- تاریخ ثبتنام
- 31/10/20
- ارسالیها
- 668
- پسندها
- 5,867
- امتیازها
- 21,973
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- #291
صبح روز بعد، دیگه حتی باهم حرف هم نزدیم. تابان از خونه خارج شد و من پشت سرش بیرون زدم. همون مسیر همیشگی رو دنبال کردیم، اینبار با فاصلهی بیشتر. شبیه عابرهایی بودیم که در یه جهت تو پیادهرو حرکت میکنن. مقصد اول دانشگاهش بود. تا ساعت یازده کلاس داشت و بعد از اون، نوبت تدریسش تو آموزشگاه بود. باور اینکه اونقدر تو رشتهاش ممتازه که در کنار تحصیل، همزمان تدریسم میکنه برام سخت بود. تو فاصلهی چند متری از ورودی آموزشگاه یه بوفهی کوچیک قرار داشت. تا چهار بعد از ظهر کنار همون بوفه منتظرش موندم. عصری هوا سردتر شد. یه لیوان چایی از بوفه گرفتم تا گرم بمونم. در نوشیدن، وقتی ماکسیمای سفید کنار خیابون پارک کرد، چایی تو گلوم پرید. در حالیکه سعی میکردم سرفهام رو کنترل کنم، بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر