• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان ماچه سگ | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 330
  • بازدیدها بازدیدها 11,068
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
687
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #321
منتظر موندم حرفش رو پس بگیره یا عوض کنه، اما این کار رو نکرد. برای اولین برخورد بعد سال‌ها، حقیقتا ناامید شدم.
- محمدطاها میگه اومدی مادرت رو ببینی.
-... .
- مادرت تو رو فراموش کرده. خیلی وقته براش مُردی.
- ولی من فراموشش نکردم. شما روهم فراموش نکردم!
بالا تنه‌اش رو به سمتم کشید و گفت:
- تهدید می‌کنی؟ تو؟!
سر تکون دادم.
- نه اتفاقا به محمدطاها گفتم. من از کرده‌هام پشیمونم.
با پوزخند گفت:
- پشیمونی چاره ساز نیست. چوب خطت خیلی وقته پر شده پسر.
- خدا توبه کنندگان را دوست دارد! تو قرآن اومده. آقاجون همیشه می‌گفت...
- اسم آقاجون رو از دهنت نشنوم! به خاطر ندونم کاری‌های تو دق کرد و مرد.
خواستم بگم: «نکه شما بدت اومد؟!» اما در حیاط هنوز بسته نبود و همون لحظه یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
687
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #322
در حالیکه دست تابان رو توی دستم فشار می‌دادم، چشمم به عطیه افتاد که یکم عقب‌تر ایستاده بود. عینک روی صورتش نبود و چشم‌های ضعیفش رو باریک کرده بود تا مطمئن بشه اشتباه نمی‌بینه. وقتی از چیزی که می‌دید مطمئن شد، پا تند کرد و گفت:
- قاتل، قاتل! تو بابام رو کشتی. خدا ازت نگذره!
مرتضی که هنوز آروم‌تر از بقیه بود گفت:
- آروم باش خواهر!
- بندازینش بیرون جنایتکار رو. داغ دلم تازه شد دیدمش. آقاجونم رو کشتی کافی نبود، اومدی ما روهم بکشی؟
هیچوقت نفهمیدم چه هیزم‌ تری به عطیه فروختم. چطور من رو مسبب مرگ آقاجون می‌دونست؟ پوفی کشیدم و گفتم:
- گفتم که...من اومدم اینجا چون پشیمونم.
این‌بار همه به من نگاه کردن. مصطفی با ابروی بالا رفته گفت:
- پشیمونی؟
به خودمون اشاره کردم و گفتم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
687
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #323
بروز نمی‌دادیم، اما رو به راه نبودیم. نه من و نه تابانی که بعد سال‌ها فاصله، در اولین دیدار خٰلق و خوی همخون‌های خون خوارش بهش گوشزد شد. هرچند واسه حفظ ظاهر یا هر چیز دیگه به اون یه تعارفی زدن، من رو که عملا پشم حساب نکردن. با این وجود به نظر می‌رسید گِل عمو مهدی و دخترش از بقیه‌‌شون سوا ست، وگرنه مگه میشد این‌همه تضاد ذاتی! این وسط لیلی بهش بد نمی‌گذشت. تغییر محیط بهش ساخته بود. گاهی سوالاتی می‌پرسید که جواب‌های پرت و پلا بهش می‌دادم. طفلی چی می‌دونست آدم‌هایی که برای اولین بار باهاشون ملاقات کرد، چه تاریخچه‌ی طویل و درازی با پدر و مادرش دارن.
وقتی برگشتیم، مهران از حالت چهره‌مون پِی به خیلی چیزها برد. با نگاه عاقل اندر سفیه همیشگیش نفسش رو بیرون فرستاد، بعد سری تکون داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
687
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #324
گوشه‌ی لب‌‌هام کش اومد و در نهایت نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم. شاید تنها کسی که تو دنیا می‌تونست با این حال خراب من رو بخندونه، این فرشته‌ی کوچیک بود. از زیر بغل‌هاش گرفتم، بلندش کردم و به آغوشم کشیدمش. هیچوقت فکر نمی‌کردم منی که از بچه‌ها خوشم نمیاد، به این نقطه‌ی ناملموس برسم.
- خیلی دوستت دارم فسقلی. می‌دونی که؟!
- اوهوم.
- واقعا؟ می‌دونی دوست داشتن یه نفر چه معنی میده؟
- اوهوم.
- خب چه معنی میده؟
انگشتش رو به لپش فشار داد و گفت:
- اوم... راستش نمی‌دونم!
- آدم وقتی یه نفر رو دوست داره یعنی باهاش یه نسبتی داره. دوست، فامیل، آشنا، خواهر برادر، از این چیزا دیگه. حالا اگه گفتی من چه نسبتی باهات دارم؟
با امید و اشتیاق زیاد به لب‌هاش خیره شدم. گفت:
- تو؟ خب گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
687
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #325
صبح روز بعد وقتی همه خواب بودن، زودتر از همه بیدار شدم و از خونه‌ زدم بیرون. روز شلوغی پیش رو داشتم و اولین مقصد، بازارچه و حجره‌‌های طلا بود. بازارچه هنوز معماری مرسوم و آجری خودش رو حفظ کرده بود، اما تو راسته‌ی طلا فروش‌ها یک سری تغییرات محسوس به چشم می‌خورد. پشت ویترین جدید و جذاب حجره‌‌ی اولی ایستادم و سرویس‌های قیمتی و اعیونی رو تماشا کردم. آخرین باری که به اینجا اومدم، یکی از چندتا جای بخیه‌‌‌‌ روی بدنم رو واسه همیشه به یادگار برداشتم. وارد طلافروشی شدم و به یکی از گردنبند‌های پشت ویترین اشاره کردم.
- این یکی چند؟
شاگرد که یه پسر نوجوون بود، سرش رو از تو ماشین حساب بیرون آورد. نگاهی به من و به گردنبندی که بهش اشاره می‌کردم انداخت. چندمتر اونطرف‌تر، محمدطاها یکی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
687
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #326
مثل گذشته گُنده گُنده صحبت می‌کرد، ولی احساس می‌کردم دندون نیشش رو کشیدن. یکم، فقط یه کوچولو مظلوم شده بود!
- که اینطور...حاجی کجا هست حالا؟ می‌خوام بهش سلام بدم. می‌دونی...رسم بزرگتر کوچیکتر رو به جا بیارم و از این صُحبتا!
- برو حجره‌ی اصلی، دیگه‌ام اینجا نیا.
- مراقبت کن پسر عمو، حیفی!
ایستادم و از بیرون به داخل حجره سرک کشیدم. دکور داخلیش با حجره‌ی اولی فرق می‌کرد. روی دیوار‌ها ویترین‌های سرتاسری و با ارتفاع بالا با طرح چرم اصل نصب بود. داخل ویترین مانکن‌های سفید رنگ سایز کوچیک به شکل منظم چیده شده بودن و جوهرات خاص رو به نمایش می‌ذاشتن. هر کدوم از جواهرات طرح منحصر بفردی داشت و راحت تو همین یه حجره چند میلیاردی سرمایه خوابیده بود. چه مانکن‌های پولداری! طرف دیگه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
687
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #327
- شنیدم طلاسازی و خرید و فروش طلا و هرچی که مربوط به طلا ست کار سود آوریه. منم دیدم بابام خودش دستش تو کاره، اومدم ببینم می‌تونه دست منم بند کنه یا باید جلو غریبه سر خم کنم.
از لفظ بابا استفاده کردم تا احساسات نداشته‌اش رو برانگیخته کنم. دست تو جیب‌هاش کرد و گفت:
- دیشب که حرف زدیم باهم. نمیشه!
ابرو بالا دادم و گفتم:
- نمیشه؟
- نه! یعنی مصطفی نمی‌ذاره.
- آها. الان یعنی اگه مصطفی راضی باشه شما مشکلی نداری؟
شونه بالا انداخت.
- نه، چه مشکلی؟
از روی صندلی بلند شدم و منم ایستادم.
- الان حرف مصطفی حجته یا حرف شما؟
صداش رو برد بالا.
- استغفرالله. این چه حرفیه؟ معلومه که حرف من!
- پس منم بیار تو این کار حاجی. لق مصطفی و بقیه!
با کلافگی نفسش رو رها کرد و گفت:
- نمیشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
687
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #328
از لای حفاظ‌های پنجره‌ به داخل پایگاه سرک کشیدم و با دیدن مجید که با لباس‌های دیجیتالی و پوتین نشسته بود پشت سیستم و با کیبورد ور می‌رفت، چندتا ضربه به شیشه کوبیدم. مجید چشم از مانیتور برداشت و از پشت پنجره به من نگاه کرد. بی‌شرف قیافه‌اش هیچ فرقی نکرده بود، فقط یکم چاق‌تر و گوشتی‌تر شده بود. من رو که دید، چشم‌هاش لحظه به لحظه گرد و گردتر شد: تا جایی که هیکل بزرگش مثل فنر از روی صندلی پرید و از اتاق خارج شد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که از ورودی پایگاه بیرون اومد و با ناباوری گفت:
- حاجی...!
حفاظ‌های پنجره رو ول کردم و خندیدم.
- آره، می‌دونم.
ظاهرش با اون لباس‌ها یکم مسخره به نظر می‌رسید. صورتش بچگونه بود و به نظام نمی‌خورد!
- فکر می‌کردم مُردی.
- دور از جونم البته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
687
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #329
مثل سگ دروغ می‌گفت. مصطفی هیچوقت آدم خوبی نبود و برخلاف حاجی، حتی تلاش نمی‌کرد خودش رو خوب جلوه بده.
- ببین، مجید دلبندم! می‌دونم ازش بدت میاد. اینم می‌دونم چون مافوقته مجبوری لال شی و هر چی میگه بگی چشم. من اومدم اینجا تا کمکت کنم!
با چشم‌های باریک شده که باهث میشد چشم‌هاش عملا بسته بشن گفت:
- چه کمکی مثلا؟
رُک گفتم:
- ازش آتو می‌خوام. چند ساله داری باهاش کار می‌کنی. چی ازش دیدی؟
از صراحت کلامم جا خورد. تکونی به خودش داد و گفت:
- هیچی. چه آتویی؟ آتو نداره عموت.
- هیچی؟! مگه میشه؟
- آره چرا نشه؟ یکم اخلاقش خشکه. یعنی خیلی اخلاقش خشکه! ولی... .
- پرت و پلا تحویلم نده مجید. تو فقط سر نخ رو بده، من خودم تا تهش میرم. از هیچی‌ نترس. هیچ کجا اسمی ازت نمیاد.
با اخم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

میم. شبان

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
687
پسندها
5,867
امتیازها
21,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #330
تعمیرگاه همون جای قبلی بود، یعنی دور میدون مرکز شهر. برای یه تعمیرگاه مساحت بزرگی داشت. چهارتا چاله داشت و برای شاگردها یه اتاق استراحت جداگونه تعبیه شده بود. در حالیکه چشمم به جنب و جوش بقیه بود، مهران آچار بدست و با لباس‌ کار روغنی از تو چاله بیرون اومد و گفت:
- چه عجب! گفتم پیچوندی.
به شاگردهاش اشاره کردم و گفتم:
- تو که نوچه داری. من رو می‌خوای چیکار؟
دست‌هاش رو با دستمال پاک کرد و گفت:
- شلوغه. می‌بینی که! این روزها چیزی که زیاده ماشینِ خراب.
بیراه نمی‌گفا. جلوی تعمیرگاه چندتا ماشین خوابیده بود. بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- نگفتی کجا بودی.
مثلا می‌خواست خیلی کنجکاو به نظر نرسه! کوتاه گفتم:
- کار داشتم.
- چی بود کارت؟
- دید و بازدید!
دستمال رو پرت کرد روی میز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : میم. شبان

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا