- تاریخ ثبتنام
- 12/1/24
- ارسالیها
- 4,459
- پسندها
- 15,863
- امتیازها
- 51,873
- مدالها
- 28
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
به نظرتون ادامهی رمان چی میشه؟
کمی بعد پدر و مادرش سوار شدند. چشمهای پدرش از شدت خوشی برق میزد. حق هم داشت. فرزندش را به پسر پولداری داده بود که سالها انتظارش را میکشید. در انتهاییترین بخش مغزش هم نمیگنجید که پدر دلسوزش اینگونه بیچارهاش کند.
پدر: الههی بابا عجب شانسی اوردی که این پسر به تورت خورده. ماشاالله پولدار، خانوادهدار، اهل زن و زندگی. دیگه چی میخوای دخترم؟
حلقهی اشک، دوباره و دوباره دیدگانم را پُر کرد و با صدایی که از شدت غم بالا رفته بود، گفتم:
- عشق میخوام پدرم، عشق! چیزی که در کنار علیرضا حسش نمیکنم. [عاجزانه] منم زندگی میخوام بابا!
چهرهی مَرد از عصبانیت سرخرنگ شده...

کمی بعد پدر و مادرش سوار شدند. چشمهای پدرش از شدت خوشی برق میزد. حق هم داشت. فرزندش را به پسر پولداری داده بود که سالها انتظارش را میکشید. در انتهاییترین بخش مغزش هم نمیگنجید که پدر دلسوزش اینگونه بیچارهاش کند.
پدر: الههی بابا عجب شانسی اوردی که این پسر به تورت خورده. ماشاالله پولدار، خانوادهدار، اهل زن و زندگی. دیگه چی میخوای دخترم؟
حلقهی اشک، دوباره و دوباره دیدگانم را پُر کرد و با صدایی که از شدت غم بالا رفته بود، گفتم:
- عشق میخوام پدرم، عشق! چیزی که در کنار علیرضا حسش نمیکنم. [عاجزانه] منم زندگی میخوام بابا!
چهرهی مَرد از عصبانیت سرخرنگ شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش

