- تاریخ ثبتنام
- 22/12/23
- ارسالیها
- 241
- پسندها
- 1,155
- امتیازها
- 6,613
- مدالها
- 8
- نویسنده موضوع
- #51
آریا سریع نگاهش را به صفحهی گوشیش دوخت و در کمال تأسف دلبر قطع کردهبود. پوفی کشید؛ انگار که قسمت نبود دو کلامی با هم حرف بزنند. آن از صبح که با آمدن خاطره سریع خداحافظی کرد و رفت و این هم از الان که تماس را قطع کردهبود. بیحوصله نگاهش را به افشینِ منتظرِ جواب دوخت و گفت:
- طرف صاحبخونهست، اصلاً نذاشت حرف بزنم سوار شد و گفت برو.
افشین خندید و با تأسف سرش را تکان داد. سپس بعد از اندکی سکوت قدمی به برادرش نزدیک شد و با لحنی آرام اما وسوسه انگیز گفت:
- امشب قراره یه مهمونی بزرگ برگذار بشه.
آریا بدون نگاه کردن به او خود را روی مبل انداخت و چشمانش را بست و خسته زمزمه کرد:
- من نمیام.
- چرا؟!
- چون قول دادم بچهی خوب و صالحی بشم.
افشین با لبخندی شیطنتآمیز روی مبل روبهروی او نشست و...
- طرف صاحبخونهست، اصلاً نذاشت حرف بزنم سوار شد و گفت برو.
افشین خندید و با تأسف سرش را تکان داد. سپس بعد از اندکی سکوت قدمی به برادرش نزدیک شد و با لحنی آرام اما وسوسه انگیز گفت:
- امشب قراره یه مهمونی بزرگ برگذار بشه.
آریا بدون نگاه کردن به او خود را روی مبل انداخت و چشمانش را بست و خسته زمزمه کرد:
- من نمیام.
- چرا؟!
- چون قول دادم بچهی خوب و صالحی بشم.
افشین با لبخندی شیطنتآمیز روی مبل روبهروی او نشست و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر