- تاریخ ثبتنام
- 31/10/20
- ارسالیها
- 668
- پسندها
- 5,867
- امتیازها
- 21,973
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- #301
چقدرم دلش ازم پر بود. یه قدم بهش نزدیک شدم.
- اینها رو میگی چون تا الان بهت نگفتم دوستت دارم؟ خب درسته. من هیچوقت بهت نمیگم دوستت دارم.
تلخندی زد و نگاه نا امیدش رو ازم گرفت. ادامه دادم:
- ولی نگفتنم به این معنی نیست که حقیقت نداره.
سریع گردن چرخوند و دوباره نگاهم کرد. میخواست از چشمهام بخونه، اما نمیتونست. من حتی خودم تکلیفم با احساسات درونیم روشن نبود، ولی بالاخره باید با خودم رو راست میشدم. چیزی نگفت و بهم پشت کرد. پشت سرش ایستادم و زیر نگاه خیرهاش، دستش رو گرفتم. مچش رو که باز کردم، کف دستش خالی بود. به زیر پاش نگاه کردم و کوتاه خندیدم. با کفش لهش کرده بود. سعی میکرد باهوش باشه، اما گیر بد کسی افتاده بود.
- از من میترسی یا خجالت میکشی؟
حالا که میدونست...
- اینها رو میگی چون تا الان بهت نگفتم دوستت دارم؟ خب درسته. من هیچوقت بهت نمیگم دوستت دارم.
تلخندی زد و نگاه نا امیدش رو ازم گرفت. ادامه دادم:
- ولی نگفتنم به این معنی نیست که حقیقت نداره.
سریع گردن چرخوند و دوباره نگاهم کرد. میخواست از چشمهام بخونه، اما نمیتونست. من حتی خودم تکلیفم با احساسات درونیم روشن نبود، ولی بالاخره باید با خودم رو راست میشدم. چیزی نگفت و بهم پشت کرد. پشت سرش ایستادم و زیر نگاه خیرهاش، دستش رو گرفتم. مچش رو که باز کردم، کف دستش خالی بود. به زیر پاش نگاه کردم و کوتاه خندیدم. با کفش لهش کرده بود. سعی میکرد باهوش باشه، اما گیر بد کسی افتاده بود.
- از من میترسی یا خجالت میکشی؟
حالا که میدونست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش