• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آهیل | کوثر بیات کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع kosarbayat
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 42
  • بازدیدها بازدیدها 1,233
  • کاربران تگ شده هیچ

kosarbayat

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
45
پسندها
291
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #41
خورشید حالا کامل‌تر بالا آمده بود و نور طلایی روی زمین پخش شده بود. آهیل آخرین عکس را گرفت و دوربین را پایین آورد.
آی‌سو سکوتش را شکست.
- همیشه این‌قدر کم‌حرف می‌شی وقتی کارت رو دوست داری؟
آهیل لب کم‌رنگی زد.
- وقتی حواسم جمعه، حرف زدن حواسم رو پرت می‌کنه.
نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت آی‌سو مکث کرد؛ کوتاه، اما کافی.
آی‌سو ابرو بالا انداخت.
- یا شاید چیز دیگه‌ای حواست رو پرت کرده؟
آهیل سریع نگاهش را به دوربین برگرداند.
- ژستت خوب بود. بیا این یکی رو هم بگیرم، بعد تمومه.
آی‌سو یک قدم جلو آمد.
- نه. حالا نوبت منه.
آهیل متعجب نگاهش کرد.
- نوبت تو؟
- آره. می‌خوام یادم بدی عکاسی چطوره.
دوربین را از دستش گرفت، قبل از این‌که آهیل بتواند مخالفت کند گفت:
- فقط یه چند تا عکس… قول میدم دوربینت رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
45
پسندها
291
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #42
خنده‌ها کم‌کم فروکش کرد. آی‌سو با هیجان عکس‌ها را روی صفحه‌ی دوربین نگاه می‌کرد و هنوز لبخند از لب‌هایش نرفته بود.
- این یکی رو ببین… خیلی بامزه شده!
دوربین را جلو آورد تا آهیل هم ببیند؛ اما آهیل نگاهش نکرد. چهره‌اش ناگهان سفت شد. لبخند محو شد و نگاهش سرد، خالی از لحظه‌ای قبل.
- تمومه.
آی‌سو جا خورد.
- چی؟
آهیل دوربین را از دستش گرفت و بندش را محکم دور مچش پیچید.
- گفتم تمومه. دیگه بسه.
- آهیل، من فقط…
- این بازی‌ها رو دوست ندارم.
لحنش تند و خشک بود. انگار دیوار کشیده بودند بین چند دقیقه پیش و حالا.
آی‌سو دلخور گفت:
- بازی نبود. داشت خوش می‌گذشت.
آهیل نگاه کوتاهی به او انداخت؛ نگاهی خشن، بی‌احساس.
- ما برای خوش‌گذرونی این‌جا نیومدیم. کارت انجام شد، دیگه ادامه نده.
کلماتش مثل سیلی نشست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

kosarbayat

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
27/3/24
ارسالی‌ها
45
پسندها
291
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #43
پذیرایی شلوغ بود. همه دور هم نشسته بودند؛ بعضی روی زمین، بعضی روی مبل. بازی فامیلی راه افتاده بود، خنده‌ها بالا گرفته بود.
سلامی کوتاه دادم و گوشه‌ای نشستم.
لبخند زدم، حرف زدم، به اصرار بقیه در بازی شرکت کردم و تاس ریختم؛ اما ذهنم جای دیگری بود.ذهنم پی لعیا بود.
ساعت‌ها بود توی اتاقش تنها بود. بعد از آن برخورد سرد، حتی پایین نیامده بود. تصویر نگاه شکسته‌اش مثل خاری توی ذهنم مانده بود.
مامان‌بزرگ نگاهم می‌کرد.آن نگاه خاصش؛ انگار همیشه بیشتر از چیزی که می‌گفتیم می‌فهمید.
ناگهان گفت:
- آهیل.
سرم را بالا آوردم.
- جان؟
لبخند آرامی زد.
- برو دوستت رو بیار پایین. این‌همه جمع شدیم، حیفه.
خشکم زد.
- مامان‌بزرگ... .
- نگو نمیاد. برو صداش کن. دختر مردم توی اتاق تنهاست.
چیزی نگفتم. بلند شدم.
پاهایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا