• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع GHOGHA❁
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 97
  • بازدیدها بازدیدها 2,728
  • کاربران تگ شده هیچ

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #21
- الو ماهی؟ خوبی؟
ناتوان نامش را زمزمه می‌کنم:
- فرهاد.
درجا با صدایی که نمی‌توانم تشخیص دهم عشق در آن موج می‌زند یا باز هم مانند دفعه قبل یک بازی حقیرانه است که دلم را خاکستر کند، پاسخ می‌دهد:
- جانِ دلِ فرهاد؟
محو صدایش شده‌ام. محو جانِ دلی که نثارم کرده است و می‌توانم حتی بابت همین طرز پاسخ دادنش چشمانم را روی تمام اتفاقات ببندم!
گفته بودند زن‌ها از راهِ گوش عاشق می‌شوند؟! بهتر است تصحیح کنم، زن‌ها از راهِ گوش خر می‌شوند!
- ماهِ من...
ندارم! تابِ تحملِ صدای مردانه و جذاب و در عین حال نفرین شده‌اش را نـدارم!
- ماهی! رضا دربدر دنبالت می‌گرده، کجا رفتی تو؟
فرو می‌ریزم. اشکم می‌چکد. این است، فرهادی که می‌شناسم این است، محال است برای دلبری زنگ زده باشد، باید می‌دانستم که دست در دست برادر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #22
برای ختم قائله، گلویم را به سختی صاف می‌کنم و کامل توضیح می‌دهم:
- نه مادرجان، مشکل خاصی ندارم. فقط یهو به سرفه افتادم... فکر کنم چیزی پرید تو گلوم.
پیرزن که صورتی گرد با پوستی نسبتاً تیره و چروک داشت و چادری مشکی با گل‌های ریز و درشتِ پامچال به سر دارد و تماماً خود را با آن پوشانده است، لبخندی می‌زند و می‌گوید:
- مسیرت کجاست دخترم؟ منم تا یه جایی می‌رسونی؟
چیزی نمی‌گویم که کجا می‌روم؛ اما محض احترام و بخاطر سن‌وسالش می‌گویم:
- چشم مادر جان، بفرمایید بالا، می‌رسونمتون.
آن‌قدر از سؤال و جواب بدم می‌آید که حتی حوصله نمی‌کنم از او بپرسم مسیرش کجاست و به کجا باید برسانمش و یا این‌که آن موقع شب که دقیق نمی‌دانستم چه ساعتی است در جاده تک و تنها چه می‌کند؟ قبل از آن‌که به من پاسخی بدهد و یا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #23
از حرفش حیرت و وحشت باز هم‌زمان به مغزم هجوم می‌آورند و موهای تنم سیخ می‌شوند!
یعنی چه؟! چه کسی آن‌جا منتظرم هست؟! پیرزن از چه سخن می‌گفت؟! ذهنم با حرفش بهم ریخته است. می‌خواهم بدانم منظورش چیست؛ اما توان باز کردن سر صحبت را هم ندارم. فقط زودتر می‌خواهم خودم را برسانم به روستا و روی زانوی مژگان یک دل سیر خوابم ببرد. چشمانم خشکی می‌کنند و لحظه‌ای تار می‌شوند. خواب‌آلود و خسته و بی‌حال و شکسته‌ام؛ اما باید تمام حواسم را بدهم به جاده‌ی مقابلم. شب است و دست فرمانم آن‌قدرها تعریفی ندارد. می‌ترسم کار دست خود بدهم و بدتر از آن یک مهمان در ماشین داشتم و نمی‌خواستم به‌خاطر سهل‌انگاریِ من برای دیگری اتفاق ناگواری بیفتد. دستم را لای موهای پرپُشتم که زیر روسری درهم تنیده‌اند می‌برم و بهم می‌ریزمشان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #24
***
با وحشت از جا می‌پرم و با تنی شسته‌ شده در عرق، روی تخت می‌نشینم. نور چشمانم را می‌زند؛ اما مجبور به باز نگه داشتن‌شان هستم تا بتوانم تشخیص دهم کجا هستم و این خانه و اتاق کیست که روی تختش خوابِ کابوس‌وارم مرا تا مرز مرگ رساند. اولین چیزی که می‌بینم صورت روشنِ خانمی میانسال؛ اما به‌شدت زیبا با موهای مشکی بلند و چشمانِ سرمه‌ کشیده و آهویی‌اش که شال و شومیز خاکستری‌‌‌اش با سیاهیِ موها و سرمه‌ی چشمانش هارمونی زیباتری را خلق کرده‌اند است. او روی صندلی‌ای نشسته و سخت مشغول مطالعه‌ی کتابی‌ست. بی‌هیچ حرفی چشمم را از او گرفتم و از جا بلند شدم. قلبم محکم خود را به در و دیوار می‌کوبید، گویا قصد فرار داشت! احساس می‌کردم هنوز در کابوس حضور دارم. زبانم از ترس بند آمده بود. تنها چیزی که می‌خواستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #25
او چه می‌گفت؟! چه استراحتی؟ چه جان دل مامانی؟ بازی جدید بود یا کابوس جدید؟
مثل یک بیچاره‌ی احمقِ ترسیده، جیـغ کشیدم و دستم را از دستش خلاص کردم، دستگیره درب را محکم فشردم و ملتمسانه جیغ دیگری کشیدم:
- بذارین برم...
درب خانه که باز شد چنان سوز وحشتناکی به صورتم برخورد کرد که درجا از شدت سرما عطسه کردم و فهمیدم گاوم از لحاظ سرماخوردگی، زاییده است! چشمانم از دیدن آن حجم از برف، دُرشت شد!
یعنی من کجای جهان قرار داشتم که این‌وقت سال، آن‌ همه برف باریده است؟ زن سعی کرد مرا به داخل خانه بکشد و درب را ببندد. آن‌قدر غرق در حیرت و وحشت بودم که خیلی آسان موفق شد و مرا به داخل کشانده و درب را، تنها راه خروجم را بست! آن‌قدر حالم وحشتناک بود که می‌توانستم چون کودکی که عروسک خرگوشی‌اش را از او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #26
صدایی را از طبقه بالا می‌شنوم که وسیله‌ای به زمین می‌افتد و پشت‌بندش صدای دختری که در بالای پله‌ها ظاهر می‌شود.
- جونم ماه؟
هم‌زمان که پله‌ها را دوتا یکی پایین می‌آید موهای سبزچمنی‌ِ کوتاهش صورت گرد و سفیدش را نوازش می‌کنند. چشمش به ما می‌افتد و با حیرت و نگرانی می‌گوید:
- ماه! چی‌شده؟ مامان بازم از حال رفته؟ یاخدا!
نمی‌دانم چرا گریه می‌کنم، نمی‌دانم چرا عمیقاً نگران حال زنی که در آغوشم از حال رفته است، هستم! حتی نمی‌دانم آن دختر کیست و چطور و از کجا اسمش را می‌دانستم که صدایش زدم!
- دختر به خودت بیا! گریه نکن، بنال ببینم مامان چش شد یهو؟
بغضم را با آب دهانم فرو می‌برم و سعی می‌کنم مانع گریه‌ام شوم. لکنت گرفته‌ام و نمی‌توانم درست حرف بزنم.
- من...من...نمی‌دو...نم!
دختری که نامش دلوین بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #27
***
«دو ماه بعد»
ماگ نسکافه‌ام را روی میز می‌گذارم و تیکه‌ای از ترامیسوی خوشمزه‌ی درون بشقاب، در دهانم قرار می‌دهم. طعمش لذیذ است؛ اما هیچ‌گونه احساس لذتی را در من ایجاد نمی‌کند. گویی که قرن‌هاست مُرده‌ام و یا به‌قولِ کافکا: «اما عقیده‌ی واقعیِ خودم این است که این وضع تازه است، وضعیت‌هایی شبیه این داشته‌ام؛ اما نه مثل این یکی! انگار که از سنگ ساخته شده‌ام، انگار که سنگ گورِ خود هستم! هیچ روزنه‌ای برای تردید یا یقین، برای عشق یا نفرت، برای شهامت یا دل‌واپسی، به‌طور خاص یا کلی، وجود ندارد! فقط امیدی مبهم که ادامه دارد؛ اما نه بهتر از نوشته‌های روی سنگ گورِ خود... .»
آهی می‌کشم، آهی که نمی‌توانم تشخیص دهم از غم است یا حسرت! دو ماه گذشته است. شب‌ها کنار خانواده‌ای که هیچ از آن‌ها نمی‌دانم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #28
به غیر از دلوین به هیچ‌کس درباره کسی که بودم، زندگی‌ای که داشتم، و حال بدم، چیزی نگفته‌ام. نمی‌خواستم زندگیشان را به گند بکشانم، آن هم وقتی که سرشار از عشق هستند، عشقی عمیق نسبت به منی که دختر آن پدر و مادر مهربان هستم، نمی‌دانم شاید هم زندگی روی خوشش را به من نشان داده‌است، زندگی جدیدی یافته‌ام، دنیای جدیدی، بُعد جدیدی برای زیستن. بغضم نیمه‌شکن می‌شود و اشک‌هایم غلتان‌غلتان از سرزمینِ غم‌آلودِ چشمانم سرازیر می‌شوند روی صورت و گونه‌های آب‌رفته‌ام را نوازش می‌کنند؛ اما هم‌زمان لبخند می‌زنم، شاید نجات پیدا کرده‌ام، بله! شاید واقعاً همین‌طور است. صدای زنگ موبایلم باعث می‌شود بخواهم خودم را جمع و جور کنم و از شر اشک‌های نشسته روی صورتم خلاص شوم. آن‌قدر صورتم با اشک‌ شسته شده که دست‌هایم کفاف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #29
آهی می‌کشم. حتماً موقعی که سریعاً می‌خواستم به‌سمت موبایلم بروم فشاری به او وارد کرده‌ام و شکسته. دلیل دیگری که نمی‌توانست داشته باشد، کسی جز من به آن‌جا وارد نشد. به آشپزخانه می‌روم تا وسیله‌ای بیاورم تا تکه‌های شکسته‌ی ماگ را جمع و روی میز را تمیز کنم. این‌‌طرف و آن‌طرف چشم می‌چرخانم که وسیله‌ای پیدا کنم که سرم گیج و چشمانم سیاهی می‌رود. سعی می‌کنم دستم را به دیوار و یا جایی بند کنم؛ اما سرگیجه‌ام شدت می‌گیرد و به زمین سقوط می‌کنم. نفسم تنگ می‌شود و همه‌چیز را تار می‌بینم، قفسه سینه‌ام برای ذره‌ای اکسیژن دست به دامنِ گلویم می‌شود، دیدم تارتر می‌شود و یک آن، هوا به ریه‌هایم برمی‌گردد. با ولع نفس عمیقی می‌کشم. نمی‌دانم یک آن چه بر سرم آمد؛ اما هرچه بود رفع شد و امیدوارم باری دیگر راه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #30
چه عاید از برگشتن پیش کسی‌که ذره‌ای مردانگی در وجودش نیست و حتی همسرش پیشش امنیت جانی ندارد؟ حتی اگر به‌خاطر کودکش برگردد، آیا عاقبت آن کودک چه می‌شود؟ کودکی که هرروز شاهد کتک خوردن مادرش توسط پدرش باشد، بی‌پدر بزرگ شود، بهتر نیست؟! در همین حین صدای کوبش درب کمد و سپس تکان خوردنش مرا از جا می‌پراند. چه خبر است؟ درب و پنجره اتاق بسته است، پس درب کمد چطور تکان خورد؟ درحالی‌که زُل زده‌ام به درب کمد، جلوی چشمانم به آرامی باز می‌شود و یک‌آن بهم کوبیده می‌شود که این‌بار با وحشت بیشتری از جا می‌پرم و ناخودآگاه دستم را روی قلبم می‌گذارم.
ترسِ بدی در جانم رخنه می‌کند. تاکنون با هم‌چون چیزی روبه‌رو نشده‌ام که لوازم خودشان بهم کوبیده شوند! نکند باز خواب می‌بینم؟ آه لعنت! هنوز وحشت‌زده هستم که برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا