• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم فانتزی رمان خون کور: پانیشرز | کورویامی نویسنده انجمن یک رمان

نظرتون راجع به رمان؟

  • عالی

    رای 10 52.6%
  • خوب

    رای 5 26.3%
  • متوسط

    رای 1 5.3%
  • ننویس جانم. ننویس! :)

    رای 1 5.3%
  • شخصیت مورد علاقه‌تون؟

    رای 1 5.3%
  • آکامه

    رای 3 15.8%
  • کیتو

    رای 1 5.3%
  • رانمارو

    رای 3 15.8%
  • هانا

    رای 0 0.0%
  • میکایلا

    رای 0 0.0%
  • ایچیرو

    رای 3 15.8%
  • جیرو

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    19

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,894
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #381
روز بعد

آکامه با چشم‌هایی خسته و پف کرده سر میز صبحانه نشسته بود. سرجمع از دیشب تا کنون سه ساعت خوابیده بود. دستش به صورتش کشید. شنیده بود که گاهی پدرش سه یا چهار روز یکبار می‌خوابید. هنوز مانده بود تا به رکورد او برسد.
قبل از آنکه به خودش بیاید یک لیوان شیرقهوه با شکلات تلخ رو به رویش قرار گرفته بود. ساکورا صندلی کنار او را عقب کشید و با یک لیوان شیرتوت‌فرنگی برای خودش نشست. لبخندش کمی خسته بود. آکامه چنگی لای موهای بهم ریخته‌اش برد و کمی کف سرش را خاراند:
- صبح بخیر خاله. مجبور نبودید بلند شید. خودم یه چیزی می‌خوردم و می‌رفتم.
ساکورا کمی از شیرتوت‌فرنگی مزه کرد. دستش را زیر چانه گذاشت:
- ایرادی نداره. به هر حال منم صبح‌ها بی‌خوابم.
آکامه شکلات تلخ را داخل دهانش گذاشت و با نیمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,894
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #382
ساکورا آرام روی شکمش را نوازش نمود. او نیز در هنگام حمله‌ی روح‌خوار سفید به دهکده در پیش ایچیرو حضور داشت و تغییر آکامه به فرم فرشته را از دور دیده بود. بال‌های سفید و فرشته‌گون دخترک مانند سرابی لرزان هویدا شدند و جنبه‌ی مادی به خود گرفتند.
توجه روح کوچک از مادرش به سمت آکامه منحرف شد. آهسته در هوا چرخید و آرام انگشت آکامه را خیلی لطیف گرفت. آکامه می‌توانست زیبایی زندگی را حس کند. درخشش بدن آکامه بیشتر شده بود. گویی به یک وجود معنوی نزدیک‌تر می‌شد.
آرام روح کودک را در آغوشش گرفت و با محبت فشرد. ساکورا که از نزدیک شاهد بود، بخاطر نور نمی‌توانست چیز زیادی ببیند. روح کودک با خوشحالی لبخند می‌زد و آرام صورت فرشته‌ی مرگ را نوازش می‌نمود. آکامه سر او را نوازش کرد:
- مراقب چراغ قلبت باش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,894
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #383
آکامه بدترین فرض را گفت:
- اگه بهت مأموریت دادن چی؟
ساکورا تا اسم مأموریت را شنید، خشکش زد. به زحمت خودش را وادار نمود تا از ماگش کمی شیرتوت‌فرنگی بنوشد. لبخند اندوهگینی زد:
- خیلی وقته که بخاطر ایچیرو و جایگاه خودم به من مأموریتی ندادن. فکر نمی‌کنم مشکلی پیش بیاد. اگر هم مأمورتت دادن درخواست نیروی همراه می‌کنم.
آکامه با این حال آرام نشد. قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش روان شد. آن را گرفت و روی دست ساکورا یک حرز ردیابی نوشت. نور حرز پس از پایان نوشتنش ناپدید شد. ساکورا با شک پرسید:
- این چی بود؟
آکامه دستان لرزانش را در زیر میز پنهان کرده بود تا به دید ساکورا نیاید:
- برای اینه که اگه اتفاقی افتاد و یا احمقی سعی کرد که تو رو بدزده، من سریع متوجه می‌شم و می‌تونم بیام پیشت.
ساکورا به روش‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,894
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #384
رانمارو در جنگیدن خشونت زیاد و تیزی خاصی داشت ولی دیدارا از سوی دیگر در جنگیدن مکار و حقه‌باز بود به حدی که رانمارو در برابر تعداد سلاح‌های پنهان شده در آستین دیدارا همیشه مشکوک بود. هر دو پسر در قیاس با هم تقریباً در یک رده قرار می‌گرفتند.
راه آسانی برای آکامه نبود. به خصوص وقتی که آن دو پسر به احتمال زیاد علیه او ائتلافی شکل می‌دادند. نه تنها آن دو بلکه هانابی نیز به طور حتم تیغه‌اش را سمت او می‌گرفت. تنها متحدش کیتو بود که نمی‌شد زیاد روی او حساب کند. کیتو اگر هنر می‌کرد، هانابی را در میان سربازان اسکلتی‌اش زمین می‌زد.
با برگشتن ساکورا رشته‌ی افکار آکامه پاره شد. آکامه بقیه‌ی شیرقهوه‌ی سردشده را سریع نوشید. نگاهی به گردنبند ساده‌ی لاکی چوبی انداخت. یک شکوفه‌ی گیلاس با صدف درمیان چوب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,894
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #385
کمی بعد هر دو آماده شدند. آکامه طبق سفارش کورو، هاکویی سفید و یک هاکامای سرخ مانند یک کاهنه پوشید. موهایش را شانه کرد و آنها را از پایین با یک روبان سرخ بست. گتوهای زنگوله‌دار نو را پوشید. نگاهی به خودش در آینه کرد.
او پس از سالیان دراز به اولین کاهنه‌ی روستا بدل شده بود. جایگاهی مقدس در میان مردمان روستایش. همراه ساکورا از خانه بیرون رفتند. آفتاب کمی بالا آمده بود و شینوبی‌های دیگر در این زمان یا شیفتشان تمام می‌شد و یا آغازی برای روزی جدید بود.
آکامه انتظار داشت که طبق روتین روزانه آنها رفتار کنند و جای شیفت شب و روزشان را تغییر بدهند. ولی برخلاف انتظارش شینوبی‌های دیگر با کنجکاوی راهشان را از کوچه پس کوچه‌ها و خیابان‌ها سمت میدان اصلی کج می‌کردند.
سر و صدای توکا، سار و گنجشک‌ها با هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,894
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #386
نوازندگان افرادی بودند که شینوبی‌ها نمی‌توانستند آنها را ببینند. آکامه با ریتم رقص کاگورا شروع به رقصیدن سنتی کرد. همه‌ی افراد در ذهنش را بیرون ریخت و روی رقص سنتی کاهنه‌ها تمرکز نمود. چوب سوزو و زنگوله‌های دسته‌ای بر نوک آن با هر حرکت دقیق به صدا در می‌آمدند. تمام افراد قبیله مبهوت و مسحور صحنه شده بودند. صدای کاهنه‌ی روستا مانند بانگی فراطبیعی در روستا پیچید:
- خدایان آسمانی‌نشین!
پاک کنید از این خاک،
از لجنِ روح و تنِ ما،
پلیدی‌ها را، گناهان را،
و آن همه لکه‌ی سیاه.

بگذارید خورشید، آن تیرهای طلایی‌اش را بریزد
و تاریکی را بگرداند،
بگذارید باد،
غبار را از چهره‌ی جهان بشوید
و بدخواهی‌ها را از باد ببرد.

پاکمان کنید،
سالم‌مان کنید،
عمرمان دراز و
برکت‌مان آسمان.

باشد که همه‌جا،
صلح...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
955
پسندها
6,894
امتیازها
23,673
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #387
آکامه از پله‌ها پایین آمد و وارد دروازه‌های توری شد. از همان ابتدا حس کرد که انرژی عرفانی بیشتری با این ناحیه آمیخته است. گویی این قطعه از دهکده بیشتر به عالم دیگر نزدیک بود. لبخندی کوچک روی لب‌هایش نشست. تا همین چند وقت پیش او یک مجرم تحت تعقیب قبیله بود اما حالا چه؟
باید کاری می‌کرد که دیگر نتوانند او را از سر جایش تکان بدهند. هنوز ریشه‌های ضعیفی درون خاک داشت. نهال ضعیفی مانند او هیچ وقت نمی‌توانست یک درخت تنومند و کهنسال مانند رینوسکه را از جا بکند. با یادآوری مورسیان در زیر آزمایشگاه V.H.O ابروانش در هم فرو رفت.
هنوز خودش را در حد او نمی‌دید. می‌بایست تمرینات سخت‌تری را انجام می‌داد و بیشتر به خودش سخت می‌گرفت تا بتواند عرض‌اندامی داشته باشد. پوزخند تلخی زد. او هنوز خودش را با پسرها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا