وارد سازمان شدیم، همه‌ی‌ نگاه‌ها به سمتمان برگشت؛ با صدای بلندی داد زدم:

- به چی نگاه می‌کنید؟ بیایید به این کمک کنید.
ابر سیاه از جایش بلند شد و به سمتم آمد و او را برد. به سمت آریا رفتم و کنارش ایستادم. نقابش روی صورتش بود، تنها دلیل این نقاب دیده نشدن زخمش بود؟ روی صندلی نشستم و اسلحه را روی میز قرار دادم و لب زدم:

-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #17
«دو ساعت بعد»
«شبح سیاه فرد ویژه؛ زاده آتش »
پچ‌پچ‌های رئیس با زاده آتش تمام شد به سمتمان قدم برداشتند. دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و نگاهش را به من دوخت و لب زد:
- خب دوستان ایشون زاده آتش فرد ویژه.
فرد ویژه برای من معنایی نداشت. شاید از نظر خودم در چشمان خود از او بهتر بودم. با دیدنش جرقه‌ای در ذهنم پدید آمد، او همان بود، اری همانی بود که در آن خانه بود. چرا اینک آمده و شده فرد ویژه؟ همان چشمان سبز جنگلی‌اش، همان موهای لخت، همان چهره است! به چشم‌هایش چشم‌ دوختم، سرد‌تر از هرچیزی بود. بیخیال از جایم بلند شدم و لب زدم:
- با اجازه‌تون.
به سمت اتاق رفتم. در را پشت سر خود بستم و روی تخت نشستم. نفسی عمیق کشیدم، گردنم را ماساژ دادم، به آینه خیره شدم. حس خود را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #18
سری تکان داد، لبخندی از روی رضایت زدم و عصبی لب زدم:
- پاشو زود حاضر شو، میگم یک دست لباس برات بیارن.
می‌خواست حرفی بزند که لب زدم:
- با سازمانت صحبت می‌کنیم، حق انتخاب ندارن، مجبور به انتخاب هستن.
صدایش مانع خروجم از اتاق شد:
- حداقل بگو رئیست کیه.
به چشم‌هایش نگاه کردم، بر روی تخت تکانی خورد، موهای ژولیده‌اش را مرتب کرد.
- آریا فرهادی، اسم سازمان هم شبح سیاهه، الان فهمیدی چرا دستور ما باید اجرا بشه؟
بی‌توجه به او از اتاق خارج شدم و به سمت میز گردی که تشکیل داده بودند رفتم. نگاهم را چرخاندم، صندلی را عقب کشیدم و لب زدم:
- خب چه خبره؟
آریا برگشت و با دستی مشت کرده لب زد:
- خبری نیست، داشتیم با زاده آتش آشنا می‌شدیم که نصیب تو نشد، از این پس به بعد بدون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #19
نگاهش دیگر خشم نداشت و این خوب بود. نگاهی به اندامش انداختم، اندام بدی نداشت می‌شد رویش حساب کرد. دستی به موهایش کشید و لب زد:
- تیراندازی رو بلدم، نزدیک یک سال می‌شه که تو سازمانم، من… .
دیگر نگذاشتم ادامه دهد و لب زدم:
- اون سازمان برای گذشته بود، این سازمان با اون سازمان فرق داره. میری یک تست تیراندازی میدی اگه اوکی بودی که هیچ نبودی دوباره آموزش می‌بینی.

باشه‌ای زمزمه کرد، از اتاق خارج شدیم و به سمت اتاق تیراندازی قدم گذاشتیم. وارد اتاق که شدیم برعکس همیشه آرام و ساکت بود. کسی پشت میز تیراندازی نبود، این آرام بودن اصلا خوب نبود. نگاهی به او انداختم و لب زدم:
- اسمت چیه؟!
- آزاد، لقب هم... .
- مار وحشی این بهتره.
نگاهی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,962
پسندها
4,563
امتیازها
27,173
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #20
شاید خود نیز می‌ندانستم اشتباه است؛ اما باز خود را وارد زندگی کردم که در خوابم نیز ندیده بودم! به به چشمان زاده آتش خیره ماند. چند باری پلک زدم، دستم را روی میز قرار دادم. رگ‌های سرد که رنگ کبودی به خود گرفته بود روی گردن زاده آتش با چشمانم بازی می‌کرد. نگاهم روی گردن زاده آتش مانده بود. خیره نگاه می‌کردم، سخنی که از دهان زاده آتش بیرون آمد مرا به شدت عصبی کرد.
- دقیقا کارت چیه؟ به چه دردی می‌خوری؟
از حرفانش بوی مشمئز کننده‌ای می‌آمد. بوی که هر لحظه مرا عصبی‌تر می‌کرد. سرم را به سمت رئیس چرخاندم. ابرویم را بالا کشیدم، نگاهی به رئیس انداختم با لحن عصبی لب زدم:
- می‌شه به این فرد ویژه بگید خفه شه؟ یا خودم پاشم مثل فرد ویژه‌های دیگه کارش رو بسازم؟
زاده آتش از حرفم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا