• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان ماچه سگ | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 311
  • بازدیدها بازدیدها 11,012
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #301
چقدرم دلش ازم پر بود. یه قدم بهش نزدیک‌ شدم.
- این‌ها رو میگی چون تا الان بهت نگفتم دوستت دارم؟ خب درسته. من هیچوقت بهت نمیگم دوستت دارم.
تلخندی زد و نگاه نا امیدش رو ازم گرفت. ادامه دادم:
- ولی نگفتنم به این معنی نیست که حقیقت نداره.
سریع گردن چرخوند و دوباره نگاهم کرد. می‌خواست از چشم‌هام بخونه، اما نمی‌تونست. من حتی خودم تکلیفم با احساسات درونیم روشن نبود، ولی بالاخره باید با خودم رو راست می‌شدم. چیزی نگفت و بهم پشت کرد. پشت سرش ایستادم و زیر نگاه خیره‌اش، دستش رو گرفتم. مچش رو که باز کردم، کف دستش خالی بود. به زیر پاش نگاه کردم و کوتاه خندیدم. با کفش لهش کرده بود. سعی می‌کرد باهوش باشه، اما گیر بد کسی افتاده بود.
- از من می‌ترسی یا خجالت می‌کشی؟
حالا که می‌دونست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #302
در حالیکه دست چپش زیر بغل دست راستش اسیر بود، کام دیگه‌ای گرفت و دودش رو بیرون فرستاد. هر چی صبر کردم کلمه‌ی نفرین شده‌ی «بمون» یا هر چیزی شبیه به این رو از دهنش نشنیدم. هومی گفتم و به آسمون تیره و تار چشم دوختم. خورشید در حال طلوع زور میزد تا هوا رو از پسِ ابرهای سیاه روشن کنه، اما نمی‌تونست. انگاری واقعا چاره‌ای نبود. باید عطای یکی دو روز باقی مونده رو به لقاش می‌بخشیدم و جدی جدی می‌رفتم.
- من میرم، ولی نمی‌تونی بگی برای موندن و بدست آوردنت تلاشی نکردم.
جوابی نشنیدم و خب انتظار جوابم نداشتم. چرخیدم و به تابان و به روزهای روشنی که می‌تونستم کنارش داشته باشم پشت کردم. کار زیاد داشتم. اول باید لوازمم رو جمع می‌کردم و خیلی حواسم جمع می‌بود تا دختر بچه رو بیدار نکنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #303
خیلی سعی کردم لحنم خواهشمند نباشه، اما زیادم موفق نبودم. بحث چندین سال سرکوب بود. با چند بیل خاک مگه میشد جلوی آتشفشان رو گرفت؟
- بریم پایین.
اصلا نمی‌دونم چجوری دو طبقه و بیست و هشت‌تا پله رو پایین رفتیم. انگار یکی بشکن زد و تو اتاق‌خواب ظاهر شدیم. در تمام اون حدوداً نیم ساعت، زبونم فعال‌ترین عضو بدنم بود و در تمام اون حدوداً هزار و هشتصد ثانیه، قد تموم سال‌هایی که نبودم و می‌تونستم باشم بهش ابراز علاقه کردم. از موهای حلقه حلقه و پیچ و تابِ نفسگیرِ تنش گفتم. گفتم چطور از روز اول گرفتارِ چشم‌هاش شدم و تموم روز‌هایی که زندان روحم رو پیر می‌کرد، تصویر اون دوتا تیله‌ی مشکی باعث میشد جا نزنم. بهش گفتم بازی دادنش بزرگترین اشتباه عمرم بوده و اون، به جرعت می‌تونستم بگم که روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #304
دقایقی بعد، بی‌واکنش نسبت به تموم حرف‌هایی که گفتم، بلند شد و مشغول پوشیدن لباس‌هاش شد. هاله‌ای از احساسات خوب دور و اطرافم حلقه زده بود و همچنان مخمور این صبح تاریخی بودم. هیچوقت این حجم عظیم از آرامش رو یه جا تجربه نکرده بودم. مشکلی وجود نداشت. همه چی رو به راه بود. برای اولین‌بار تو زندگیم من یه مرد خوشبخت بودم. خوشبختی احساس عجیبی بود. آدمی که همیشه یا اکثر لحظات عمرش خوشبخت بود، رفته رفته مفهوم خوشبختی رو از یاد می‌برد و براش تبدیل به روزمرگی میشد. اما یکی مثل من که با بدبختی خو گرفته بود، با بند بند وجودش قدر این حس رو می‌دونست. در حالیکه از این احساسِ نادر لبخند رضایتمندی روی لبم بود، یه پوشه‌‌ی آبی رنگ روی جای خالیِ تخت افتاد. نیم خیز شدم و نگاهم رو از پوشه به تابان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #305
- پیداش کردی؟
صدای بوق و ترافیک فضا رو آلوده می‌کرد، اما نه اونقدر که از فاصله‌ی سه متری متوجهم نشه. با شنیدن صدام چرخید و اخم ظریفی روی ابروهای مداد کشیده‌اش نشست. شک داشت که درست می‌بینه یا نه. عینک آفتابی بزرگش رو برداشت و وقتی مطمئن شد کی جلوش در اومده، چهره‌اش رو به ناباوری رفت. می‌تونستم ترس نهفته تو نگاهش رو بخونم و از طرفی دلیلش رو نفهمم. مانتوی آستین بلند طوسی به تن داشت و دسته‌ای از موهای حالا شرابیش عامدانه از زیر روسریِ تیره‌اش بیرون ریخته شده بود. با یه «ببخشید، الان برمی‌گردم.» و لبخندِ دروغ، از جمع دوست‌های خوش‌پوش و با کلاسش جدا شد و شتاب زده من رو به سمتی هدایت کرد.
- چی می‌خوای؟ چرا اومدی اینجا؟
نگاهم از چشم‌های حالا کهرباییش جدا نشد و دوباره سوالم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #306
مکث کوتاهی کرد و گفت:
- اینجا نمی‌تونیم باهم حرف بزنیم. دنبالم بیا.
از اول دیدارمون گمون می‌کرد اومدم اینجا تا براش مزاحمت ایجاد کنم، اما اسم سیاوش که اومد فهمید قصد وقرضی ندارم. کنار هتل کافه‌ی بزرگی قرار داشت. وارد کافه شدیم و وقتی پشت میز نشست و پیشخدمت براش تا کمر خم شد، تای ابروم بالا پرید. پرسید:
- چی می‌خوری بگم برات بیارن؟
متوجه نگاه معنادارم شد. سفارش دوتا فنجون قهوه داد و بعد اینکه پیشخدمت دور شد، گفت:
- هتل بغل و این کافه و رستوران رو به رویی مال حامده.
باید فرض می‌گرفتم حامد مرد چهل و اندی ساله‌‌ای بود که مثل پروانه دور طناز می‌چرخید. یه پروانه با موهای جوگندمی!
- اگه دوست پسرت یا نامزدت یا شوهرت یا هرچی که می‌خوای اسمش رو بذاری صاحب این ملک‌هاست، تو چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #307
متاسفانه دروغ نمی‌گفت. سوال بعدی رو پرسیدم:
- چجوری با سیاوش آشنا شدی؟ ازش شماره‌ای، آدرسی چیزی داری؟
قهوه‌اش رو مزه کرد و گفت:
- من بیشتر با مهرسا صمیمی بودم تا سیاوش. نمی‌دونم انتظار داری دقیقا چی بشنوی. من همینقدر می‌دونم که بعد اعتراضات سیاوش ناپدید شد و چند هفته بعد از بچه‌ها شنیدم همراه چند نفر دیگه رفته اونور آب. نمی‌دونم ارتباطی با شخص یا گروهی داشت یا نه. در مورد مهرسام...بعد یه هفته جنازه‌اش رو تحویل دادن و بی‌سر و صدا تو روستای مادری دفنش کردن. خیلی از بچه‌هایی که اون روز تو خیابون بودن یا کشته شدن، یا تا همین الان تو زندانن. به نظرم تو خیلی خوش‌شانسی که اینجا نشستی.

اولین باری بود که یه نفر بهم می‌گفت خوش‌شانس. اینم یه دیدگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #308
نفس عمیقی کشیدم و دود کمتری ریه‌هام رو آزرده کرد. بالاشهر بودم. جایی که از بچگی با گروه خونیم سازگار نبود. جایی که حتی هواش با پایین فرق می‌کرد. سال‌ها پیش خواستم درس بخونم و مهندس عمران بشم. پروژ‌های بزرگ بردارم، پول دربیارم و بشم جزوی از بالاشهر نشین‌ها، نشد که بشه.
سوار مترو شدم و بی‌توجه به انبوه آدم‌ها، گوشه‌ای ایستادم تا شاید یکی از صندلی‌ها سهم من بشه. مسیر طولانی و پاهای منم بی‌رمق بود. آهی کشیدم و گوشی رو چک کردم. دو ساعت پیش یه پیام دیگه رسیده بود.
- چرا نمی‌خوای قبول کنی همه چی تموم شده؟
هه! عاجزانه پوزخند زدم. این‌بار من پس‌زده شدم و اگه بخوام واقع‌بین باشم، اصلا احساس خوبی نداشت. تابان کارت برنده‌اش رو در بهترین زمان ممکن رو کرد. دوتا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #309
قصه‌ی زندگی من با یکی بود یکی نبود شروع نمیشد. قصه زندگی من با یکی نبود یکی نابود شروع میشد! به قول اون بازیگره تو سریال معروفه، من باختم، بدم باختم و هیچ ننگی از این بالاتر نیست. یه بازنده‌ی بیست و هشت ساله که یه پاپاسی ته جیبش نداشت و فقط تار عنکبوت پیدا میشد. تابان درست می‌گفت. بدون مدرک و کارت پایان خدمت، با یه سؤسابقه‌ی درخشان که به هرکی نشون می‌دادی یه جفت پای دیگه قرض می‌گرفت و با نهایت سرعت از آدم فرار می‌کرد، با کدوم پول زن و بچه‌‌ی نداشته‌ام رو تأمین می‌کردم؟ پول و روابط! مصیبت آدمیزاد سر همین دوتا بود. نفس عمیقی کشیدم و تیغ رو از جایگاه روی آیینه برداشتم. آخرین باری که از تیغ استفاده کردم تقریبا خودم رو کشتم، و روزهای بسیاری خودم رو ملامت کردم که کاش اون تقریبا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
668
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #310
وارد آشپزخونه که میشد گفت یه مکان عمومی بود شدم و کتری رو گذاشتم روی گاز. زیر گاز رو روشن کردم در حالیکه با سر پایین افتاده از پله‌ها بالا می‌رفتم، صدای حسن رو شنیدم.
- آقا عابد.
به عقب چرخیدم و به چهره‌ی صاحب مسافرخونه نگاه کردم که با یه زیرپوش سفید پشت میز کانتر پذیرش ایستاده بود. مرد سی و اندی ساله‌‌ی قدکوتاهی بود که همراه پدر پیرش اینجا رو اداره می‌کرد. مرد خوبی بود. تا موقعی که اجاره‌ی روزانه رو سر موقع پرداخت می‌کردم کاری به کارم نداشت. تو این چند روز فهمیده بود زیاد حرف نمی‌زنم، پس به سمتی اشاره کرد و گفت:
- خانم با شما کار دارن.
نگاهم رو ازش گرفتم و به سمتی که می‌گفت دوختم. کنار دیوار ورودی اصلی یه ردیف صندلی قرار داشت و کنار ردیف صندلی‌ها، اون ایستاده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : میم. شبان

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا