• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان اشک خونین ماه | ساناز محمدی کاربر انجمن یک رمان

♕萨纳兹♕

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
239
پسندها
1,251
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
اشک خونین ماه
نام نویسنده:
ساناز محمدی
ژانر رمان:
#علمی_تخیلی #عاشقانه
کد رمان: 5301
ناظر: @TomSasha


خلاصه رمان:
در آن سویِ تاریکی، جایی که ماهِ شب بر قلمرویی کهن سایه افکنده، پیوندی ناگسستنی میانِ دو سرنوشتِ متضاد شکل گرفته است؛ عشقی ممنوعه میانِ روحِ گرگ و ماهیتِ خون. پیشگوییِ باستانی، زمزمه می‌کند که رازِ بقا در گروِ انتخابِ سختِ یکی از این یگانه‌هاست؛ انتخابی که می‌تواند تعادلِ شکننده‌ی میانِ نور و سایه را بر هم زند.
آیا سرنوشتِ رقم‌خورده، پایانی جز فرو رفتن در خلسه‌یِ ابدیِ اشکِ ماه خواهد داشت؟ یا در دلِ تاریکیِ شب، رازی نهفته است که مسیری نو را به سویِ روشنایی خواهد گشود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ♕萨纳兹♕

PETRØVA.MIR

کاربر حرفه‌ای
سطح
36
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,582
پسندها
28,794
امتیازها
61,673
مدال‌ها
39
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

♕萨纳兹♕

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
239
پسندها
1,251
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
می‌گویند ماه، هر شب، اشک‌های نقره‌ای بر زمین می‌ریزد. اشک‌هایی که در برخورد با خاک، به گل‌هایِ رازآلود بدل می‌شوند. «ماهگل» یکی از آن گل‌ها بود؛ زاده‌ی شبنمِ مهتاب، و حاملِ غمی کهن از دلِ آسمان. داستانی که از او آغاز شد، داستانی بود از عشق، از دست دادن، و از جستجویِ نوری گمشده در تاریکیِ شب... .
 
امضا : ♕萨纳兹♕
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] TomSasha

♕萨纳兹♕

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
239
پسندها
1,251
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
بوی نم و فلزی که در هوا پیچیده، ترکیبی از رطوبت کهنه و خونی که هنوز خشک نشده، بود. شعله‌ی چراغ پیه‌سوز روی دیوار می‌لرزد و نور زرد و مریضش روی چهره‌های سه نفر پخش می‌شد؛ جادوگر، زنجیرشده به ستون سنگی میانی، با پوستی نیم‌سوخته از تماس نقره، و هیبت دوسایه بزرگ بلند قامت که در برابرش ایستاده‌اند.
زنجیرها با هر تکان کوچکی جیر جیر می‌کنند. صدایی که بیشتر از درد، تحقیر در خودش همراه داشت.
جادوگر نفسش را با درد بیرون می‌داد. لب‌هایش ترک خورده‌، و زیر پوستش خطوطی نقره‌ای مثل تیره‌ترین رعدها برق می‌زنند.
رادمهر با صدایی آرام اما پرخطر نزدیکش می‌شود.
- عجیبه با اینکه نقره داره روحت رو میبلعه بازم لب باز نمیکنی؟
جادوگر کمی سرش را بالا آورد. چشمانش نیمه‌سوخته اما پر از طعنه بود.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ♕萨纳兹♕

♕萨纳兹♕

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
239
پسندها
1,251
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
حضور ناگهانی‌اش، چون سیلی خنک بر صورتِ آتش‌گرفته‌ی رادمهر و کیان خورد. شوکِ اولیه، جای خود را به موجی از آسودگیِ ناخواسته داد. سال‌ها بود که خبری از او نبود؛ سال‌هایی پر از پرسش‌های بی‌پاسخ، ماموریت‌های خطرناک و تنهاییِ کشنده. حالا، ، با دیدنش هرچند با همان نگاهِ سرد، حسِ غریبی از امید را در دلِ تاریکِ زیرزمین زنده کرد.
هردو با احترامی که سال‌ها سرکوب شده بود، می‌خواستند زانو بزنند که با لحنی سرد و محکم مانعشان شد.
- نیازی به این کار نیست.
هردو متعجب شده بهم دیگر نگاه کردند و صاف ایستادند.
چشم‌های اوستا مثل دو تیغه‌ی یخ‌زده روی صورت زخم و زیلی جادوگر ثابت شد، نه از جنس خشم، بلکه از نوعی سردیِ عمیق که سال‌ها ته‌نشین شده باشد.
خشمش آرام و خطرناک بود، از آن خشم‌هایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ♕萨纳兹♕

♕萨纳兹♕

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
239
پسندها
1,251
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
- جالبه، چرا وقتی هیچی نمیدونی داری نگاهتو از من میدوزدی؟ نکنه ترسیدی؟
جادوگر با آن حال ندارش سرش را عقب کشاند و سعی کرد لرزش بدنش را مخفی کند، ولی مگر می‌شد از جلوی چشمان اوستا چیزی مخفی بماند.
گردنش را اندکی سمتش مایل کرد و ادامه داد:
- من معمولاً لرزش آدمارو با ضربان خونشون میکشم بیرون، ولی تو از یه چیزی می‌ترسی!
نفسش گیر می‌کند.
چند لحظه، فقط به مرد روبه رویی‌اش که فرقی با مردگان نداشت نگاه می‌کرد. بااینکه از نظرش خسته و درمانده میامد، ولی هنوز آن ابهت ترسناکش را نگه داشته بود.
می‌خواست یک دروغ دیگر آماده کند؛ ولی ذهنش دیگر کار نمی‌کرد. انگار که کسی مغزش را در دست گرفته باشد از درون می‌فشرد و مجبور به حرف زدن می‌کرد.
لب پایینش کمی لرزید.
- تمومش کن!
کیان کمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ♕萨纳兹♕

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا