• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان خون کور: بال‌های سقوط | کورویامی نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Kuroyami
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 128
  • بازدیدها بازدیدها 14,097
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    the kingdom of vampire
  • کاربران تگ شده هیچ

نظرتون راجع به رمان؟

  • عالی

    رای 7 63.6%
  • خوب

    رای 1 9.1%
  • متوسط

    رای 0 0.0%
  • افتضاح

    رای 0 0.0%
  • شخصیت مورد علاقه‌تون؟

    رای 1 9.1%
  • ریجس

    رای 3 27.3%
  • سیریوس

    رای 0 0.0%
  • میکایلا

    رای 1 9.1%
  • مارکوس

    رای 0 0.0%
  • هکتور

    رای 0 0.0%
  • هریس

    رای 0 0.0%
  • گاجوتل

    رای 0 0.0%
  • آکامه

    رای 0 0.0%
  • کیتو

    رای 0 0.0%
  • رانمارو

    رای 0 0.0%
  • هانا

    رای 0 0.0%
  • دیدارا

    رای 1 9.1%

  • مجموع رای دهندگان
    11

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #121
در برابرش، میکایلا نشسته بود. کسی نمی‌توانست حدس بزند که پشت آن شنل آبی مخملین تیره و لباس‌های مجلل و ظریف، نه یک بانوی اشرافی، بلکه مردی پنهان شده بود که برای حفظ جانش نقشی را ایفا می‌کرد. لباس او به شکوه همسر یک فرمانده شوالیه‌های کلیسا بود؛ بلند و مجلل، از پارچه‌ای ضخیم و فاخر به رنگ سفید نقره‌ای با سایه‌هایی از آبی تیره.
بالاتنه‌ی لباس با ظرافتی استادانه طراحی شده بود. قالب‌دار و مستحکم، طوری که قفسه‌ی سینه‌اش را در سایه‌ای از هنر پارچه‌بافی پنهان می‌کرد. توری‌های سنگین و گلدوزی‌های طلایی و نقره‌ای که مانند خطوطی از نور بر روی پارچه‌ کشیده شده بودند، از وقاری بی‌نقص حکایت داشتند.
آستین‌های بلند و گشاد لباس که تا مچ دستانش را می‌پوشاندند، همچون پرده‌هایی ضخیم و باشکوه، حرکات دست‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #122
میکایلا آب دهانش را قورت داد. معنای خشک شدن بدن از خون را به خوبی می‌فهمید. پای یک خون‌آشام در پشت همه‌ی مسائل باز شده بود. خون‌آشامی که از راه‌های قانونی استفاده می‌کرد و رد خودش را می‌پوشاند. میکایلا قاشق چوبی‌اش را کنار گذاشت:
- پس به جز من و سیریوس که دورگه‌ایم، یه خون‌آشام دیگه هم توی شهر وجود داره.
رانمارو سرش بی‌حس را به علامت بله تکان داد:
- چند بار مخفیانه قلعه رو گشتم، اما هیچ کس حرف نمی‌زنه. آدمای تالوین همگی بهش وفادارن. پول و زور؟ هیچ کدوم جواب نداد. قبل از اینکه به دنبال سربازگیری برم... .
رانمارو کمی با لیوانش به میکایلا اشاره کرد:
- یه نامه تو قسمت محرمانه قلعه پیدا کردم. مهر تأیید نداشت، اما یه نماد عجیب روش بود. چیزی که به هیچ کدوم از اشراف‌زاده‌های این اطراف شباهت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #123
رانمارو آهسته پلک زد. مطمئن بود که چاقویش در غلاف منتظر کوچکترین تهدید است. پیشخدمت به خون‌آشام شنل پوش نزدیک شد:
- سفارشتون چیه؟
کمی طول کشید تا خون‌آشام غریبه به سخن بیاید:
- ماهی دودی دارید؟
- بله.
- برام یه ظرف بزرگ بیار. با یه لیوان نوشیدنی.
میکایلا برای لحظه‌ای متوقف ماند. او به عنوان یک خون‌آشام از ماهی و غذاهایی که بوی بدی داشتند، بیزار بود. نفسی کشید و سعی کرد که به سلیقه‌ی غذایی بقیه احترام بگذارد. رانمارو مشکوک بود که شاید آن خون‌آشام همان مأمور هسته‌ی خون است. باید بار را ترک می‌گفتند و فاصله‌ی امنی از آن خون‌آشام می‌گرفتند.
رانمارو به اعمال خون‌آشام دیدی نداشت چون پشتش به او بود. اگر خودش را کمی به عقب می‌کشید به کمر او می‌خورد. چون بار گرگ نقره‌ای یک مکان محبوب و شلوغ بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #124
ـ نه، نه! من یه چیز خیلی عجیب‌تر شنیدم... می‌گن رانمارو هیچ‌وقت نمی‌خوابه. اصلاً نمی‌تونه بخوابه! هر وقت نیمه‌شب از کنار دریاچه رد بشی، ممکنه ببینیش که کنار دریاچه داره دعا می‌خونه. انگار که خودش رو برای محافظت از همه فدا کرده!
ـ من یه شایعه عجیب‌تر شنیدم. می‌گن رانمارو برکت گرفته از خود سنت آگوستین و روح‌القدسه! وقتی به زخمی‌ها دست می‌زنه، زخم‌هاشون فوراً خوب می‌شه! شاید به خاطر همینه که هیولاها ازش می‌ترسن!
ـ صبر کن! تو از اون سپر نامرئیش شنیدی؟ دزدها یه بار بهش حمله کردن و تموم تیغ‌ها و تیرهاشون به هوا بازتاب داده شد! می‌گن یه سپر جادویی نامرئی داره که از هر چیزی حفاظت می‌کنه!
ـ هاها! پس اگه اون قدر قدرتمنده، چرا از چاقوش استفاده نکرد؟ فقط با حرف زدن دعوا رو تموم کرد؟!
ـ احمق! اون یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #125
میکایلا ترجیح داد که دهانش را ببندد و با آن عوضی دهان به دهان نشود. هنوز دایره المعارف فحش‌هایش آنقدر گسترده نبود که با یک متخصص در زمینه‌ی فحاشی و روی اعصاب رفتن بقیه، شاخ به شاخ بشود. یکدفعه صدای آرام و نرم مردانه‌ای از سمت خون‌آشام غریبه برخاست:
- جالبه... شوالیه‌ای که ترجیح می‌ده نزاع رو با کلام حل کنه. البته شنیده بودم که شمشیرت اول حرف می‌زنه.
رانمارو کمی سمت مرد برگشت. چیزی از نیم‌رخ مرد مشخص نبود. رانمارو پوزخند تلخی زد:
- بستگی داره منبع حرفی که شنیدی از کی بوده باشه. دشمنای یه شوالیه‌ی مقدس کلیسا واضحن. هیولاهایی مثل خون‌آشاما و همینطور مرتدها و عفریته‌های جادوگر.
میکایلا با حیرت به مرد وقیحی نگاه می‌کرد که خواهرش یک ساحره بود و دم از مبارزه با جادوگران می‌زد. خون‌آشام جرعه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #126
خون‌آشام بدون تردید رویش را برگرداند و پا به فرار گذاشت. نگاه رانمارو روی چاقوی فرو رفته در سقف قفل شده بود. میکایلا که تا به حال ساکت مانده بود، به حرف آمد:
- خب حالا می‌خوای چیکار کنی؟ داروکال الان می‌دونه که تو ازش خبر داری.
رانمارو تنها سرش را کمی سمت میکایلا کج کرد:
- توی نقشه‌ی ما تأثیری نداره. من مجبورم رابطه‌ام رو با هانا قطع کنم اما وظیفه جنابعالی به عنوان همسر نمونه سرجاشه. باید هر دو روز یک بار به کلیسا و صومعه خواهران روحانی بری و اطلاعات رو با هانا به اشتراک بذاری و تو فعالیت‌های خیرخواهانه شرکت کنی.
میکایلا ابروانش را بالا داد. خب این خیلی هم بد نبود؛ بود؟ می‌توانست بدون مزاحمت رانمارو اوقات خصوصی هر چند اندکی را با هانا داشته باشد. میکایلا آخرین قاشق پای را خورد و قاشق را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #127
نیم ساعت بعد

اِرِدار وِلدِریک، در بالای برج ناقوس مرکزی شهر ایستاده بود. آهسته گونه‌اش را لمس نمود. زخم صورتش کم‌کم در حال بهبودی بود. آرام مشتش را فشرد. بار اولی بود که چنین حسی به او دست می‌داد. تا به حال از انسان‌ها نترسیده بود و حالا یک انسان هولناک و مرموز پیدایش شده بود.
چشمان سیاه آن انسان کشیده و بی‌حس بود... درست شبیه یک قاتل. چهره‌اش بیشتر به همان تجار هان می‌مانست اما تفاوت‌های فاحشی میانشان وجود داشت. چشمان آن شوالیه کمی بزرگتر بود و چهره‌ی کشیده‌تری داشت. اردار دستی به صورتش کشید.
آهسته از روی سقف پایین آمد. به اتاقک ناقوس بزرگ وارد شد. دست زیر شنلش برد و یک کیسه بیرون آورد. روی زمین سنگی نشست و ابزار گزارش نوشتنش را پهن کرد. یک کاغذ پهن نمود و با قلمی کوچک، استخوانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #128
دو ساعت بعد

سکوت بر همه‌ی قلعه‌ی تالوین چنبره انداخته بود. جز صدای رژه‌ی سربازان نگهبان در طبقه‌ی بالا چیزی به گوش اردار نمی‌رسید. به او خبر رسیده بود که داروکال به قصر بازگشته است. برای همین یک خدمتکار را دنبال او فرستاده بودند. اردار دندان‌هایش را بر هم فشرد. او حامل دستور پادشاه بود.
می‌بایست که برای همراهی او حداقل چهار محافظ اصیل را می‌فرستادند اما کنت داروکال آلدارث در کمال وقاحت تنها یک خدمتکار انسان را برای راهنمایی او فرستاده بود. اردار بدون حرف خدمتکار زیبا را دنبال می‌کرد. چشمانش را روی سالن‌های زیبایی که در زیر قلعه‌ی تالوین درست شده بود، بست.
داروکال از تجملات منطقه‌ی فرمانش چیزی کم نگذاشته بود. از تابلوهای نفیس گرفته تا ظروف براق طلا و نقره و زره‌های افراطی طلایی و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,895
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #129
آن موهای قرمز و چشم سبز... به طور حتم یک فالان بود. نگاه اردار روی چشم کور آن جادوگر فالان مانده بود. آن چهره را در پوستر‌های تحت تعقیب دیده بود... گانار فالان. جادوگر شمشیرزن ماهر خاندان فالان. مجرم جانی و خطرناکی که دستور اعدامش در همه جای والاکیا پیچیده بود.
گانار شمشیرش را پایین آورد و چشم سالمش را تنگ نمود:
- فکر کردی الان که با پای خودت اومدی اینجا به همین راحتی ولت می‌کنیم بری؟
سوختگی بدی روی سمت چپ صورتش به جا مانده بود. می‌گفتند که گانار توانسته با فدا کردن چشم چپش از دست پادشاه اصیلان بگریزد. بهای سبکی برای نجات جانش بود که بی‌معطلی آن را پرداخت تا از چنگ جلاد جادوگران بگریزد. از آن زمان بود که کینه‌ی عمیق در دلش را نتوانست فراموش کند.
به هر حال می‌بایست لطف پادشاه را به او بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا