- تاریخ ثبتنام
- 31/10/20
- ارسالیها
- 624
- پسندها
- 5,058
- امتیازها
- 21,973
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- #261
- برو هر ... دلت میخواد بخور!
گفت و یه چیزی تو تاریکی روونهام کرد. ناخودآگاه دستم رو سپر کردم و باتوم به ساعد دستم خورد. قشنگ صدای شکستنش رو شنیدم. فریادی که از درد کشیدم، دوباره اسد رو مجاب کرد سرش رو از زیر پتو بیرون بیاره. سهیل که فهمیده بود دست و پا زدن بیفایده ست گفت:
- عابد بیخیال شو. یادت نره چی بهت گفتم. میسپرمشون به تو!
با همون دستی که از فرم خارج شدنش رو احساس میکردم سعی کردم جلوشون رو بگیرم، اما در سلول رو بستن. قامت سهتاشون دور و دورتر شد، تا جاییکه تو تاریکیِ ته راهرو محو شدن. یه دستی به میلهها چنگ زدم و شروع کردم به سر و صدا کردن. اونقدر فحش و ناسزا دادم که زندونیهای دیگه بیدار شدن. صورتهای شاکی و پر سوالشون به میلهها چسبیده بود. اسد گفت:
- با...
گفت و یه چیزی تو تاریکی روونهام کرد. ناخودآگاه دستم رو سپر کردم و باتوم به ساعد دستم خورد. قشنگ صدای شکستنش رو شنیدم. فریادی که از درد کشیدم، دوباره اسد رو مجاب کرد سرش رو از زیر پتو بیرون بیاره. سهیل که فهمیده بود دست و پا زدن بیفایده ست گفت:
- عابد بیخیال شو. یادت نره چی بهت گفتم. میسپرمشون به تو!
با همون دستی که از فرم خارج شدنش رو احساس میکردم سعی کردم جلوشون رو بگیرم، اما در سلول رو بستن. قامت سهتاشون دور و دورتر شد، تا جاییکه تو تاریکیِ ته راهرو محو شدن. یه دستی به میلهها چنگ زدم و شروع کردم به سر و صدا کردن. اونقدر فحش و ناسزا دادم که زندونیهای دیگه بیدار شدن. صورتهای شاکی و پر سوالشون به میلهها چسبیده بود. اسد گفت:
- با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.