• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان ماچه سگ | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 268
  • بازدیدها بازدیدها 9,955
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
624
پسندها
5,058
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #261
- برو هر ... دلت می‌خواد بخور!
گفت و یه چیزی تو تاریکی روونه‌ام کرد. ناخودآگاه دستم رو سپر کردم و باتوم به ساعد دستم خورد. قشنگ صدای شکستنش رو شنیدم. فریادی که از درد کشیدم، دوباره اسد رو مجاب کرد سرش رو از زیر پتو بیرون بیاره. سهیل که فهمیده بود دست و پا زدن بی‌فایده ست گفت:
- عابد بی‌خیال شو. یادت نره چی بهت گفتم. می‌سپرمشون به تو!
با همون دستی که از فرم خارج شدنش رو احساس می‌کردم سعی کردم جلوشون رو بگیرم، اما در سلول رو بستن. قامت سه‌تاشون دور و دورتر شد، تا جاییکه تو تاریکیِ ته راهرو محو شدن. یه دستی به میله‌ها چنگ زدم و شروع کردم به سر و صدا کردن. اونقدر فحش و ناسزا دادم که زندونی‌های دیگه بیدار شدن. صورت‌های شاکی و پر سوالشون به میله‌ها چسبیده بود. اسد گفت:
- با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
624
پسندها
5,058
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #262
- از روزی که پا گذاشتی تو این بند اسد تلاش می‌کرد خودش رو بهت نزدیک کنه، ولی خب بیچاره پیره! دل و جرعتی نداره مثل بقیه. یه توپ و تشر کافی بود تا جوری ازت فاصله بگیره که انگار هفت پشت باهات غریبه‌ست. ولی سهیل گوش نداد. هر چقدر تهدیدش کردیم که از تو فاصله بگیره، گوشش بدهکار نبود که نبود. اونقدر ادامه داد تا کارش به اینجا کشید. سهیل پسر خوبی بود. مودب و سر به زیر. برخلاف تو کله‌اش بوی قرمه سبزی نمی‌داد. خبر تلخیه، اما خوشحالم که من قاصد این خبرم. شوربختانه حق نداشت طلوع صبح رو ببینه. اذان که گفت، کشیدیمش بالای دار.
در کسری از ثانیه، تمام وجودم یخ زد. عجیب بود. تک تک ارگان‌های بدنم از کار افتاد، اونم فقط با یه خبر! نگاهم مات لب‌هاش، ذهنم پرواز کرد به لحظه‌ای که سهیل رو کشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
624
پسندها
5,058
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #263
با احساس ترسی که مثل سم تو کل بدنم پخش شده بود، به زمان حال برگشتم و چشم‌هام رو به سرعت باز کردم. تصویر دندون‌های تیز و چشم‌های سرخ رفته رفته محو شد. اولین چیزی که دیدم، سقف گچی و پر از نم زدگی بالا سرم بود. اینجا کجا بود دیگه؟ روی شکمم احساس سنگینی کردم و چشم‌های گیجم رو به پایین دوختم. یه دختر بچه نشسته بود روی شکمم و بهم نگاه می‌کرد.
- تو اسمت چیه؟
حرف "چ" رو با نمک ادا می‌کرد. چشم‌های بزرگش برای اینکه همه چیز یادم بیاد کافی بود. نیم خیز شدم تا وضعیت خودم رو بفهمم. با تکون خوردنم درد استخون‌هام زنده شد و قبل از اینکه دختر بچه به پشت سر بیفته، گرفتمش و به حالت اولم برگشتم. خیس عرق بودم و بدنم بشدت درد می‌کرد. با یه نگاه کلی به اطراف، متوجه شدم تو خونه‌ام و روی مبل سه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
624
پسندها
5,058
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #264
با صدای باز و بسته شدن در، نگاهم رو ازش گرفتم و به تابانی دادم که با کیسه‌های خرید وارد خونه شد. به محض ورود، چشمش به من و بچه افتاد. اجزای ظریف صورتش توی هم کشیده شد و خشک گفت:
- لیلی؟ مگه نگفتم تا من برنگشتم از اتاقت بیرون نیای؟ پاشو برو تو اتاقت.
از نوع نگاهش فهمیدم قراره لحظات تنش‌زایی در پیش داشته باشیم. بچه برگشت و بر و بر نگاهم کرد. انگار با نگاهش التماس می‌کرد نذارم این اتفاق بیفته. از بی‌چارگی شونه بالا انداختم و لب‌هاش آویزون شد. تابان کیسه‌های خرید رو گذاشت روی زمین و با چندتا قدم بلند، بچه رو بلند کرد و به طرف اتاق برد.
- مگه با تو نیستم؟ چرا حرف گوش نمی‌کنی؟
- چرا بهم نمیگی اون آگا کیه؟
- بهت گفتم. غریبه ست.
- اگه گریبه‌ ست پس اینجا چیکار می‌کنه؟
- خیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
624
پسندها
5,058
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #265
برای پشیمونی یکم دیر بود. نباید دلش به حالم می‌سوخت.
- حالت که خوب شد برای همیشه از این خونه میری. در غیر این صورت زنگ میزنم به پلیس.
خنده‌ام گرفت. پلیس؟!
- از کی تا حالا زن شوهرش رو از خونه بیرون می‌کنه؟
صدایی که نیومد فکر کردم نمی‌خواد جوابم رو بده، اما بعد از چند ثانیه از آشپزخونه بیرون اومد و با لحن سرد و بی‌تمایلی که بشدت روی مخم بود گفت:
- چی باعث شده با خودت فکر کنی مرد این خونه‌ای؟
اگه عصبانی بود خیلی بهتر بود. این بی‌تفاوتیش نمک روی زخم بود. از روی کاناپه بلند شدم و روی دوپا ایستادم. یه لحظه سرم گیج رفت، اما خودم رو نگه داشتم.
- ازم طلاق گرفتی؟
- آره.
- کِی؟ برگه طلاق رو نشونم بده.
خواست چیزی بگه، اما نتونست. درست حدس میزدم.
- فکر می‌کردم کشته شدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
624
پسندها
5,058
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #266
یه بوته‌ی خار بودم وسط شوره‌زار، که باد هر طرف اراده می‌کرد من رو به دنبال خودش می‌کشید. بی‌سرزمین، نامتعلق، فاقد ریشه! و با این وجود برای لحظات خیلی کوتاهی احساس کردم به این خونه و گرماش تعلق دارم. اما به نظر می‌رسید "ترک" فعلی بود که مِن‌بعد باید زیاد صرفش می‌کردم. من یه بوته‌ی خار مغرور بودم! وقتی بهم می‌گفتن برو، من هرگز برای موندن التماس نمی‌کردم. می‌رفتم و روی زمین‌های سفت و سخت چرخ می‌خوردم و مهم نبود اگه شاخه‌هام می‌شکست و کوچیک‌تر از اینی که هستم میشدم.
تو خونه سعی می‌کردم زیاد با اون بچه رو به رو نشم. هرگز اسمش رو نمی‌گفتم چون احساس می‌کردم اگه اسمش رو به زبون بیارم، یه گره کور بینمون می‌خوره که با هیچ چنگ و دندونی باز نمیشه. که برای همیشه من پدر میشم و اون میشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
624
پسندها
5,058
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #267
خواستم بگیرمش، اما خیلی کندتر از تصوراتم بودم. با دست‌های باز یه دور کامل تو خونه زد و در حالیکه آزادیش رو جشن می‌گرفت، جیغ زد:
- هورا! بالاخله آزاد شدم.
دیگه حتی سعی نکردم دنبالش بدوام. شاید تابان راست می‌گفت. شاید واقعا پیر شده بودم.
- بیا برو تو اتاق. الان مامانت میاد فکر میکنه من در رو باز کردم.
- خب تو در رو باز کردی!
براش چشم‌ درشت کردم، اما صورتش یه سمت دیگه بود و ندید. رفت جلوی میز تلویزیون نشست و روشنش کرد.
- بلند شو بچه. من حوصله جیغ جیغای مامانت رو ندارم.
با چهره‌ی مظلومی که دل سنگ رو آب می‌کرد گفت:
- توام از مامانی می‌ترسی؟
جا خوردم. من و ترس؟! آره، چرا که نه؟ تو زندان دائم می‌ترسیدم، فقط به روی خودم نمی‌آوردم و ادای قوی‌ها رو در می‌آوردم. اگه تسلیم ترسم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
624
پسندها
5,058
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #268
عقربه‌ها ساعت سه صبح رو نشون می‌دادن و تابان هنوز برنگشته بود. نه اینکه نگران باشم، فقط کنجکاو بودم! می‌خواستم بدونم یه زن جوون با ویژگی‌های تابان، این موقع شب کجاست و داره چیکار میکنه؟ فکرهای خوبی به سرم نمیزد، اما نمی‌خواستم قضاوت کنم. متاسفانه جایگاهم برای قضاوت رو از دست داده بودم.
چند دقیقه‌ی بعد، از تو کوچه صدای ماشین اومد. با چندتا قدم بلند خودم رو پای پنجره رسوندم و با کف دست بخار روی شیشه رو پاک کردم. هوای سرد محیط بیرون رو همچنان سفید پوش نگه داشته بود. یه ماکسیمای مشکی پایین ساختمون متوقف شد و بعد از یکی دو دقیقه یه زن از سمت شاگرد پیاده شد. یه زن که خیلی شبیه تابان بود. پالتوی بلندش واضح‌تر از اونی بود که نشه شناختش. بعد از یه گفت و گوی مختصر، برای شخص پشت فرمون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
624
پسندها
5,058
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #269
با اینکه برای باز کردن انگشتهام بیشتر از این‌ها لازمش میشد، اما بازم بیشتر از حد طبیعی زور داشت. شدت تحیرم بیشتر شد. من این نشونه‌ها رو می‌شناختم. روزگاری خودم استاد این داستان‌ها بودم. با یه حرکت غافلگیر کننده از مچ دوتا دست‌هاش گرفتم و لب زدم:
- چه کوفتی خوردی؟
لبخند مزخرف از صورتش پاک شد. لب‌هاش رو جمع کرد و گفت:
- منظورت چیه؟
- هفت‌تا بخشه. اون قدر خوردی که صورتت گل انداخته. نمیفهمی داری چیکار میکنی. فکر میکنی با کی طرفی؟
حالا اون بود که مات صورتم شد. پوزخند زدم. واقعا چه مادر نمونه‌ای! تلاش کرد دست‌هاش رو رها کنه، جوری که مچ‌هاش قرمز شد.
- ولم کن.
- چیشد؟ مچت رو گرفتم؟!
نمی‌دونم چرا چشم‌هاش پر اشک شد و بازم تقلا کرد. نمی‌تونست، اما دست بردار نبود. اگه ادامه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا