صدای نفسنفس زدنهایش با هوهوی جغدهای سرگردان در هم میآمیخت. دست و پا زدنهای روحش درون کالبد نیمه جانش را حس میکرد. گویی یک نفر با تمام قوا سعی در بیرون کشیدن روحش داشت.
باتلاق با هر گامی که زن به سوی او برمیداشت قُلقُل میکرد و حبابهای ریز و درشت در صورت رنگ پریدهاش میترکیدند.
با تمام قوا سعی کرد پاهایش را که تا زانو در باتلاق فرو رفته بود، ذرهای تکان دهد. اما با هر تکانی که میخورد عمق فرو رفتگیاش بیشتر میشد.
زن در ده قدمی او روی زانو نشست. انوارهای قرمزرنگ؛ با قرار گرفتن دستانش زیر چانه، ناپدید شدند. عنبیههای آبیش را به چشمان ترسیدهی دخترک دوخت و نیشخندش وسعت گرفت. پس از سالها حال به مرادش میرسید! پادشاه حتی به فکرش هم خطور نمیکرد که او خود را درون جسم ملکه پنهان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.