• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان ولادور: شکوفه‌های خونین برف | کورویامی نویسنده انجمن یک رمان

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #191
آهسته پلک زد و با نگاه پر تلألویش خیره به پسرک لاغر و نسبتاً قد کوتاه ماند. میان دو پسر رو به رویش رابطه‌ی عجیبی شکل گرفته بود. نشاط پیچیده‌ای در کل‌کل میانشان نهفته بود. هنوز برای یوریا سخت بود که هویت زاویر را باور کند. نگاه اندوهناکش را پایین انداخت. اگر به زاویر می‌گفت که سر پدر و مادرش را برای تزئین در ابتدای کاخ امپراطوری به نمایش گذاشته‌اند... چه بلایی به سر پسرک می‌آمد؟
یوریا کمی لب پایینش را جوید. از زیر ردا بازویش را نیشگون گرفت. ابروانش را در هم گره زد. بالاخره بعد از دقیقه‌ای سرش را بالا آورد. آهسته با نوک انگشتانش کمی از ردای زاویر را کشید. زاویر کمی سرش را برگرداند:
- چیزی شده؟
یوریا با خجالت پرسید:
- اومم... می‌تونی تو پیدا کردن ماده اولیه معجونم کمکم کنی؟
زاویر چند بار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #192
صحبتشان با ورود پروفسور ازوالد ناقص ماند. پیرمرد با جادو کتاب‌هایش را روی میز گذاشت و شروع به سرفه‌های خشک و شدیدی کرد. پشت به کارآموزان از داخل ردایش یک شیشه‌ی دارو درآورد و کمی از آن را سرکشید. کمی وقت برد تا سرفه‌هایش آرام بگیرد.
نفس‌هایش سنگین و پر از خس‌خس بود. گویی از بیماری دیرینه‌ای رنج می‌برد. زاویر اخم کوچکی کرد. به یاد می‌آورد که نام ازوالد تریمور را در میان کتاب‌های عمارتشان دیده است. حتماً دلیلی داشت که پدرش کتاب‌های این پیرمرد را نگه می‌داشت.
اخم روی پیشانی‌اش عمیق‌تر شد. چند روزی که با الایجه مشغول تمیزکاری کتابخانه‌ی پیرمرد کرده بودند، چیزی نصیبش نشد. البته به خاطر الایجه‌ی موی دماغ هم بود که نتوانست به سرعت کتاب‌های متعددی را زیر و رو کند و اسرار بیشتری را به کف بیاورد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #193
نوری از نوک چوبدستی ازوالد خارج شد و دور فلات شرقی یرنیل روی نقشه پیچید. ازوالد عینک گرد ته استکانی‌اش را درآورد و با وسواس گوشه‌ی ردایش را گرفت و شیشه‌های آن را پاک کرد:
- فلات شرقی از نظر منابع کشاورزی در سطح فقیری هست برای همین کوتوله‌ها مجبور شدن که برای دریافت منابع کشاورزی مدام با دنیای بیرون ارتباط داشته باشن.
همه در برابر پروفسور پیر ساکت بودند. به هر حال آن پیرمرد تنها کسی بود که به آنان تکالیفی عقلانی می‌داد و مراعاتشان را می‌کرد. همچنین پیرمردی نبود که روی هوا حرف بزند و برای تمام حرف‌هایش مدرک و منبع داشت. الایجه با صدایی شبیه زمزمه به زاویر طعنه زد:
- اگه تو پیر بشی شکل پروفسور می‌شی! کچل و ریشو!
زاویر از تصور خودش به شکل پروفسور، خنده‌اش گرفت. صدای خنده از لای لبانش فرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #194
اخم باعث شده بود که چین‌های پیشانی‌اش عمیق‌تر از همیشه به نظر برسند. ازوالد بعد از دقیقه‌ای سکوتش را شکاند:
- یه سپر برای ملکه الف‌های خورشیدی... یه نیزه برای پادشاه الف‌های تاریک و یه شمشیر هم برای پادشاه وولتارین‌ها. این سه تا سلاح‌های افسانه‌ای ساخت کوتوله‌ها هستن. البته نمی‌دونم بیشتر از این ساخته شده یا نه.
ابروی باریک زاویر کمی بالا پرید. به وضوح شمشیر پدرش را به یاد می‌آورد. پس آن شمشیر ساخته‌ی کوتوله‌ها بود. ایده‌هایی شیطانی باعث شد تا لب‌های سرخ زاویر به لبخندی موذی پیچ بخورد. کمی سرش را کج نمود و گفت:
- ممنون استاد.
ازوالد تنها گلویش را صاف کرد و به ادامه‌ی درس پرداخت در حالی که زاویر با لبخندی موذی مدام قلم شیشه‌ایش را به جلو هل می‌داد و منتظر می‌ماند تا به عقب برگردد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #195
زاویر به آرامی منتظر اتمام کلاس ماند و از گفته‌های نایاب پروفسور تریمور نکته‌برداری کرد. به جرئت حاضر بود شرط ببندد که آن پیرمرد در زمینه‌ی تحقیقات به معنای واقعی کلمه تجسم یک کرم کتاب بود. بعد از اتمام کلاس کتابش را برداشت و زودتر از همه از کلاس بیرون زد. کلاس بعدی با مایریا ریلن بود. همان استادی که زاویر را از کلاسش بیرون انداخته بود. پسرک خون‌آشام شک نداشت که آن الف خودخواه و موذی برایش نقشه‌ای کشیده است. امکان نداشت که یک پروفسور جلوی شاگردش سر خم کند و به اشتباهش اعتراف کند. احتمالا می‌خواست که سر زاویر را زیر آب کند و یا رگ‌های مانای او را مختل کند. حداقل مرگ برای زاویر شیرین‌تر از اختلال در رگ‌های مانا و معلولیت ابدی بود.
او آرام در میان جریان دانش‌آموزانی که از کلاس‌ها بیرون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #196
زاویر راهش را به سمت خروجی باز کرد. هرچه به حیاط نزدیک‌تر می‌شد، هوای نسبتاً سرد پاییزی با ضربه‌ای محکم‌تر به صورتش می‌خورد. از میان لنگه در نیمه باز آکادمی رد شد. نور مایل خورشید چشمانش را آزرد. عینک باریکش را بالاتر داد و نگاهی به اطراف انداخت.
بیرون، درختان اطراف آکادمی با برگ‌های زرد، نارنجی سوخته و قهوه‌ای، در باد سرد پاییزی به رقص درآمده بودند. حداقل از هوای گرم و آزاردهنده‌ی تابستان بهتر به نظر می‌رسید. زاویر قدم‌های سبکش را از سر گرفت.
فرش ضخیمی از برگ‌های خشک روی سنگ‌فرش‌ها پهن بود که با هر قدم، صدای خش‌خشی خشک و ترد ایجاد می‌کرد. رایحه‌ی یوریا حالا بهتر دنبال می‌شد. زاویر چشمانش را بست و دوباره بو کشید. علاوه بر رایحه‌ی تن یوریا، بوی خاک سرد، بوی درختانی که عصاره‌ی زندگیشان را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #197
آهسته از تپه‌ی خزان‌زده بالا رفت. یوریا سرش را بلند کرد. با دیدن زاویر سرش را دوباره پایین انداخت و برگ را میان دو انگشتش چرخاند. برگ‌ دندانه دندانه‌ی گرد کمی مچاله شده بود. انگار که به زور شیره‌ی جانش را گرفته بودند. زاویر به اندازه‌ی یک کتاب فاصله در کنار او نشست. به زاویه نگاه یوریا نگریست و سعی کرد که افکار دخترک انسان را درک کند. تنها جهانی در حال مرگ را دید که در سکوت جان می‌داد.
گهگداری هم صدای کلاغ‌ها و پرندگان دیگر به گوشش می‌رسید که همراه نجوای باد شده بودند. سکوت افتضاحی بین زاویر و یوریا افتاده بود. پسرک خون‌آشام موریانه دست زیر ردایش برد و جعبه‌ای کوچک بیرون آورد. جعبه را بی‌اهمیت سمت یوریا چرخاند. حتی به دخترک هم نگاهی نینداخت:
- بگیر. حالتو خوب می‌کنه.
یوریا تا چشمش به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Kuroyami

Kuroyami

نویسنده انجمن
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
11/3/23
ارسالی‌ها
1,090
پسندها
7,917
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #198
زاویر نگاه سنگین و طولانی خود را بر دخترک دوخت. وسوسه‌ای تاریک در او موج می‌زد. می‌خواست او را بیشتر در هم بشکند. تمام توانش را بگیرد تا وقتی کاملاً بی‌دفاع و خلع سلاح شد، تنها سایه‌ای باشد که به فرمان او حرکت کند. دستش را کمی بالا آورد. مردد بود که به او دست بزند. چند بار به شانه‌های لرزان دخترک نزدیک شد اما در نهایت دستش را عقب کشید. مشتش را جلوی دهانش برد و لطیف گلویش را صاف کرد:
- به این فکر کن که اگه زنده بود، دوست نداشت که اینطوری براش عزاداری کنی.
آن کلاغ پررو دوباره برگشته بود. زاویر به جای اینکه منتظر پاسخ یوریا بماند، بی‌رحمانه انگشتش را سمت کلاغ گرفت. گلوله‌ی مانای باد در نوک انگشتش پیچید. پسرک خون‌آشام بدون تردید گلوله را رها کرد. گلوله‌ی جادویی به نزدیک کلاغ برخورد نمود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Kuroyami

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا