• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان ماچه سگ | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 311
  • بازدیدها بازدیدها 11,012
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #291
صبح روز بعد، دیگه حتی باهم حرف‌ هم نزدیم. تابان از خونه خارج شد و من پشت سرش بیرون زدم. همون مسیر همیشگی رو دنبال کردیم، این‌بار با فاصله‌ی بیشتر. شبیه عابر‌هایی بودیم که در یه جهت تو پیاده‌رو حرکت می‌کنن. مقصد اول دانشگاهش بود. تا ساعت یازده کلاس داشت و بعد از اون، نوبت تدریسش تو آموزشگاه بود. باور اینکه اونقدر تو رشته‌اش ممتازه که در کنار تحصیل، همزمان تدریسم می‌کنه برام سخت بود. تو فاصله‌ی چند متری از ورودی آموزشگاه یه بوفه‌ی کوچیک قرار داشت. تا چهار بعد از ظهر کنار همون بوفه منتظرش موندم. عصری هوا سردتر شد. یه لیوان چایی از بوفه گرفتم تا گرم بمونم. در نوشیدن، وقتی ماکسیمای سفید کنار خیابون پارک کرد، چایی تو گلوم پرید. در حالی‌که سعی می‌کردم سرفه‌ام رو کنترل کنم، بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #292
دستش رو محکم‌ گرفته بودم تا ازم فرار نکنه، اما آروم بود. آروم و خسته.
- خودخواه‌، مغرور، عوضی! به کدوم ویژگیت میشه دلخوش کرد؟
- من خودم می‌دونم چقدر افتضاحم. ولی یه افتضاح وفادارم! می‌تونی مطمئن باشی که تو تنها دختری هستی که تو زندگیمه. دلخوشی بزرگی نیست، ولی ممکنه برای شروع کافی باشه. هوم؟
پوزخند زد.
- باورم نمیشه. چقدر یه آدم می‌تونه از خودش مطمئن باشه؟
- من فکر می‌کنم تو حرف‌هایی که میگم رو جدی نمی‌گیری. فکر می‌کنی از رو شکم سیری صحبت می‌کنم، یا واسه سرگرمی جای کار و زندگی به تو چسبیدم. بذار اعتراف کنم، من اگه تو نباشی به معنای واقعی کلمه هیچم تابان. تو و اون بچه تنها دارایی‌های من هستین. انتظار داری بشینم ببینم یه مرد دیگه چیزی که متعلق به منه رو تصاحب می‌کنه؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #293
دستش رو کشیدم و به راه افتادیم.
- نظرت چیه؟!
با دست آزاد موهاش رو زیر شالش برد و گفت:
- وقتی قلدری می‌کنی بهت احساس قدرت دست میده مگه نه؟
- حرف تو کله‌ات نمیره که، مجبورم از زور بازو استفاده کنم.
- به هر حال تموم این قضایا چهار روز دیگه تموم میشه، دیگه نیستی که آقا بالاسرم باشی.
لجوج بودنش لجم رو در می‌آورد. سری تکون دادم و در حالیکه راه می‌رفتیم به خودم نزدیک‌ترش کردم.
- خیلی حرف میزنی. این به خاطر اینه که من دستت رو گرفتم؟
پوزخند زد و گفت:
- اعتماد به نفست رو دوست دارم.
یه لحظه تا نوک زبونم اومد تا بگم: «من رو چی؟» دیدم دارم زیادی احساسی فکر می‌کنم. نفسم رو فوت کردم و مابقی مسیر رو بدون اینکه باهم حرف بزنیم طی کردیم.
وقتی نزدیک خونه شدیم، یه نفر که تا کمر تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #294
جلوش نشستم. کتاب آموزش زبان بود. یه نگاه به اشکال مختلف توی کتاب و نوشته‌های انگلیسیِ زیرش انداختم و دستم رو گذاشتم رو یکی از شکل‌ها.
- این چیه؟
- فیل.
از اینکه به همین سادگی به حرف آوردمش لبخندی روی لب‌هام نشست.
- انگلیسیش.
- اوم...الفانت.
جفت ابروهام بالا پرید. هومی گفتم و پرسیدم:
- می‌دونی من چی‌کاره‌ات میشم؟
- اوهوم.
- چیکاره‌اتم؟
- خب تو گَریبه‌می (غریبه‌می) دیگه.
جفت ابروهام بالا پرید.
- نمیشه که.
- چرا نمیشه؟
- چون میم مالکیت با واژه‌ی غریبه در تضاده. نمیشه یه آدم غریبه مال تو باشه، اگه مال تو باشه در این صورت دیگه غریبه نیست. می‌فهمی چی میگم؟
بِر و بِر نگاهم کرد. حتی یه کلمه از حرف‌هام رو نفهمیده بود. جلوش چهار زانو نشستم و خیر سرم سعی کردم ساده‌تر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #295
امروز جمعه بود و دیگه منتظر نبودم تا تابان از اتاقش بیرون بیاد. احتمالا تا لنگ ظهر می‌خوابید و استراحت می‌کرد. مثل همیشه کابوس خواب راحت رو از چشم‌هام ربود و تا صبح شاید سه چهار ساعت بیشتر نخوابیدم. فهمیدم که غلتیدن روی مبل بی‌فایده ست. باز اگه کنار تابان روی تخت دراز کشیده بودم، اون موقع یه چیزی! بلند شدم و بعد از چایی و صبحونه تک نفره، رفتم سروقت کاری که چند روزی بود تو فکر انجامش بودم. آشپزخونه خیلی کار داشت. همون اول چسبیدم به یخچالِ قدیمی که صدای قارقارک میداد و بعد از اینکه از برق کشیدمش، کامل چرخوندمش و کمپرسورش رو باز کردم. کمپرسور رو گذاشتم کنار و رفتم سر وقت بعدی. کابینت و سینک روش رو جا به جا کردم و بعد از یک ربع تلاش، با فنر راه لوله‌ها رو باز کردم. کارم که تموم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #296
روز بعد تو سکوت سنگینی که پر از حرف‌های ناگفته بود، با فاصله از هم از خونه زدیم بیرون. تو سکوت پله‌ها رو پایین رفتیم و تو سکوت کنار همدیگه تو خیابون قدم برداشتیم. داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که درسته، سرنوشت آدم رو خودش می‌نویسه؛ اما گاهی اوقات اتفاقاتی هست که هرگز نمی‌افتن، کارهایی هست که هرگز انجام نمیشن، و احساساتی هست که هرگز به وجود نمیان. مهم نیست که چقدر برای شدن تلاش کنی. وقتی نمیشه، یعنی نمیشه! آه سوزناکی کشیدم و سیگاری برای خودم آتیش زدم. خودم دو دستی تابان رو از خودم روندم. اون من رو دوست داشت. یادمه چطور بهم نگاه می‌کرد. چقدر سعی می‌کرد من رو عاشق خودش کنه و من فیلم بازی می‌کردم. نمی‌دونم، شاید کوپن‌هام رو سوزونده بودم.
در حالیکه به سیگارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #297
ساعت از دوئه صبح رد شده بود و پاکت خالی سیگار بهم دهن کجی می‌کرد. اصلا حواسم به این نبود که سیگار ندارم و الانم به نسخی افتاده بودم. پس فردا روز آخر بود و علارغم تموم سگ دو زدن‌هام، هیچ نشونه‌ای از علاقه به موندنم تو نگاه و گفتار تابان وجود نداشت، جوری که حتی به دو روز باقی مونده‌ام امیدی نداشتم. جداً هیچ ایده‌ای نداشتم که بعد از رفتن از این خونه، باید چیکار کنم. منظورم این بود که زندگی ادامه داشت. یه کاری پیدا می‌کردم و زندگی رو می‌گذروندم. ولی بهم نمی‌چسبید. مزه نمی‌داد. فقط روزم شب میشد. وقتی بهش فکر می‌کردم، بدون تابان و اون بچه شهر خاکستری بود. روی مبل غلت زدم و چشم‌هام رو بستم. چند دقیقه‌ی بعد پوفی کشیدم و به باعث و بانیِ این وضعیت لعنت فرستادم. از ترس کابوس حتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #298
- چی‌شد کریم؟ عرضه‌ی همینم نداری؟
مردی که حالا می‌دونستم اسمش چیه، خورده شیشه‌ها رو از روی لباس‌هاش تکوند و گفت:
- تو مگه نگفتی فقط یه زن تنها‌ زندگی می‌کنه؟ پس این نره خر کیه اینجا؟
قبل از اینکه به معنی صحبت‌های کریم پی ببره، تو تاریکی به سمتش حمله ور شدم و کوبیدمش به در اتاق. هنوز به خودش نیومده بود که با یه فت پا نقش زمینش کردم و به محض اینکه افتاد روی زمین، امون ندادم. وقتی صورتش رو می‌گرفت به دنده‌هاش مشت می‌زدم و وقتی دنده‌هاش رو می‌پوشوند، صورتش رو هدف قرار می‌دادم. وسط اون گیر و دار در اتاق باز شد و تابان با دیدن صحنه‌ی مقابل، دست گذاشت جلوی دهنش و هین بلندی کشید. بلند داد زدم:
- برگرد تو اتاق. سریع زنگ بزن پلیس!
وقتی بچه رو دیدم که کنار پای تابان ایستاده و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #299
در حالی که همچنان سرفه می‌کرد، زیر بغل رفیقش رو گرفت و به سختی بلندش کرد. تا موقعی که گورشون رو از آپارتمان گم نکردن بیرون، حواسم بهشون بود. موقعی که از پله‌ها برمی‌گشتم بالا، نسترن با ظاهری پریشون در خونه رو باز کرد و گفت:
- سر و صدای چی بود؟
بدون اینکه نگاهم رو خرجش کنم گفتم:
- برو بخواب.
- بی‌شعور!

بی‌اهمیت به دودی که از کله‌اش بلند میشد وارد خونه شدم. تابان با نگرانی جلوی در ایستاده بود.
- رفتن؟

وقتی از کنارش عبور می‌کردم، دستش رو کشید پشت گردنم و گفت:
- الهی بمیرم. سرت خون میاد!
تازه اون موقع متوجه گرمی خون شدم. سرم رو عقب کشیدم و پرسیدم:
- چجوری اومدن تو خونه؟
- در باز بود.
یعنی چی؟ اخم‌هام رو توی هم کشیدم .
- چرا باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #300
دست‌هاش از حرکت ایستاد. می‌تونستم اوج گرفتن ضربان قلبش رو حس کنم. بعد چند ثانیه دوباره مشغول پاک کردن خون‌های خشک شده شد و گفت:
- تو حیطه‌ی تخصص من نیست.
- اتفاقا تنها آدمی که درمون این درد رو بلده تویی.
وقتی حرفی نزد، دستم رو گذاشتم روی دستی که روی شونه‌ام گذاشته بود.
- هنوزم دو روز دیگه باید برم؟
اینبار ضربان قلب من تندتر شد. مهم بود که جوابش چیه. خیلی مهم بود. فقط کافی بود بگه: «بمون!» گلستون میشد. وقتی بازم سکوت پیشه کرد، احساس کردم قلبم واقعا درد می‌کنه. سرم رو انداختم پایین تا کارش رو انجام بده. بانداژ دور سرم رو گره زد و لوازم رو جمع کرد. همون لحظه صدای آژیر پلیس اومد. طبق معمول، نوشدارو بعد مرگ سهراب!
- تو دراز بکش. خودم میرم پایین.
آروم دراز کشیدم و مامور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : میم. شبان

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا