• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان | ماها کیازاده کاربر انجمن یک رمان

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
243
پسندها
1,161
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #51
آریا سریع نگاهش را به صفحه‌ی گوشیش دوخت و در کمال تأسف دلبر قطع کرده‌بود. پوفی کشید؛ انگار که قسمت نبود دو کلامی با هم حرف بزنند. آن از صبح که با آمدن خاطره سریع خداحافظی کرد و رفت و این هم از الان که تماس را قطع کرده‌بود. بی‌حوصله نگاهش را به افشینِ منتظرِ جواب دوخت و گفت:

- طرف صاحب‌خونه‌ست، اصلاً نذاشت حرف بزنم سوار شد و گفت برو.

افشین خندید و با تأسف سرش را تکان داد. سپس بعد از اندکی سکوت قدمی به برادرش نزدیک شد و با لحنی آرام اما وسوسه انگیز گفت:
- امشب قراره یه مهمونی بزرگ برگذار بشه.
آریا بدون نگاه کردن به او خود را روی مبل انداخت و چشمانش را بست و خسته زمزمه کرد:
- من نمیام.
- چرا؟!
- چون قول دادم بچه‌ی خوب و صالحی بشم.
افشین با لبخندی شیطنت‌آمیز روی مبل روبه‌روی او نشست و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pen lady

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
243
پسندها
1,161
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #52
استرس لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد، اما در کنارش هیجانی دل‌نشین را تجربه می‌کرد. نگاهی به سر کوچه انداخت که ماشین آریا را دید؛ ماشین گران‌قیمتی که خیلی کم با آن به دانشگاه می‌آمد. سریع به‌سمت ماشین قدم برداشت و معذب از چادر نپوشیدنش، با سری پایین افتاده، درِ صندلی جلو را باز کرد. همین‌که سرش را بالا آورد، با حیرت چشم گرد کرد و هینی کشید. آریا عبوس روی صندلیِ جلوی ماشین نشسته و مردی خوش چهره با نیشی باز، کنارش روی صندلی راننده نشسته‌بود. آریا با نگاهی سخت و اندکی دلخور پیاده شد. درِ صندلیِ عقب را باز کرد و با لحن ملایم همیشگی‌اش که اکنون با نگاهش در تضاد بود، زمزمه کرد:
- سلام دلبر جان... بفرما.
دخترک با نگاهی خجالت‌زده که آن را به هر جا می‌دوخت غیر چهره‌ی آریا و گونه‌های گلگون، قدمی عقب رفت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
243
پسندها
1,161
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #53
افشین زودتر از همه پیاده شد و سپس با گشودن در، دستش را به‌سمت سوسن دراز کرد. سوسن نیز با گرفتن دست او چون پرنسس‌ها پایین آمد؛ بعد هم با گرفتن بازوی افشین، به‌سمت عمارت رفتند. آریا اما با باز کردن در نه دستش را به‌سمت او دراز کرد، نه بازویش‌ را. این کارش از روی احترام بود؛ اما عجیب دل دلبر افسار گسیخته شده‌بود که می‌خواست چون شخصیت اصلی فیلم‌ها آریا دستش را بگیرد. زیر لب «احمق»‌ای نثار خود کرد و با زدن لبخندی مصنوعی همراه آریا شد. از سوی دیگر النا روی تختش دراز کشیده‌بود و با لبخندی کوچک روی لبانش در حال چت کردن با خاطره بود. زیاد اهل کار کردن با گوشی نبود و هیچ‌کس نه شماره‌ی او را داشت، نه به او زنگ می‌زد و نه تا حالا چت کرده‌بود. برای همین با ذوق سعی می‌کرد سریع تایپ کند و جواب خاطره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
243
پسندها
1,161
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #54
لبای النا لرزید و با صدایی گریه مانند گفت:
- خاطره توروخدا برگردیم... حس خوبی ندارم.
خاطره اما با سرعت به داخل کوچه‌ای پیچید و مقابل دری دروازه مانند و بزرگ ترمز گرفت. لبخندی بزرگ بر لبان رژلب‌ زده‌اش نشاند و به حالت ترسیده‌ی النا نگاه کرد و بلند خندید. النا اما نفس‌نفس‌زنان چشمانش را بست و سپس زمزمه کرد:
- به نظرت راهمون میدن؟ کارت داری؟
خاطره نیش‌خندی زد و مغرور تک ابرویی بالا انداخت و گفت:
- عشقم من همیشه میام این‌جا... چه با کارت چه بدون کارت، راهم میدن.
سپس بوقی زد که مردی جوان در خانه راه باز کرد و سپس کناری ایستاد تا آن‌ها به داخل بیاید. خاطره شاد و شنگول به‌سمت پارکینگ راند و همان‌طور خطاب به دخترکِ مضطرب گفت:
- الی کسی کاری به کار ما نداره مطمئن باش، اما وقتی که این‌طوری رفتار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
243
پسندها
1,161
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #55
از طرف دیگر خاطره در حالی که همراه النا زیر میز قایم شده‌بود و با دست به سر النا فشار وارد می‌کرد، نفس‌زنان و وحشت‌زده گفت:
- نزدیک بود لو بریم... حواست کجاست؟
ناگهان با شنیدن صدای مردی جوان در نزدیکی خود، هینی گفتند.
- میشه بدونم چرا این‌جا قایم شدین لیدی‌های زیبا؟
خاطره زودتر از النا به خود آمد، برخاست و خطاب به مرد جوان طلبکارانه گفت:
- تو رو سننه داداش!
مرد خندید و کمی سرش را کج کرد و خیره‌ به سیمای ترسیده‌ی دخترک که همچنان زیر میز پنهان شده‌بود، پرسید:
- این خانم زیبارو معرفی نمی‌کنی خاطره جان؟
خاطره اخم کرده دست النا گرفت و همان‌طور که او را می‌کشید تا بلند شود، غرید:
- یارو بیا برو پی برنامه‌های گسترشِ فسادت... یادت رفته عواقب ایجاد مزاحمت برای همراه‌های آریا رو؟ چیه دلت کتک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
243
پسندها
1,161
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #56
النا ایستاد و قدم در آن جمعیت انبوه نگذاشت. گونه‌هایش گلگون شده‌بود؛ انگار که کمی خشمگین بود. خاطره متعجب نگاهش کرد و او تندتند گفت:
- بسه بسه بسه! دیگه برگردیم، من نمی‌تونم، نگاه کن چقدر آدم این‌جاست! من... من دیگه دارم عصبی میشم.
خاطره به دستان لرزان او و حرکات عصبی و تندش نگاه کرد. کمی به او نزدیک شد و سریع گفت:
- هی‌هی آروم باش، ببین هیچی نیست... هیچکس با ما کاری نداره، ولی وقتی این‌قدر جلب توجه می‌کنی باعث میشی همه مثل دیوونه‌ها بهمون خیره بشن. اصلاً می‌دونی چیه؟ فکر کن اینا همه بُزن.
چشم‌های النا گرد شد و آرام و حیرت‌زده‌ گفت:
- چی؟!
خاطره لبخندی بزرگ زد، دستانش را باز کرد و با قِر کمر از پله‌های مقابلشان، پایین رفت. همان‌طور که پشتش به النا بود، داد زد:
- فکر کن حنا دختری در مزرعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pen lady

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا