- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 955
- پسندها
- 6,894
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #381
روز بعد
آکامه با چشمهایی خسته و پف کرده سر میز صبحانه نشسته بود. سرجمع از دیشب تا کنون سه ساعت خوابیده بود. دستش به صورتش کشید. شنیده بود که گاهی پدرش سه یا چهار روز یکبار میخوابید. هنوز مانده بود تا به رکورد او برسد.
قبل از آنکه به خودش بیاید یک لیوان شیرقهوه با شکلات تلخ رو به رویش قرار گرفته بود. ساکورا صندلی کنار او را عقب کشید و با یک لیوان شیرتوتفرنگی برای خودش نشست. لبخندش کمی خسته بود. آکامه چنگی لای موهای بهم ریختهاش برد و کمی کف سرش را خاراند:
- صبح بخیر خاله. مجبور نبودید بلند شید. خودم یه چیزی میخوردم و میرفتم.
ساکورا کمی از شیرتوتفرنگی مزه کرد. دستش را زیر چانه گذاشت:
- ایرادی نداره. به هر حال منم صبحها بیخوابم.
آکامه شکلات تلخ را داخل دهانش گذاشت و با نیمی...
آکامه با چشمهایی خسته و پف کرده سر میز صبحانه نشسته بود. سرجمع از دیشب تا کنون سه ساعت خوابیده بود. دستش به صورتش کشید. شنیده بود که گاهی پدرش سه یا چهار روز یکبار میخوابید. هنوز مانده بود تا به رکورد او برسد.
قبل از آنکه به خودش بیاید یک لیوان شیرقهوه با شکلات تلخ رو به رویش قرار گرفته بود. ساکورا صندلی کنار او را عقب کشید و با یک لیوان شیرتوتفرنگی برای خودش نشست. لبخندش کمی خسته بود. آکامه چنگی لای موهای بهم ریختهاش برد و کمی کف سرش را خاراند:
- صبح بخیر خاله. مجبور نبودید بلند شید. خودم یه چیزی میخوردم و میرفتم.
ساکورا کمی از شیرتوتفرنگی مزه کرد. دستش را زیر چانه گذاشت:
- ایرادی نداره. به هر حال منم صبحها بیخوابم.
آکامه شکلات تلخ را داخل دهانش گذاشت و با نیمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش