- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 1,090
- پسندها
- 7,917
- امتیازها
- 23,673
- مدالها
- 16
- نویسنده موضوع
- #191
آهسته پلک زد و با نگاه پر تلألویش خیره به پسرک لاغر و نسبتاً قد کوتاه ماند. میان دو پسر رو به رویش رابطهی عجیبی شکل گرفته بود. نشاط پیچیدهای در کلکل میانشان نهفته بود. هنوز برای یوریا سخت بود که هویت زاویر را باور کند. نگاه اندوهناکش را پایین انداخت. اگر به زاویر میگفت که سر پدر و مادرش را برای تزئین در ابتدای کاخ امپراطوری به نمایش گذاشتهاند... چه بلایی به سر پسرک میآمد؟
یوریا کمی لب پایینش را جوید. از زیر ردا بازویش را نیشگون گرفت. ابروانش را در هم گره زد. بالاخره بعد از دقیقهای سرش را بالا آورد. آهسته با نوک انگشتانش کمی از ردای زاویر را کشید. زاویر کمی سرش را برگرداند:
- چیزی شده؟
یوریا با خجالت پرسید:
- اومم... میتونی تو پیدا کردن ماده اولیه معجونم کمکم کنی؟
زاویر چند بار...
یوریا کمی لب پایینش را جوید. از زیر ردا بازویش را نیشگون گرفت. ابروانش را در هم گره زد. بالاخره بعد از دقیقهای سرش را بالا آورد. آهسته با نوک انگشتانش کمی از ردای زاویر را کشید. زاویر کمی سرش را برگرداند:
- چیزی شده؟
یوریا با خجالت پرسید:
- اومم... میتونی تو پیدا کردن ماده اولیه معجونم کمکم کنی؟
زاویر چند بار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر