- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 1,024
- پسندها
- 7,554
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 14
- نویسنده موضوع
- #131
هانا روی تختش در اتاق صومعه نشست و آهی کشید:
- به هر حال برای همین گفتم که بیایید اینجا... من اون موش اسکلتی رو دنبال اون یارو پیامرسون فرستادم اما اونجا پر از اجساد بود. نه تنها تو قسمت سالن بلکه سیاهچالها هم پر جسد بود و آثاری هم از مراسمات جادویی دیدم.
رانمارو تکیهاش را از دیوار کنار در برداشت و قدمی در روشنایی شمع گذاشت. زخم روی صورتش هولناکتر از قبل به نظر میرسید و جلوهای خشن و بیرحم به صورتش میبخشید. لبان توپرش را از هم گشود:
- دو تا راه داریم.
میکایلا ویمبل سفید را از سرش کند تا به گوشهای نوکتیز و کوتاهش هوایی برسد:
- بذار حدس بزنم... گزارش به کلیسا؟
نگاه سیاه رانمارو توخالی به نظر میرسید. رانمارو کمی سرش را کج کرد:
- اون یه راهه... باعث میشه که اسقف بهم شک کنه. راه...
- به هر حال برای همین گفتم که بیایید اینجا... من اون موش اسکلتی رو دنبال اون یارو پیامرسون فرستادم اما اونجا پر از اجساد بود. نه تنها تو قسمت سالن بلکه سیاهچالها هم پر جسد بود و آثاری هم از مراسمات جادویی دیدم.
رانمارو تکیهاش را از دیوار کنار در برداشت و قدمی در روشنایی شمع گذاشت. زخم روی صورتش هولناکتر از قبل به نظر میرسید و جلوهای خشن و بیرحم به صورتش میبخشید. لبان توپرش را از هم گشود:
- دو تا راه داریم.
میکایلا ویمبل سفید را از سرش کند تا به گوشهای نوکتیز و کوتاهش هوایی برسد:
- بذار حدس بزنم... گزارش به کلیسا؟
نگاه سیاه رانمارو توخالی به نظر میرسید. رانمارو کمی سرش را کج کرد:
- اون یه راهه... باعث میشه که اسقف بهم شک کنه. راه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.