• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دنیا را پیدا کنید | ملینا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع melinas
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 30
  • بازدیدها 568
  • کاربران تگ شده هیچ

melinas

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/5/24
ارسالی‌ها
30
پسندها
98
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
دنیا را پیدا کنید
نام نویسنده:
ملینا
ژانر رمان:
فانتزی ، رئال جادویی
کد رمان: 5636
ناظر: حصار آبی حصار آبی

خلاصه: تو در کدام دنیایی که پیدایت کنم؟
در دوریت قلبم از جا کنده می‌شود، به دنبالت جهانت را زیر و رو کردم ولی نیافتم آن چه را که می‌خواستم. من والا هستم! من جادو دارم! برترم! پس چرا نمی‌توانم تو را پیدا کنم؟ تو شاهزاده سوار بر اسب سفیدی، پس چرا من را از تنهایی نجات نمی‌دهی؟!
از خدایان شکایت دارم! آنها تو را از من گرفتند!
همه را از من گرفتند! ولی تو را پیدا کردم و برایم همه شدی اما همه را بهم باز گرداندند و تورا ازم گرفتند! مدام در حال جست و جوی عزیزانم هستم!
مگر زندگیم بازی قایم باشک است؟! یا بازیچه‌ی خدایانم؟!
 
آخرین ویرایش

❥لیلیِ او

منتقد انجمن + شاعر آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
1,759
پسندها
21,798
امتیازها
43,073
مدال‌ها
22
سن
21
سطح
29
 
  • مدیر
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ❥لیلیِ او

melinas

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/5/24
ارسالی‌ها
30
پسندها
98
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: خدا را می‌پرستیم چون او مارا خلق کرده است و حال اگر ما خدایانی را خلق کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟
خدایانی را که به خود افتخار می‌کنند چون دنیا از آنها اطاعت می‌کنند و انسان‌ها از آنها می‌ترسند.
خدایانی که بی‌خودی به خودشان مغرور شده‌اند و الکی دنیا را به پایان نا مشخص می‌رسانند، و حال سؤال پیش می‌آید که کدام دنیا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

melinas

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/5/24
ارسالی‌ها
30
پسندها
98
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
- آخ!
چی‌ شد؟ یه دفعه‌ای احساس کردم افتادم زمین، ولی چطوری می‌تونم بیفتم وقتی رو تخت حیاط خونه عمه‌م این‌ها نشسته بودم و تو آفتاب چهل‌ و خورده‌ای درجه داشتم چایی می‌خوردم، تازه احساس می‌کنم سردمه.
یه نگاه به دور و برم و خودم انداختم. خب من این‌جا رو نمی‌شناسم. فکر کنم تاریخ خوندن رو ذهنم تأثیر گذاشته، چقدر این‌جا رو شبیه ایران باستان می‌بینم، انگار رفتم یه پونصد_ششصد سال پیش، این چه لباس‌هاییه که پوشیدم؟ شاید تناسخ (رفتن یک روح از یک دنیا به دنیای دیگر) پیدا کردم، واقعاً من تناسخ پیدا کردم؟ آرزوم محقق شد.
از اون‌جایی که من فیلم‌های تناسخی زیادی دیدم خیلی سریع به این نتیجه رسیدم که تناسخ یافتم.
معمولاً مردم تو بدن یه اشراف زاده‌ای یا یه فرد قوی و پرقدرت میرن؛ ولی من که شانس ندارم. هی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

melinas

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/5/24
ارسالی‌ها
30
پسندها
98
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
- آره، سرم خورده به این سنگا الانم فراموشی گرفتم و چیزی یادم نمی‌یاد.
با اظطراب اومد بلندم کرد و گفت:
- چی؟ شوخی نکن. سربازا رسیدن‌، پاشو زود باش بریم تو اون غار، هم بیش‌تر از این خیس نمی‌شیم هم سربازها ما رو نمی‌بینند.
بلند شدم و و همراهش دویدم و گفتم:
- باشه اومدم.
همین‌طور که به سمت غار می‌دویدیم گفتم:
- خیس‌تر از این نمی‌تونیم بشیم الان نه تنها لباسا نیازی به شستن ندارن خودمم نیازی به شست و شو ندارم حالا قضیه این سربازا چیه خانم؟
متعجب گفت:
- چی داری میگی؟ شاید، واقعا فراموشی گرفتی؟ تو منو همیشه مامان عزیزم صدا می‌زدی هرگز هم این‌طور حرف نمی‌زدی.
نفس کلافه‌ای کشیدم و با بی‌حوصلگی گفتم:
- خب حالا نمی‌خواد سکته کنی، نمیشه بگی چی‌شده؛ من کیم تو کی؟
متعجب و کلافه گفت:
- خدایا! مسخره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

melinas

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/5/24
ارسالی‌ها
30
پسندها
98
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
- پدرت از نوجوونی زندگی اشرافی رو گذاشت کنار و چند سال بعد با من که یتیم بودم ازدواج کرد و اومدیم تو روستا داستان آشناییمون هم طولانیه، دیروز پدرت... .
به این جای داستان که رسید زد زیر گریه ولی بازم با گریه ادامه داد و گفت:
- سه روز پیش پدرت برای شکار که کارش بود مثل همیشه رفت ولی دیروز مثل همیشه برنگشت توی رودخونه.‌.. .
وای گریه‌هاش دیگه کم‌کم دارن رو اعصابم میرن. خیلی سریع گفتم:
- خیله خب فهمیدم، چی شد اون مرده حالا نمی‌دونم واسه چی، اومدن دنبالت و الان فراری هستی.
نیدلا سری به نشانه بله تکون داد.
- خب نیدلا بهم بگو اینجا کجاست؟
با ناراحتی و دلخوری گفت:
- من رو مامان عزیزم صدا کن دخترکم.
برای اینکه ناراحت نشه گفتم:
- خب مامان عزیزم، اینجا کجاست؟
اونم با مهربونی جوابمو داد و گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

melinas

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/5/24
ارسالی‌ها
30
پسندها
98
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
اینو که گفتم نیدلا یه کم خندید.
با عصبانیتِ کمی گفتم:
- به من نخند، می‌بینی من یکی از چهارسر می‌شم.
لبخندش پاک شد و گفت:
- به خاطر اون نخندیدم، می‌دونستم حافظه‌ت نرفته.
سرش داد زدم:
- گفتم حافظه‌م رفته، راست گفتم.
اما اون با آرامش جوابمو داد و گفت:
- شاید حافظه‌ت رفته باشه، ولی بازم همون ملودی خودمی، قبل از اینام می‌خواستی یکی از چهارسر بشی.
وقتی که اینو گفت به این فکر افتادم که اگه من اومدم این‌جا پس این دختری که توی بدنشم کجاست؟ یعنی چه بلایی سرش اومده؟ چه بلایی قراره سر من بیاد؟
واقعاً تناسخ یافتم یا فقط یه خوابه؟
نیدلا بلند شد و رفت دور غار رو گشت و گفت:
- عزیزم بهتره بخوابیم و فردا صبح پاشیم راه زیادی تا پایتخت نمونده، اما از اونجایی که اینجا چیزی نیست باید روی زمین بخوابیم البته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

melinas

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/5/24
ارسالی‌ها
30
پسندها
98
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
پا شدم و رفتم سر چشمه اون‌قدر آبش زلال بود که تصویر اون دختر رو تو آب واضح دیدم چشم‌هاش مثل مادرش، کلاً یه دایره‌ی بزرگ سیاه دیده میشه، صورتم رو یا بهتره بگم صورتش رو شستم و متوجه شدم نصف موهاش رفته تو آب و خیس شده چقدر موهاش بلنده! این‌ها رو چطوری جمع می‌کنه؟ به سختی موهای قهوه‌ای و خیسش رو شونه کردم بعد برگشتم و می‌خواستم لباسا رو بپوشم ولی این لباساشون خیلی عجیب غریبه! حالا نمی‌شد یه دامن باشه و یه بلوز اینجا دو_سه‌تا دامن با پارچه‌های مختلفه اول کدوم رو باید بپوشم؟
داد زدم:
- نید... یعنی مامان چطوری باید اینو بپوشم؟
نیدلا تعجب زده گفت:
- واقعاً اینم یادت رفته؟ وایستا الان میام کمکت کنم.
پس از تلاش‌های فراوان بالاخره اینو پوشیدم، چقدر سخت بود! بعد هم حرکت کردیم به سوی پایتخت و بعد از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

melinas

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/5/24
ارسالی‌ها
30
پسندها
98
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
نیدلا انگار که چیزی یادش اومد گفت:
- آها یادم رفته بود این درِ پشتیه!
یا خدا! اینجا در پشتیه دیگه جلوش چی باشه! بعد از دور زدن این کاخ بزرگ با این پام که داره از درد می‌ترکه بالاخره به جلوی کاخ رسیدیم! ولی هرچقدر که نیدلا با نگهبان حرف زد، اجازه ورود نداد که نداد، آخرش نیدلا با گریه و زاری گفت:
- خواهش می‌کنم اگه نمی‌ذاری بریم تو پس حداقل به ویکنت (یک مقام از دوک و کنت و وزیر پایین‌تر ) بگید بیاد اینجا یا بهش بگین زن و بچه‌ی پسرش ولرنوس اومدن اون‌وقت اگه نخواست ما رو ببینه خودم رامو می‌کشم و میرم.
نگهبان با کلافگی گفت:
- باشه خانم مثل اینکه تا ویکنت رو نبینید دست بردار نیستید. به ایشون خبر میدم ولی اگه نخواست شما رو ببینه باید برین.
نگهبان رفت تا به ویکنت بگه ما اومدیم و ویکنت هم ما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

melinas

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
22/5/24
ارسالی‌ها
30
پسندها
98
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
تا این رو گفت، ویکنت شروع به خندیدن کرد. خدایا الان اومدم تو رابطه خانوادگی این‌ها یعنی قرارِ مثل رمان‌ها بهم ارث برسه؟ حالا دیگه از کابوس تبدیل به رؤیا میشه. بعد یه پسر از قصر عاشقم میشه و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی می‌کنیم. اصلاً این پسره مهم نیست، مهم اون پولیه که بهم ارث می‌رسه البته این ارث سهم من نیست، برای ملودیه ولی من ازش استفاده می‌کنم و... داشتم برای خودم خیال‌پردازی می‌کردم که مرده خنده‌های زشت و کر کنندش تموم شد و گفت:
- سواد؟ حتی اگه بهش اجازه بدم اینجا زندگی کنه کمتر از خدمتکار بهش نگاه نکنم بیشتر نگاه نمی‌کنم.
تمام تصورات منو بهم ریخت. منو بگو داشتم الکی خیال‌پردازی می‌کردم.
- واقعاً برات متاسفم!
نیدلا این رو گفت و با سرعت از کاخ بیرون اومد و بعدش با ناراحتی گفت:
- فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا