• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آهیل | کوثر بیات کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع kosarbayat
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 47
  • بازدیدها بازدیدها 1,474
  • کاربران تگ شده هیچ

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
310
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #41
خورشید حالا کامل‌تر بالا آمده بود و نور طلایی روی زمین پخش شده بود. آهیل آخرین عکس را گرفت و دوربین را پایین آورد.
آی‌سو سکوتش را شکست.
- همیشه این‌قدر کم‌حرف می‌شی وقتی کارت رو دوست داری؟
آهیل لب کم‌رنگی زد.
- وقتی حواسم جمعه، حرف زدن حواسم رو پرت می‌کنه.
نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت آی‌سو مکث کرد؛ کوتاه، اما کافی.
آی‌سو ابرو بالا انداخت.
- یا شاید چیز دیگه‌ای حواست رو پرت کرده؟
آهیل سریع نگاهش را به دوربین برگرداند.
- ژستت خوب بود. بیا این یکی رو هم بگیرم، بعد تمومه.
آی‌سو یک قدم جلو آمد.
- نه. حالا نوبت منه.
آهیل متعجب نگاهش کرد.
- نوبت تو؟
- آره. می‌خوام یادم بدی عکاسی چطوره.
دوربین را از دستش گرفت، قبل از این‌که آهیل بتواند مخالفت کند گفت:
- فقط یه چند تا عکس… قول میدم دوربینت رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
310
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #42
خنده‌ها کم‌کم فروکش کرد. آی‌سو با هیجان عکس‌ها را روی صفحه‌ی دوربین نگاه می‌کرد و هنوز لبخند از لب‌هایش نرفته بود.
- این یکی رو ببین… خیلی بامزه شده!
دوربین را جلو آورد تا آهیل هم ببیند؛ اما آهیل نگاهش نکرد. چهره‌اش ناگهان سفت شد. لبخند محو شد و نگاهش سرد، خالی از لحظه‌ای قبل.
- تمومه.
آی‌سو جا خورد.
- چی؟
آهیل دوربین را از دستش گرفت و بندش را محکم دور مچش پیچید.
- گفتم تمومه. دیگه بسه.
- آهیل، من فقط…
- این بازی‌ها رو دوست ندارم.
لحنش تند و خشک بود. انگار دیوار کشیده بودند بین چند دقیقه پیش و حالا.
آی‌سو دلخور گفت:
- بازی نبود. داشت خوش می‌گذشت.
آهیل نگاه کوتاهی به او انداخت؛ نگاهی خشن، بی‌احساس.
- ما برای خوش‌گذرونی این‌جا نیومدیم. کارت انجام شد، دیگه ادامه نده.
کلماتش مثل سیلی نشست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
310
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #43
پذیرایی شلوغ بود. همه دور هم نشسته بودند؛ بعضی روی زمین، بعضی روی مبل. بازی فامیلی راه افتاده بود، خنده‌ها بالا گرفته بود.
سلامی کوتاه دادم و گوشه‌ای نشستم.
لبخند زدم، حرف زدم، به اصرار بقیه در بازی شرکت کردم و تاس ریختم؛ اما ذهنم جای دیگری بود.ذهنم پی لعیا بود.
ساعت‌ها بود توی اتاقش تنها بود. بعد از آن برخورد سرد، حتی پایین نیامده بود. تصویر نگاه شکسته‌اش مثل خاری توی ذهنم مانده بود.
مامان‌بزرگ نگاهم می‌کرد.آن نگاه خاصش؛ انگار همیشه بیشتر از چیزی که می‌گفتیم می‌فهمید.
ناگهان گفت:
- آهیل.
سرم را بالا آوردم.
- جان؟
لبخند آرامی زد.
- برو دوستت رو بیار پایین. این‌همه جمع شدیم، حیفه.
خشکم زد.
- مامان‌بزرگ... .
- نگو نمیاد. برو صداش کن. دختر مردم توی اتاق تنهاست.
چیزی نگفتم. بلند شدم.
پاهایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
310
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #44
صبح زودتر از بقیه بیدار شدم. نه از هیجان سفر… از بی‌قراری.
آینه قدی گوشه‌ی اتاق، تصویر مردی را نشان می‌داد که سال‌ها بود سعی می‌کرد خشن بماند. پیراهن مشکی جذب پوشیدم، آستین‌ها را تا آرنج بالا زدم، ساعت چرمی‌ام را بستم. موهایم را ساده، نامرتب اما حساب‌شده درست کردم.
همان استایلی که همیشه مثل سپر بود؛ مردانه، سرد، دست‌نیافتنی.
پایین که رفتم، ون اجاره‌ای جلوی خانه منتظر بود. بزرگ، سفید، با شیشه‌های دودی. بوی سفر می‌داد.
یکی‌یکی سوار شدند. صدا، شوخی، خنده و بعد لعیا.
لباس ساده‌ی کرم‌رنگ پوشیده بود؛ مانتویی آزاد، شالی روشن، بدون اغراق، بدون افاده.
خانمانه…
جوری که انگار به جای دیده شدن، برای آرام بودن لباس پوشیده بود.
نگاهم بی‌اختیار روی او ماند. نه برای زیبایی ظاهری؛ برای حس امنیتی که با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
310
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #45
آهیل

شب که افتاد، ویلا شکل دیگری گرفت.
نور زرد چراغ‌ها روی چوب دیوارها خوابیده بود و صدای جنگل، آرام اما مداوم، از لای پنجره‌ها می‌آمد.
تقسیم اتاق‌ها همان‌طور که قرار بود انجام شد.
دخترها سه‌نفره، پسرها سه‌نفره.مشکل، از همان‌جا شروع شد.
نادیا با صدای بلند گفت:
- من با غریبه تو یه اتاق نمی‌خوابم.
لعیا که داشت ملحفه‌ها را مرتب می‌کرد، سرش را بالا آورد.
- اگه منظورت منم، منم با آدمی که راحت نیست، مشکلی ندارم عوض کنم.
نادیا خندید؛ خنده‌ای مصنوعی.
- نه عزیزم، منظورم اینه که بعضیا حد و مرزشون مشخص نیست.
لعیا سفت ایستاد.
- منظورت رو واضح بگو.
- لازم نیست، خودت گرفتی.
فضا یخ زد.صدایم را پایین نگه داشتم اما محکم گفتم:
- نادیا، تمومش کن.
او شانه بالا انداخت.
- من فقط دارم حقیقتو می‌گم.
لعیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
310
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #46
صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. نه زنگ معمولی؛ تماس.
نور خاکستری صبح از لای پرده‌ی ضخیم چوبی اتاق می‌ریخت. هنوز خستگی شب قبل توی تنم بود. گوشی را برداشتم.شماره ناشناس!
- بله؟
چند ثانیه سکوت. بعد صدای مردی، بم، آرام، بی‌احساس.
- چیزی که ازم گرفتی رو پس میگیرم
یک‌دفعه نشستم.
- تو کی هستی؟
صدای نفسش را شنیدم.
- به‌زودی می‌فهمی.
تماس قطع شد.چند ثانیه به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره ماندم.دلم فرو ریخت.
این صدا… آشنا نبود، اما حسش چرا.
لباس پوشیدم. شلوار جین تیره، تی‌شرت طوسی، هودی مشکی. صورتم را شستم، اما اخم از صورتم نرفت. پایین رفتم.
بوی قهوه و نان داغ پیچیده بود.
لعیا کنار پنجره‌ی بزرگ پذیرایی ایستاده بود. نور کم‌جان خورشید از لای درخت‌ها می‌ریخت روی صورتش. شلوار جین روشن پوشیده بود، یک پلیور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
310
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #47
نیمه‌های شب.
باران آرام شروع شده بود و کم‌کم تندتر می‌شد. قطره‌ها از شاخه‌های بلند کاج پایین می‌چکیدند و مه سردی میان درخت‌ها می‌خزید. جنگل دیگر سبز و زنده نبود؛ تاریک و بی‌رحم شده بود.
لعیا میان علف‌های خیس افتاده بود.
کت نازکش گل‌آلود شده، موهایش روی صورتش چسبیده، لب‌هایش بی‌رنگ. نفس می‌کشید… اما کم‌جان. بازویش خراش عمیقی برداشته بود و پهلویش از ضربه کبود شده بود.
باران روی صورتش می‌ریخت. بدنش از سرما می‌لرزید، اما خودش بی‌هوش بود.
چند صد متر آن‌طرف‌تر، آهیل نفس‌زنان میان شاخه‌ها می‌دوید. لباسش خیس شده بود، موهایش به پیشانی‌اش چسبیده، نفسش بخار می‌شد.
ـ لعیااا!
صدایش در باران گم می‌شد.پاهایش درد می‌کرد، اما نمی‌ایستاد.
چراغ‌قوه‌ی موبایلش روی زمین می‌لغزید… و ناگهان چیزی دید.
پارچه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

kosarbayat

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
50
پسندها
310
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #48
سه روز از ماجرای جنگل گذشته بود.
هوای ویلا بعد از آن شب دیگر شبیه قبل نبود. خنده‌ها کوتاه‌تر شده بودند، نگاه‌ها طولانی‌تر.
لعیا مرخص شده بود، اما هنوز رنگ به صورتش برنگشته بود.
صبح آرامی بود. مه کم‌رنگی میان درخت‌ها نشسته بود. لعیا روی ایوان چوبی نشسته بود، پتوی طوسی نازکی دور شانه‌هایش پیچیده. یک لیوان چای دارچین میان دست‌هایش بخار می‌کرد.
پلیور سفید گشاد پوشیده بود، آستین‌ها کمی بلندتر از حد معمول و انگشت‌هایش را نیمه پنهان کرده بود. موهایش آزاد روی شانه‌هایش ریخته بود و صورتش بدون آرایش، خسته اما لطیف به نظر می‌رسید.نگاهش گم بود.آهیل از داخل ویلا نگاهش می‌کرد.
تی‌شرت مشکی ساده پوشیده بود و شلوار تیره. بازوی پانسمان‌شده‌اش زیر آستین نیمه‌بالا پیدا بود. صورتش کمی لاغرتر به نظر می‌رسید؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا