• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم فانتزی رمان خون کور: پانیشرز | کورویامی نویسنده انجمن یک رمان

نظرتون راجع به رمان؟

  • عالی

    رای 9 50.0%
  • خوب

    رای 5 27.8%
  • متوسط

    رای 1 5.6%
  • ننویس جانم. ننویس! :)

    رای 1 5.6%
  • شخصیت مورد علاقه‌تون؟

    رای 1 5.6%
  • آکامه

    رای 3 16.7%
  • کیتو

    رای 1 5.6%
  • رانمارو

    رای 3 16.7%
  • هانا

    رای 0 0.0%
  • میکایلا

    رای 0 0.0%
  • ایچیرو

    رای 2 11.1%
  • جیرو

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    18

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
888
پسندها
5,736
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #361
در بی‌صدا باز شد و تاریکیِ اتاق مثل پرده‌ای سنگین به استقبالش آمد. نخستین چیزی که حس کرد، بوی گرم خون تازه بود. آهسته در طول راهروی کوتاه جلو رفت. قدم‌هایش سست و بی‌صدا بودند. دست چپش روی سطح ناهمگون کاغذدیواری جلو می‌رفت تا آن هنگام که به لبه‌ی ورودی اتاق رسید.
صدای ناله‌های لرزان و ظریف زن تمام وحشت آکامه را از زیر خاکستر بیدار کرده بود. دقیقه‌ای طول کشید تا خودش را مجاب کرد به درون اتاق تاریک نگاه کند. نه تنها صدای ناله‌ی زن می‌آمد صدای جرعه‌های عمیق و با فاصله‌ای نیز به گوشش می‌رسید. جرعه‌هایی که مو به تن آکامه سیخ می‌کردند. آهسته و لرزان سرش از از پشت دیوار کاذب بیرون آورد.
اتاق بزرگ و نسبتاً تاریک بود. پرده‌های ضخیم مخملی نیمه‌کشیده بودند و تنها شکافی باریک میانشان اجازه می‌داد نور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
888
پسندها
5,736
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #362
قلب مدلین با ضربه‌ای دردناک به سینه‌اش کوبید. هوای ریه‌هایش خالی شد. انگار تمام گرمای بدنش در یک لحظه مکیده شد. چشمانش گرد شدند و مردمک‌ها لرزیدند. دست‌هایش بی‌اختیار به شانه‌های کارانوس چنگ زدند؛ انگشتانش با وحشت در گوشت او فرو رفتند، مثل کسی که در حال غرق شدن است و به آخرین چیز چنگ می‌زند.
ناگهان جیغ کشید.
جیغی تیز، خام، و پر از وحشت خالص. بدنش به لرزه افتاد. خودش را با خشونت در آغوش کارانوس جمع کرد، انگار می‌خواست در او پنهان شود، انگار اگر خودش را کوچک‌تر می‌کرد، آن نگاه نقره‌ای ناپدید می‌شد.
- لـــرد...! اونجـــا...! اونجـــاست!
صدایش می‌لرزید، کلماتش به هم می‌ریختند. اشک بی‌اختیار از گوشه‌ی چشم‌هایش سرازیر شد. نگاهش از آن سایه جدا نمی‌شد؛ از آن چهره‌ی نیمه‌پنهان، از آن چشم‌هایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
888
پسندها
5,736
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #363
آکامه با بدبینی کمی نگاهش را تنگ کرد:
- بهتره راه رو نشون بدید آقای دیور آرما.
کارانوس با آهی غلیظ جلو افتاد و از اتاق بیرون زد. دفترش کمی با این اتاق فاصله داشت. با اعصابی خرد گردنش را مالید و نیم‌نگاهی به دختربچه‌ای که ادعا می‌کرد رئیس یک قبیله در دهکده است، انداخت:
- فکر می‌کردم که فقط سه تا قبیله تو دهکده آمه هست.
آکامه بدون تغییری در چهره‌ی آرامش پاسخ داد:
- همین امشب به سیستم اضافه شد.
کارانوس نتوانست جلوی قهقهه‌اش را بگیرد:
- واقعاً؟! امشب؟ همین امشب هم سرتو کج کردی و اومدی تو عمارت من؟
آکامه با همان چهره‌ی یخزده خیره به خون‌آشام ایستاد:
- نمی‌دونم که از اهانت چی می‌خواد نصیبت بشه اما مطمئناً در صورت ادامه پیدا کردن اتفاقات خوشایندی نمی‌افته.
کارانوس آرام اشک‌هایش را با نوک انگشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
888
پسندها
5,736
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #364
آکامه ناگهان ایستاد. حالا متوجه بزرگی کاری که کرده بود، شد. مانده بود که باید چکار کند. پدرش گفته بود که دردسری ایجاد نکند و آنها را هم تحریک و عصانی نکند. اما حالا چه شده بود؟ مستقیم در صورت ارباب یک قبیله کوبیده بود و با پررویی می‌گفت که هیچ کاری نکرده است.
نوک گوش‌هایش به رنگ سرخ متمایل شده بود. دستش را بالا آورد و سرفه‌ای مصلحتی کرد:
- از اونجایی که تازه‌وارد هستم و زیاد در مورد این مسائل اطلاعی ندارم، ممکنه که همین یه بار پوزش من رو قبول کنین؟
کارانوس با شرارت بیشتری چشمانش را باریک کرد:
- اوه؟! تا حالا که یه نظر دیگه داشتی!
آکامه با جدیت تمام پاسخ داد:
- وقتی ببینم اشتباهی دارم، سعی می‌کنم اون رو اصلاح کنم. دلیلی نمی‌بینم که روی کار اشتباه خودم سرپوش بذارم.
کارانوس با دیدن دیوار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
888
پسندها
5,736
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #365
کارانوس از تغییر فضا کمی شوکه شده بود. کمی پلک زد:
- از طرف دهکده نیومدی؟
آکامه نگاهش را بالا آورد:
- هم بله و هم نه.
لب پایینش را کمی گاز گرفت و رها نمود:
- من تو کالبد اختری مکشوفات زیادی داشتم. البته مکانش به اختیار خودم نبود.
نگاه کارانوس مانند دو سیخ در تن آکامه فرو رفته بود. آکامه اضطرابش را پشت نقاب آرامش مخفی کرد:
- من شاهد یکی آزمایشگاه‌های زیرزمینی VHO بودم. دیدم اونجا چه آزمایشاتی روی همنوعان شما انجام می‌دن... و در نهایت چه اتفاقی براشون می‌افته.
صدای در زدن حرف‌های آکامه را قطع کرد:
- سرورم! چای رو آوردم.
کارانوس کوتاه پاسخ داد:
- بیا داخل.
مستخدمی که وارد شد، کس دیگری بود. ظاهراً الایس قصد نداشت که در برابر کارانوس ظاهر شود. آکامه منتظر ماند تا خدمتکار چای‌ها را همراه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
888
پسندها
5,736
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #366
آکامه ابروانش را بالا برد و سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد. کمی لب پایینش را جوید:
- خبری که می‌خوام به شما برسونم... مربوط به کریستوفر دیور آرما هست.
آکامه با شرمندگی سرش را خم کرد و گفت:
- من شاهد لحظه‌ی فوتش بودم... و شاهد روحش. اون از من قول گرفت. دقیقاً گفت که... به کارانوس دیور آرما سلام منو برسون و بگو که متأسفم که برای شام دیر کردم!
آکامه سرش را به آرامی بلند کرد. کارانوس ساکت و آرام در خودش فرو رفته بود. آکامه جرئت آن را نداشت که سکوت بعد از آن خبر تلخ را بشکند. صورت کارانوس در پشت مشت‌های محکم و گره‌خورده‌اش پنهان شده بود. آکامه به وضوح می‌دید که بدن آن خون‌آشام اصیل زیر حجم خشم می‌لرزید.
با این حال لحظاتی بیشتر آن خشم طول نکشید و جایش را به نومیدی داد. شانه‌های کارانوس فرو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
888
پسندها
5,736
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #367
کارانوس مشت گره خورده‌اش را گشود. سرش را کمی بالا آورد. در عمق نگاه زردش چیزی جز نفرت به چشم نمی‌خورد:
- یک میلیارد دلار. من می‌خوام یه درخواست به قبیله‌ات بفرستم. برای آتیش زدن اون آزمایشگاه مورسیان حرومی!
آکامه آهی کشید. با چیزی که از برونفکنی اختری‌اش به یاد می‌آورد، دردسر زیادی داشت. شاید قبیله قبول نمی‌کرد. نباید به این مرد بیچاره امید دروغین می‌داد. لب‌هایش توپر سرخش را از هم گشود:
- درخواستت رو بنویس و من اون رو به قبیله می‌برم اما تعهد نمی‌دم که درخواستت قبول بشه.
پوزخند تلخی لب‌های باریک کارانوس را پیچ داد:
- اوه واقعاً؟ نمی‌دونستم که روستای قدرتمند آمه از یه خون‌آشام می‌ترسه.
آکامه امواج خشم را از طرف روح کارانوس می‌دید. جای تعجب نداشت که کارانوس برای پیشبرد اهدافش دست به دامن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
888
پسندها
5,736
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #368
میکایلا در حالی که سرش در گوشی بود به آرامی از پله‌های آپارتمانش بالا می‌رفت. آهی کشید. این بار دومی بود که در ماه آسانسور آپارتمان خراب می‌شد. بعد از اینکه به مدیر آپارتمان درباره‌ی خرابی آسانسور شکایت کرد، موبایل را در جیب پشتی شلوارش چپاند.
او تنها وظیفه داشت که آرایشکاگه کیوشی را تا بندر توکیو برساند. بعد افراد چیبا با پوشش لنج ماهیگیری او را تا مقصد نامعلومی می‌بردند. میکایلا یک بار از چیبا پرسیده بود که می‌خواهد با کیوشی چکار کند. چیبا هم او را سر دوانده بود. میکا تنها می‌توانست که سرش را پایین بیندازد.
او کمک چیبا را برای یافتن ریکی گرفته بود و حالا می‌بایست که دینش را با به دام انداختن هیمورا ایچیرو ادا کند. اما آرایشکاگه کیوشی چه؟ او نیز در این بین مقصر بود؟ ابروان طلایی‌اش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
888
پسندها
5,736
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #369
همان داخل بندر لباس‌هایش را تغییر داده و لباس‌های قبلی را سوزانده بود تا قابلیت ردگیری نداشته باشد. آرام در کنار پیرزن به راهش ادامه داد. خریدها را در کنار در واحد خانم میاموتو گذاشت. پیرزن به آرامی و با محبت دستان او را گرفت:
- ممنونم مرد جوون. برات آرزوی خوشی می‌کنم.
میکایلا حس کرد که پیرزن چیزی داخل دستش گذاشته است. آهسته دستش را گشود. پیرزن سه شکلات کف دستش گذاشته بود. قبل از آنکه بفهمد. زیر بینی‌اش را با پشت انگشت خاراند:
- چیزی نبود ننه بزرگ.
رویش را با اخمی برگرداند و سمت واحد خودش در انتهای سالن رفت. شکلات‌ها را در جیب کت بهاره‌ی سفیدش گذاشت. همینکه خواست رمز در را بزند، صدای اخبارگو را از داخل واحد خودش شنید. چند بار پلک زد. او که قبل از رفتن تلویزیون را خاموش کرده بود!
فوراً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا