• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تلألو جَبر | مبینا زارع مویدی کاربر انجمن یک رمان

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,459
پسندها
15,863
امتیازها
51,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #11
به نظرتون ادامه‌ی رمان چی میشه؟:662995-13d2b18d8733d28eeebeb93ce3604071:
کمی بعد پدر و مادرش سوار شدند. چشم‌های پدرش از شدت خوشی برق میزد. حق هم داشت. فرزندش را به پسر پول‌داری داده بود که سال‌ها انتظارش را می‌کشید. در انتهایی‌ترین بخش مغزش هم نمی‌گنجید که پدر دلسوزش این‌گونه بیچاره‌اش کند.
پدر: الهه‌ی بابا عجب شانسی اوردی‌ که این پسر به تورت خورده. ماشاالله پول‌دار، خانواده‌دار، اهل زن و زندگی. دیگه چی می‌خوای دخترم؟
حلقه‌ی اشک، دوباره و دوباره دیدگانم را پُر کرد و با صدایی که از شدت غم بالا رفته بود، گفتم:
- عشق می‌خوام پدرم، عشق! چیزی که در کنار علیرضا حسش نمی‌کنم. [عاجزانه] منم زندگی می‌خوام بابا!
چهره‌ی مَرد از عصبانیت سرخ‌رنگ شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,459
پسندها
15,863
امتیازها
51,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #12
لطفاً در نظرسنجی شرکت‌ کنید و بهم انرژی بدید دوستان. :466:
***
صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم.
- پاشو عروسکم. بیدار شو که آقا علی منتظرته! زشته شوهرت رو منتظر بذاریم.
سرم را بیشتر در پتو پنهان کردم؛ بلکه اتفاقات دیشب خوابی بوده باشد و بیدار شوم. وقتی مادر آرام گرفت، امیدوارانه گمان کردم که خواب است؛ اما ناگهان پتو به کنار رفت و نور آفتابِ صبحگاه به صورتم تابید.
- پاشو دختر! بسه هر چقدر خوابیدی. تو ماشین بگیر بخواب.
به سختی پلک‌های را گشودم. از شدت گریه‌های شبانه‌ام، باز نمی‌شدند.
- وای یا قرآن! شبیه جن شدی الهه. پاشو دست و صورتت رو آب بزن تا از این حالت در بیای‌.
نیشخندی به محبت دروغینش زدم و به سرویس‌بهداشتی رفتم. وقتی کارم تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,459
پسندها
15,863
امتیازها
51,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #13
پدر زنگ در را فشرد. با صدای تیکی باز شد. علیرضا با شلوارک اسکلتی‌ای نمایان شد.
این‌بار تصمیم گرفتم به حرف امیر گوش دهم و تمام تلاشم را کنم که با همسرم کنار بیایم. با موشکافی به او خیره شدم و زیر نظرش گرفتم. لباس جذب سفیدی به تن داشت که با شلوارش، هماهنگی خاصی داشت. بدن ورزشکاری‌اش، باعث شده بود که لباس کاملاً به تنش بچسبد. اگر می‌توانستم به او تکیه کنم، قطعاً پشتوانه‌ی محکمی میشد.
با لبخندی که به لب داشت، به استقبالمان آمد. برای لحظه‌ای نگاهمان بهم گره خورد و من تازه متوجه آسمان شب درون چشم‌هایش شدم. سریع حواسش را معطوف خانواده‌ام کرد و هر چه تعارف کرد تا ناهار را کنارمان باشند، آن‌ها نپذیرفتند.
مادر به آغوشم کشید و دم گوشم گفت:
- دخترم من و بابات، صلاحت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,459
پسندها
15,863
امتیازها
51,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #14
به نظرتون کار الهه درسته؟:broom:
وقتی از رفتن علیرضا اطمینان پیدا کردم، گوشی‌ام را در آوردم. از شانس من، شارژ نداشت. با عجله، گوشه به گوشه‌ی خانه را گشتم تا بالآخره پریز برقی، در زیرِ یکی از تابلو‌ها یافتم. تابلوی یکی از پادشاهان تاریخی بود. تاجی از جنس طلا بر سرش داشت و لباسی بلند و فاخر به تن داشت. زیاد از تاریخ سر در نمی‌آوردم؛ ولی حدس می‌زدم که تصویر کوروش‌‌کبیر باشد. بیخیال آن شدم؛ بعداً هم وقت برای تجزیه و تحلیلش داشتم. الآن کار واجب‌تری داشتم. موبایلم را به شارژ زدم و کمی منتظر ماندم تا یک درصد شارژ شود و آن را روشن کنم.
از شدت استرس ناخن‌هایم را که بلند بودند و با لاک سرخ‌رنگی تزئین شده بودند، تندتند می‌جویدم. حیف این زیبایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,459
پسندها
15,863
امتیازها
51,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #15
وقتی حرف‌هایم به اتمام رسید، سکوت کردم تا عکس‌العمل دنیل را بفهمم. گویی حتی تنفس نمی‌کرد. صدای هیچ‌چیزی نمی‌آمد. نگران از اینکه مبادا بلایی بر سرش آمده باشد، گفتم:
- عزیزم چیشد؟
در جواب حرفم، صدای بوق تلفن آمد. مبهوت مانده بودم. باورم نمی‌شد. گوشی را به رویم قطع کرد؟! چرا هیچی نگفت؟!
بدون صبر، دوباره شماره‌اش را گرفتم. چندین‌بار بوق خورد؛ اما جوابی دریافت نکردم. کم‌کم نگرانی و بغض، دست به دست یکدیگر داده بودند تا حالم را بد کنند. باید طاقت می‌آوردم و تکلیفم را با دنیل روشن می‌کردم. دقیقاً چهاربار به او زنگ زدم تا بالآخره جواب داد‌.
دنیل: بفرمایید؟
دستم را بر روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتن و آرام‌، شروع به مالش آن کردم. اِی لعنت بر آسم! از کودکی این بیماری را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,459
پسندها
15,863
امتیازها
51,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #16
به دیوار خاکستری زل زدم. اصلاً در این دنیا نبودم. مثل مُرده‌ای متحرک به همان نقطه زل زده بودم. حالاتم دست خودم نبود. شروع به حرف زدن با خودم کردم.
«چرا علی عاشقم هست؟ من نمی‌خوام بهم توجه کنه. لیاقتش رو ندارم. تو با من تلف میشی پسر! منی که از سمت خانواده و دوست‌ پسرم طرد شده بودم. یعنی کل زندگی من با همین سه روز تمام شد؟ علیرضا چکار می‌کند؟ برو کنار، چرا بغلم می‌کنی؟»
تمام این سوالات را در دلم می‌گفتم. حالم به اندازه‌ای خراب بود که چیزی را درک نمی‌کردم. دستان علیرضا به دورم حلقه شده و تکانم می‌داد. لب‌‌های قرمز رنگش که مثل گل رز می‌درخشیدند، تکان می‌خورد. صدایش را نمی‌شنیدم. نکند کر شدم؟ چه بلایی بر سرم آمده؟ قفسه‌ی سینه‌ام تیر می‌کشید. اطراف را تار می‌دیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,459
پسندها
15,863
امتیازها
51,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #17
لبخند محوی زد.
- من دیوونه‌ی اون چشمای نجیبت شدم. پاکی از رفتارهات کاملاً مشخصه! من حتی وقتی ازدواج کردم، بازم دنبال تو بودم.
با شنیدن جمله‌ی آخر، دهانم از حیرت باز ماند.
- چـ... چی گفتی؟ تو تمام این مدت به فکر من بودی؟!
- آره الهه؛ ولی نمی‌دونستم خانواده‌ات تو رو به من میدن. خدا شاهده اگر زودتر فهمیده بودم که پدرت اجازه میده، زن نمی‌گرفتم. صبر می‌کردم تا بزرگ‌تر شی و می‌اومدم خواستگاری تو! من هیچ‌وقت کنار سوسن ‌زندگی واقعی نکردم.
با دست آزادم، سیلی محکمی به گوشش زدم. با برخورد آن، ته‌ریش پوستش را حس کردم و جای انگشتانم، بر روی سفیدی آن حک شد. با عصبانیت گفتم:
- عوضی تو تمام این مدت با افکار کثیفت، به همسرت نامردی می‌کردی؟ تو دیگه چجور آشغالـی هستی؟ تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,459
پسندها
15,863
امتیازها
51,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #18
صدای قدم‌های استوار علیرضا بلند شد. با اینکه من طبقه‌ی بالا بودم؛ ابهت قدم‌هایش را حس کردم. هر کس دیگری‌ام که بود، پس از سال‌های متمادی بدنسازی پیشرفته، به این نتیجه می‌رسید. در اصل، او پزشکِ جراح مشهوری بود و برای همین مرا به دکتر نبرده بود و خودش برایم سرم زده بود. الحق که دل مهربانی داشت و تا جایی که اطلاع دارم، افراد زیادی را رایگان عمل کرده بود.
شال گلبهی‌رنگی از همان‌ پلاستیک برداشتم و سر کردم. روی شال با خطوط مشکیِ ظریفی، نقش و نگارهای سنتی طراحی شده بود. از این مدل‌های دست‌بافت خوشم نمی‌آمد؛ اما راهی نداشتم. سر فرصت باید بروم و با سلیقه‌ی خودم پوشاک بخرم. در را باز کردم و از پله‌ها پایین رفتم.
با دیدن امیر و نیما کوچولو، جیغ خفیفی کشیدم و به طرفشان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,459
پسندها
15,863
امتیازها
51,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #19
امیر: داداش بسه دیگه! با چشمات خانومت رو خوردی. هر وقت من رفتم، بشین و ساعت‌ها بهش زل بزن. الآن بیا برو سرجدت یک چیزی بیار کوفت کنیم که ۴ ساعته تو راهم! مرد حسابی چرا خونه‌ات انقدر پَرته؟ خب یک خونه‌ی نزدیک‌تر می‌گرفتی‌. والا من به عنوان یک خرس گنده، وحشت کردم تا رسیدم. دم به دقیقه منتظر بودم جنی، روحی، یک چیزی بیاد بخورتم.
علی در حالی که به غرغرهای امیر می‌خندید، پاسخش را داد.
- داداش می‌دونی که یک دکتر باید به آدم‌های روستایی‌ام نزدیک باشه. شهر که پر از پزشکه!
حق با او بود. او دکتر با مرامی بود و معتقد بود که باید در دوردست‌ها هم همگی مجهز به امکانات سلامتی‌شان باشند. به‌خاطر همین وجدان کاری‌اش، دکتر معروفی شده بود و همه او را دوست داشتند.
علیرضا: بذارید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,459
پسندها
15,863
امتیازها
51,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #20
***
شام را که کتلت بود، در سکوت خوردیم. ساعت یک شب بود و نیما هم خوابش برده بود. علیرضا اتاق طبقه‌ی دوم را به امیر داد و پسرش را هم به اتاقی که برایش ساخته بود، برد و خواباند. وسط هال، هاج و واج ایستاده بودم و نمی‌دانستم چه کار کنم. امیر روی مبل نشسته بود و خیلی راحت پا روی پا انداخته و غرق تلفن‌همراهش بود. انگار نه انگار که در این دنیا بود. در همین حین، علیرضا از پله‌های چوبی پایین آمد. یک‌راست به سمت من آمد و با صدای آرامی، طوری که امیر نشنود، گفت:
- عزیزم جلوی امیر زشته! لطفاً بیا بریم تو اتاق مشترکی که برات ساختم و اونجا بخوابیم. قول میدم اذیتت نکنم.
از آنجایی که امشب با امیر برنامه چیده بودیم، پس نباید خیلی به علیرضا گیر می‌دادم که مشکوک شود.
- باشه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا