شاعر‌پارسی اشعار عفت خادمی | اشعار پارسی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 1
  • بازدیدها بازدیدها 157
  • کاربران تگ شده هیچ

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,502
پسندها
49,034
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
آستینم دارد پر می شود از معجزه
باید به اصل ماجرا برگردم
تبر را از ابراهیم بگیرم
عصا را از موسی
شاید هم در را
کورهای مادرزاد را شفا بدهم
و دختران قبیله را عروس کنم
باید از طور بالا بروم
و یک آسمان وحی بیاورم
تا سیاه های برزنگی
یکی یکی سپید شوند
و بی آنکه آب از آب تکان بخورد
چاک پیراهن نیل را بدوزم .
مریم ! کمی به عقب برگرد
نوزادت را به غارهای سنگی ببر
و سیصد و نه سال بخوابان
تا من شبانه صلیب را بشکنم
و تبر را در آغوش خدایان بگذارم
و آنقدر دستم را در آستینم بچرخانم
تا معجزه اتفاق بیفتد .
من دارم پیامبر بودنم را احساس می کنم .
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,502
پسندها
49,034
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
دستانت بوی انجیر تازه می داد
وقتی گیلاس های حیاط مان خشک می شد
پدرم یک قاب آسمان را به خانه آورد
و پیراهنی که بند رخت را سیاه می کرد.
مادرم زنبیل زنبیل کهولتش را
در صف نان جا به جا می کرد
و من انجیر های خشک را گردن می آویختم
وقتی گوشواره گیلاس هایت تابستان را می خنداند
عینک ته استکانی مادر را تار می کرد
ومورچه ها
سهم توت خشک های مادربزرگ رابه لانه می بردند
من حیاط بی درخت را دوست ندارم
تبر دارد در دستان زنی که گوشواره ندارد
می لرزد .
 
امضا : Eccedentesiast
عقب
بالا