• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم تراژدی رمان اعجاز همین است، مرگی برای لبخند! | فاطمه اسدیان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع FATEMEH ASADYAN
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 64
  • بازدیدها بازدیدها 5,290
  • کاربران تگ شده هیچ

FATEMEH ASADYAN

مدیر بازنشسته
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/22
ارسالی‌ها
2,244
پسندها
26,435
امتیازها
51,373
مدال‌ها
48
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #61
فصل سوم: انتخاب و تصمیم

در مواجهه با عمل فرد، نمی‌دانم چه واکنشی نشان دهم، تنها فکری که به ذهنم می‌آید این است که مخالفت نکنم و هرچه گریه دارم تخلیه کنم.
فرد: الی من متأسفم، قسم می‌خورم فاستر من رو هم متعجب کرد.
فاستر، قول داده بود تا راستش را برایم تعریف کند و من باورش کردم، در عوض، فرار کرد و من را با سوال‌هایم تنها گذاشت. به مادر تنها ماجرای جنگل را گفته و حرفی از دبیرستان و اتفاقاتش نزده بود.
فرد: من نمی‌دونم فاستر چی به مادرت گفته اما قسم می‌خورم من هیچ چیزی نگفتم و... .
الینا: می‌دونم تو نگفتی؛ اگر گفته بودی این تنبیهات چندبرابر شده بودند.
پوزخندی می‌زنم و فکر می‌کنم اگر مادر ماجرای دبیرستان را هم بفهمد، چه چیزی بدتر از این می‌تواند رخ بدهد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

FATEMEH ASADYAN

مدیر بازنشسته
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/22
ارسالی‌ها
2,244
پسندها
26,435
امتیازها
51,373
مدال‌ها
48
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #62
بخاطر فاصله‌ی کم و نزدیکمان، دمه و حس داغی نفس فرد و صدالبته خشمش را به وضوح درک می‌کنم.
فرد: گوش کن الینا!
دستی در موهایش می‌کشد و میبینم که چند تار سیاه میان انگشتانش گیر کرده و کنده شده‌اند.
فرد: تو...تو نباید پیش روی کنی! جین، جین هم این کار رو کرد!
این دیگر زیاده‌روی است؛ نیست؟ چرا باید ماجرا اینقدر عمق داشته باشد که کل خانواده را به هم بریزد و...خدای من! با فکری که از سرم می‌گذرد، موهای دست و پشت گردنم سیخ می‌شوند.
«ممکن نیست»
زیر لب نجوا می‌کنم و متوجه نمی‌شوم این بغض شیشه‌ای چطور میان راه تنفسم جا خوش کرد. حس می‌کنم از تیره‌ی کمرم قطرات عرق سرد سر خورده و پایین می‌رود. موهای بازم را با دست پشت گردنم جمع می‌کنم و...این امکان ندارد و احتمالا زاییده افکار من است.
لبم را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

FATEMEH ASADYAN

مدیر بازنشسته
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/22
ارسالی‌ها
2,244
پسندها
26,435
امتیازها
51,373
مدال‌ها
48
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #63
فرد ترسیده؟ بله!
پرده‌ای شیشه‌ای و بی‌رنگ روی دروازه‌ی شب‌گونش می‌نشیند و صدایش کمی پرش دارد.
فرد: نباید عجول باشی! اصلا نباید دخالت کنی!
لحظه‌ای لب‌هایش را اسیر دندان می‌کند و انگار سعی دارد بغضی لجباز را قورت بدهد که خب، موفق نمی‌شود.
باریدن این مرواریدهای غلطان از گوی‌های شبنمای او...واقعا خیره کننده بود؛ جاذبه‌ای دارد که گرفتارت می‌کند و... .
فرد: نمی‌تونم بازم از دست بدم (سعی بر حفظ ایستادگی و غرورش دارد اما شکست می‌خورد) نمی‌تونم تو را هم از دست بدم... .
این اشک‌ها، روزی از دیدنشان خوشحال می‌شدم و تمنای دیدنشان را داشتم اما حالا، قلبم فشرده می‌شود و به رسم کودکی‌هایمان، با دیدن اشک فرد من هم بغض می‌کنم و روی پارکت کف اتاق فرود می‌آیم.
الینا: این انصاف نیست!
انگشتم مانند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

FATEMEH ASADYAN

مدیر بازنشسته
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/22
ارسالی‌ها
2,244
پسندها
26,435
امتیازها
51,373
مدال‌ها
48
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #64
مطمئنم که از وجود این گردنبند خبر داشتم چرا که، چرا که فاستر در تولد پانزده سالگی‌ام آن را به عنوان کادو و همچنین دلجویی بابت عدم حضورش برایم پست کرده و نامه‌ای مبنی بر عذرخواهی برایم مکتوب کرده بود.
فرد: این چطور...اخه چطور این را داری؟
چهره‌اش چنان متعجب بود و پرسش وار تماشایم می‌کرد که اثرات گریه‌ی دقایقی پیشش کاملا از بین رفته بودند.
کمی مِن‌من کرده و سعی دارم خودم را جمع و جور کنم تا پاسخش را بدهم که صدای برخورد پاشنه‌ی صندل مادر با چوبِ پله و همچنین متمرکز شدن سیلور بر روی در، مهلت نداد.
الینا: باید بری فرد!
خودش هم می‌توانست به راحتی موقعیت را درک کند و بدون مقاومت خواست به سمت پنجره بورد که گویی با رسیدن جرقه‌ای به ذهنش، موبایلش را درآورد و با علامت سکوت به من، مشغول شماره گرفتن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

FATEMEH ASADYAN

مدیر بازنشسته
سطح
32
 
تاریخ ثبت‌نام
14/2/22
ارسالی‌ها
2,244
پسندها
26,435
امتیازها
51,373
مدال‌ها
48
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #65
بدون حرفی اضافه و اتلاف ثانیه‌ای دیگر، در آغوشش پناه می‌گیرم و او اجازه می‌دهد تا آزاده هق بزنم و از تمام خستگی‌های آشکارا و پنهانم ببارم.
فارا: چی شد که انقدر دور شدیم الینا؟
نمی‌دانم اثر اتفاقات دقایقی پیش است یا نه؛ فقط می‌دانم دلم می‌خواهد پا به پای مادر گریه و شکوه کنم که چرا نشد زندگی‌ای آرام و معمولی داشته باشیم...چرا پدر در کنارمان نیست و چرا... .
الینا: مامان...قل...قلبم گرفته مامان.
کمی فاصله می‌گیرم و با دیدن چشمان بارانی‌اش، دستی به سینه‌ام می‌کشم و جای قلبم را نشان می‌دهم.
الینا: مامان اینجا درد می‌کنه...بابا چرا نیست مامان؟ دلم براش تنگ شده...دلم برای آغوش گرمش، برای خنده‌های گرمش، برای پشتوانه بودنش تنگ شده.
نمی‌دانم به حال خرابِ منِ شکسته گریه می‌کند یا دلش برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا