- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 955
- پسندها
- 6,911
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #121
در برابرش، میکایلا نشسته بود. کسی نمیتوانست حدس بزند که پشت آن شنل آبی مخملین تیره و لباسهای مجلل و ظریف، نه یک بانوی اشرافی، بلکه مردی پنهان شده بود که برای حفظ جانش نقشی را ایفا میکرد. لباس او به شکوه همسر یک فرمانده شوالیههای کلیسا بود؛ بلند و مجلل، از پارچهای ضخیم و فاخر به رنگ سفید نقرهای با سایههایی از آبی تیره.
بالاتنهی لباس با ظرافتی استادانه طراحی شده بود. قالبدار و مستحکم، طوری که قفسهی سینهاش را در سایهای از هنر پارچهبافی پنهان میکرد. توریهای سنگین و گلدوزیهای طلایی و نقرهای که مانند خطوطی از نور بر روی پارچه کشیده شده بودند، از وقاری بینقص حکایت داشتند.
آستینهای بلند و گشاد لباس که تا مچ دستانش را میپوشاندند، همچون پردههایی ضخیم و باشکوه، حرکات دستهایش...
بالاتنهی لباس با ظرافتی استادانه طراحی شده بود. قالبدار و مستحکم، طوری که قفسهی سینهاش را در سایهای از هنر پارچهبافی پنهان میکرد. توریهای سنگین و گلدوزیهای طلایی و نقرهای که مانند خطوطی از نور بر روی پارچه کشیده شده بودند، از وقاری بینقص حکایت داشتند.
آستینهای بلند و گشاد لباس که تا مچ دستانش را میپوشاندند، همچون پردههایی ضخیم و باشکوه، حرکات دستهایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.