• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نامقدس‌ترین فرشته | فاطمه محمدی اصل کاربر انجمن یک رمان

.fatemeh.m.asl

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
139
پسندها
917
امتیازها
5,003
مدال‌ها
8
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
نامقدس‌ترین فرشته
نام نویسنده:
فاطمه محمدی اصل
ژانر رمان:
#عاشقانه، #معمایی، #جنایی
کد رمان: 5576
ناظر رمان: AMIIRALI AMIIRALI


رمان: نامقدس‌ترین فرشته
نویسنده: فاطمه محمدی اصل

خلاصه:
متولد گجسته و تنها اجدادش مادرش بود، کالبد نمو یافته در دامان پلیدی و ضمیری محشون از تیرگی، غرق در فرسودگی و ژولیدگی تنها نور در وجود او نغمه‌ِ ساز و آواز بود که آن را هم حسودان خاموش کردند.
هر آنچه منجلاب بود را پشت مقصوره معصومیت مکتوم کرد تا شیطان بو نکشد تنش را؛ اما همچنان به رسالت این شیاد اعتقاد دارین!
در بحبوحه مقبولیت‌عام میان رقص و آوای ویولن
در مهمانی مجلل مقابل دیدگان اشراف به ناگاه سیاهِ بال سقوط می‌کند. چه می شود که او دیگر نمی‌نوازد و نقاب عفافیت را از چهره‌اش بر می‌کند؟!

[COLOR=rgb(216, 37...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .fatemeh.m.asl

Ghasedak.

مدیر تالار کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
991
پسندها
2,685
امتیازها
15,673
مدال‌ها
14
سطح
12
 
  • مدیر
  • #2
1644573250923.png
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] .Mobina.

.fatemeh.m.asl

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
139
پسندها
917
امتیازها
5,003
مدال‌ها
8
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
× به اسم او که خالق این سرنوشت را خلق کرد ×
مقدمه:

آموختم دینم دین شیطان، قیامم عدالت؛ اما قدم‌های صامتم برای بی‌عدالتی برداشته شود.
شرافت زیر لنگ‌ها سلاخی گردد و پیکرمان را در بارقه قربانی یاد بود ابلیس کنند. من نوید داده بودم روزی را که صلیب مسیح شاهرگ گردنمان را پاره کند، جام مسموم خون میان دست‌هایمان را بر زمین بگستراند و نور رستگاری از شکسته‌هایش برتابد.
به ‌سان وجعی که نفس از سینه‌ها رباییدیم، زندگانی ذره‌ذره جانمان را ترک نواخت و لالایی مرگ را برایمان هویدا ساخت. روحِ منحوسمان در این کالبد محبوس شده برای آرام زیستن خروشان می‌کرد. انگار تنها من صدای شیون دوزخیان چنان در سلول‌های مغز‌م نعره می‌کشید که تپش‌های قلب تپنده‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .fatemeh.m.asl

.fatemeh.m.asl

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
139
پسندها
917
امتیازها
5,003
مدال‌ها
8
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
در نیمه‌باز اتاق را بازتر می‌کنم و با حفظ همان لبخند روی لبانم به داخل سرکی می‌کشم.
حضورم را حس می کند که با لحنی متحد خنده می‌گوید:
- دلوان کوچولو باز سحرخیز شده.
این‌بار واقعی از ته دل می‌خندم. شنیدن آواز صدایش چه زیر و چه خسته، جان دوباره هدیه پیکر نیمه هوش یار من می‌کرد. دلوان هر آنچه قد می‌کشید، باز هم برای آن زن کوچک بود.
کامل وارد اتاق می‌شوم و با قدم‌های بلند خودم را به تخت دونفرهِ کنار پنجره می‌رسانم.
قبیل همیشه نظرم جلب عکس‌های کوچک و بزرگ مادر و پدر در قاب بالای تخت می‌شود.
چه زیباست حس میان آن‌ها در تک‌تک آن لحظات، آخ از نگاه پدرم به مادر که تماماً عشق را فریاد می‌کشید و از رسوا شدن هم ترسی نداشت.
کجا بود آن کوه همیشه استوار تا ببیند دردانه قلبش سال‌هاست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .fatemeh.m.asl

.fatemeh.m.asl

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
139
پسندها
917
امتیازها
5,003
مدال‌ها
8
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
- صبح زود اخوان‌ تماس گرفت، گفت وقتمون رو جلوتر انداخته؛ یعنی همین امروز می‌تونی بری برای چکاپ شدن.
تن او را بالاتر می‌کشانم تا راحت به تاج تخت تکیه بدهد. با بوسه‌ای کوتاه که روی پیشانی‌اش می‌نشانم از مقابل دیدگانش کنار می‌روم و سعی می‌کنم دستگیره محکم پنجره را باز کنم تا هوای آزاد در اتاق جریان پیدا کند.
این میان صدایش پر از تردید به گوشم می‌خورد:
- امروز؟ مگه اجرا نداری دلوان؟!
بالآخره با صدای تیک کوچکی دستگیره تکانی می‌خورد و من پیروز شده، پنجره را تا آخر باز می‌کنم. نسیم خنک آنچنان مهمان اتاق می‌شود که «آخیش» مرا در می‌آورد. سوالش را بی‌جواب می‌گذارم و در حالی که به سویش می‌چرخم، می‌پرسم:
- صبحانت رو اینجا می‌خوری یا آشپزخونه؟
لبانش چفت یکدیگر قصد باز شدن از دیگری را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .fatemeh.m.asl

.fatemeh.m.asl

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
139
پسندها
917
امتیازها
5,003
مدال‌ها
8
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
به خانه که بر می‌گردیم، همان اول بانگ شکستنی از داخل آشپزخانه به گوش می‌رسد.
با مادر نگاهی رد و بدل می‌کنیم و چشمان ریز شده ارمغان خنده روی لبان صورتیم می‌آورد.
انگار گربه‌ای منتظر حمله دشمن خود جوشن تن می‌کند. شال از سر بر می‌دارم و روی دستانم می‌اندازم. سرم را به نزدیکی گوش او می‌کشانم و تبسم را بیشتر کش می‌دهم.
- نترس نترس صدام حسین حمله نکرده. صنم افتخار اومدن داده.
دست نزدیکش را روی بازویم می‌کوباند و از آن که مسخره‌اش کرده‌ام سری به چپ و راست برایم تکان می‌دهد.
بلندتر می‌خندم، دستانم را دور کمرش محکم می‌کنم و با قدم‌های متحذر پا در آشپزخانه می‌گذاریم. مادر با روی گشاده و صدای بلند سلام می‌هد. صنم با چشمانی نگران سر بلند می‌کند. دستانش را روی سر می‌گذارد و تکه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .fatemeh.m.asl

.fatemeh.m.asl

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
139
پسندها
917
امتیازها
5,003
مدال‌ها
8
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
با صوت بلند تلفن درست لمحه‌ای که غرق در اذهان هستم پک رژگونه از دستانم روی موکت اتاق معکوس می‌شود. تلاش برای گرفتن او بی‌‌فرجام می‌ماند. از برخوردش با زمین دو خانه رنگ‌های مورد علاقه‌ام پودر و شکسته می‌شوند. با غضب دست روی پاهایم می‌کوبانم و موهایم را به مشت می‌کشم. ناچار تلفن را محکم از روی میز بر می‌دارم. درحالی که خم شده‌ام جنازه پک را جمع کنم، جواب تماس اتابک مزاحم را طوفانی می‌دهم.
- چه وقت زنگ زدنه آخه، چرا ان‌قدر وقت نشناسی؟
او پشت تلفن حیرت‌زده می‌ماند از این بی‌عدالتی من؛ می‌توانم حدس بزنم ابروان حنایی رنگش را انحنا داده است، آن‌طور که چین‌های ریز روی پیشانی‌اش چال شوند. چشمان درخشان آسمانیش هم با هر کلمه‌ی پر‌ خشم من گشاد و ریز می‌شوند. عادت به شنیدن این نوای طاغی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .fatemeh.m.asl

.fatemeh.m.asl

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
139
پسندها
917
امتیازها
5,003
مدال‌ها
8
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
برای نگه‌ داشتن او در زندگیم مجبور بودم هر آنچه می‌خواست، باشم. اتابک واقعاً استحقاقش را داشت.
پدرم روز خواستگاری دست بر شانه‌اش کوبید و خطاب به من گفت: «اگر در دنیا ده مرد واقعی وجود داشته باشند، یکی از آن‌ها اتابک است.»
قصد داشتم حرف پدر را بر روی دیدگان خویش بگذارم و عروس او بشوم. چه کسی بهتر از آن که پدرم برگزید؟
کیف روی دوش می‌اندازم و در حالی که نام صنم از زبانم پاک نمی‌شود، وارد چارچوبِ آشپزخانه می‌شوم.
- صنم، صنم؟ آی‌ صنم؟ بیا اتاق... خدایا غذا رو ببین لعنتی داره باهات حرف می‌زنه.
حرف اصلی را نصفه رها می‌کنم و سراغ آن ماکارانی حسابی خوش رنگ و لعاب می‌روم.
بی‌اختیار با چشمانی براق و آب دهنی که راه افتاده به قصد ناخنک زدن دست در سفره می‌برم. حاصلش مادر چنان پشت دستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .fatemeh.m.asl

.fatemeh.m.asl

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
139
پسندها
917
امتیازها
5,003
مدال‌ها
8
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
صنم از چپ بر کمرم می‌کوباند. از راست هم مادر با دست بی‌حال مرحمت می‌بخشد. هر کاری از دستشان بر می‌آید انجام می‌دهند تا مرا از احتقان نجات دهند؛ اما من تنها دنبال گوشی فلک‌زده‌ام در انتهای جیب لباسم می‌گردم.
پیداش که می‌کنم آن دو نفر را از خود جدا می‌کنم.
اتابک تماس گرفته بود. به گمان رسیده و انتظارش طولانی شده.
سریع وسایلم را جمع و جور می‌کنم و دور لبانم که بسیار روغنی شده است را با دستمال تمیز می‌کنم.
با تعشق بوسه‌ای طولانی روی گونه‌های نرم مادر می‌نشانم و تنگ صنم را به آغوش می‌کشم.
مادر نشسته روی میز با زبان برایم دعا و آرزو موفقیت می‌کند. صنمِ مهربان هم تا دم در همراهی‌ام می‌کند و با دستی که روی قلب می‌کوبد، متفقِ چشمانی که باز و بسته می‌شود حمایت از ته قلبش را نثارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .fatemeh.m.asl

.fatemeh.m.asl

گوینده آزمایشی
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
139
پسندها
917
امتیازها
5,003
مدال‌ها
8
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
- این ولوله برای چی؟ کافی تمومش کنید صداتون تا صحنه داره می‌ره. هر کی برگرده سر تمرین خودش.
اتابک شبیه ناجی پیدایش می‌شود و با صدای طوفانی‌اش همه را پراکنده می‌کند. اخم به چهره دارد و موهای حنایی بلندش را پشت سر گیس کرده. با آن قد بلند همراه جلیقه سبز و پیراهن سفید شبیه دوک‌های انگلستان شده است. به مبل چرم ما می‌رسد. پر از شتاب یکتا را عقب هل می‌دهد و جلوی پاهایم زانو می‌زند. شانه‌هایم را به چنگ می‌گیرد و انگشتانش در گوشت بازویم فرو می‌رود. تنم را بالا می‌کشد. با طیره پنهان در صدایش مرا سنجش می‌کند. می‌دانست عارضه‌ام حرف‌های واهی گروه نبود. مشکل من چیز دیگریست.
- دختر تو چته! این چه حال و روزیه که بخاطر یه دیدار کوتاه داری غش می‌کنی؟
اینبار از جلد سخت خود خارج می‌شود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : .fatemeh.m.asl

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا