• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تولد در غبار | مهدیس محبوبیان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mahdis1381
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 227
  • کاربران تگ شده هیچ

Mahdis1381

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
9/4/26
ارسالی‌ها
4
پسندها
29
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
تولد در غبار
نام نویسنده:
مهدیس محبوبیان
ژانر رمان:
عاشقانه
کد رمان: 5787
ناظر: @Armita.sh

خلاصه: دختری از دل یک خانواده‌ی سرد و بی‌روح، با تمام ثروتی که دورش جمع شده، جای خالیِ محبت را همیشه با خودش می‌کشد. سال‌ها بعد، وقتی بادیگارد پدرش وارد زندگی‌اش می‌شود، بی‌صدا و کم‌کم اتفاقی در دلش می‌افتد؛ احساسی که نه برنامه‌ریزی‌شده بود و نه اجازه‌دادنی. او می‌فهمد میان همه‌ی بی‌توجهی‌ها، دلش به کسی بند شده که هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bitw

منتقد انجمن
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
2,149
پسندها
26,247
امتیازها
51,373
مدال‌ها
27
سن
22
  • #2
 رمان (1).webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : bitw

Mahdis1381

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
9/4/26
ارسالی‌ها
4
پسندها
29
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
اسم من ملیساست، بیست‌وسه ساله‌ام. توی یه خانواده خیلی مرفه به دنیا اومدم، ولی از همون بچگی یه چیز کم داشتم — محبت.
پدرم صاحب یه کارخانه تولید مواد بهداشتیه، و از وقتی یادم میاد، اولویتش همیشه کار بود نه خانواده.
منم بزرگ شدم با یه خلأ همیشگی، یه حس ناتمام که هرجا رفتم باهام بود.
گاهی به کسایی که با خانوادشون صمیمی‌ان نگاه می‌کردم و حسودی‌م می‌شد… چون من هیچ‌وقت طعم واقعیِ عشق و توجه رو نچشیدم.
با همه‌ی این کمبودها، ظاهر زندگیم همیشه بی‌نقص به‌نظر می‌رسید؛ خونه بزرگ، ماشینای گران‌قیمت، سفرهای خارجی… .
ولی وقتی شب‌ها توی اتاقم تنها می‌شدم، هیچ‌کدوم این چیزا برام ارزشی نداشت.
نه بحث پول بود، نه راحتی. من فقط یه آغوش گرم می‌خواستم، یه نفر که حواسش بهم باشه… چیزی که هیچ‌وقت توی اون خونه پیدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mahdis1381

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
9/4/26
ارسالی‌ها
4
پسندها
29
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
از اون شب به بعد، دیگه گل‌خانه اون آرامش سابق رو نداشت
هر بار که از کنارش رد می‌شدم، انگار یه حس ناخوشایند بهم دست می‌داد.
اما اون اتفاق، یه چیزی رو هم توی خودم تغییر داده بود.
انگار تازه چشم‌هام باز شده بود به واقعیتی که تا اون روز نمی‌دیدمش.
یه واقعیتی که پشت دیوارهای بلند و پر زرق و برق عمارت پنهان بود.
چند روز بعد، وقتی دوباره به گل‌خانه رفتم، اونجا بود.
ایستاده بود کنار یکی از گلدون‌های بزرگ، اما نه به اون شکل که انتظار داشتم.
نه با اون قیافه اخم‌آلود و جدی همیشگی، بلکه انگار داشت با دقت به برگ‌ها نگاه می‌کرد.
مثل کسی که داره یه راز رو کشف می‌کنه.
وقتی صدای قدم‌هام رو شنید، برگشت.
و این بار، توی نگاهش یه چیزی بود که تا حالا ندیده بودم.
نه فقط مراقبت، نه فقط وظیفه…
یه جور همدلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mahdis1381

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
9/4/26
ارسالی‌ها
4
پسندها
29
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
زمانی که ناهار تموم شد همه به سمت اتاقشون رفتن و من توجهم جلب شد که آقا فرشاد(بادیگارد) کجاست رفتم به طرف اتاقم تا کمی استراحت کنم و فکر کنم متوجه شدم که آقا فرشاد داخل اتاق من داره سرک میکشه با حالت تعجب بهش گفتم اینجا بدون اجازه چیکار میکنید اونم بدون هیچ ترسی جواب داد که منتظر شما بودم و حواسم به شما بود ولی من از جوابی که بهم داد هیچ جوره قانع نشدم چون یه چیزی اینجا میلنگید انگار دنبال یه وسیله ای داخل اتاق من میگشت تصمیم گرفتم که این دفعه که نیست دوربینی و داخل اتاقم کار بزارم تا ببینم چیکار میکنه داخل اتاق با این فکر حالم بهتر شد آقا فرشاد م از اتاق بیرون رفت این مرد خیلی حالت های عجیب غریبی داشت بهم توجه می‌کرد ولی در کمال توجه کردنش خیلی مرموز بود نمیدونم پدر برا چی این بادیگارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا