- تاریخ ثبتنام
- 9/11/23
- ارسالیها
- 144
- پسندها
- 1,329
- امتیازها
- 8,003
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #81
بزاق دهانم رو به آرومی قورت دادم و از پشت شانههای آرمان، نگاهی به راشا که چشمهای ریز شدهاش رو مستقیما به من دوخته بود، انداختم.
لبخند مصلحتیای روی لبم نشوندم و در جواب، همونطور که پاییز رو از بغل آرمان میگرفتم، گفتم:
- اتفاقی نیوفتاده، پاییز دلش نمیخواست که به این زودیها بریم فقط!
- که اینطور.
و بعد با کمی تعلل اضافه کرد:
- خوب، چرا یکی دو روز بیشتر نمونیم وقتی بچه دلش نمیخواد بره؟!
خیره به چشمهای مصمم راشا که حالا بین من و آرمان قرار گرفته بود و علنا حضور اون رو به هیچ گرفته بود، نگاه کردم و به آرومی جواب دادم:
- چون مرخصیهای من رو به اتمامه آقای تهرانی و... .
با کمی مکث، لبم رو با زبونم، تر کردم و ادامه دادم:
- تنها موندنمون هم با شما صورت خوشی نداره!
راشا که از خطاب شدنش...
لبخند مصلحتیای روی لبم نشوندم و در جواب، همونطور که پاییز رو از بغل آرمان میگرفتم، گفتم:
- اتفاقی نیوفتاده، پاییز دلش نمیخواست که به این زودیها بریم فقط!
- که اینطور.
و بعد با کمی تعلل اضافه کرد:
- خوب، چرا یکی دو روز بیشتر نمونیم وقتی بچه دلش نمیخواد بره؟!
خیره به چشمهای مصمم راشا که حالا بین من و آرمان قرار گرفته بود و علنا حضور اون رو به هیچ گرفته بود، نگاه کردم و به آرومی جواب دادم:
- چون مرخصیهای من رو به اتمامه آقای تهرانی و... .
با کمی مکث، لبم رو با زبونم، تر کردم و ادامه دادم:
- تنها موندنمون هم با شما صورت خوشی نداره!
راشا که از خطاب شدنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش