• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,460
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #101
عصبی شد و وسط حرفم پرید.
کارن: اللّهُ‌اکبر! بچه تو از جون این جنّ و پری چی می‌خوای آخه؟
- واسه چی تکبیر میگی؟ حالا جواب بده، تو چیکار داری؟
- لااله‌الّااللّه! آخرش سرِ منم با این کارات به باد میدی. به نظر من آل فقط یه افسانه است.
- یعنی ازش نمی‌ترسی؟
- یه نگاه به من بکن، به قیافه‌ام، صورتم، ریش و سبیلم...
کمی طنزِ ماجرا رو بیشتر کردم و با دقت صورتش رو برانداز کردم.
- خب!
- به نظرت من مردم یا زن؟
کمی چشم‌هام رو تنگ‌تر و به نگاه کردنم ادامه دادم.
این‌بار از کوره در رفت:
- فرزاد می‌زنم تو دَهَنت‌ها! این دیگه فکر کردن داره آخه؟! نمی‌بینی یه متر و نیم سبیلم رو؟
خندیدم.
- باشه بابا، مَردی. خب که چی؟
- آفرین. حالا آل رو واسم تعریف کن.
- گرفتی ما رو؟ واقعاً نمی‌دونی آل چیه؟ خنگی؟
دستش رو بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #102
صدایی از پشت سرم توجه‌ام رو جلب کرد. آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو برگردوندم. با چیزی که می‌دیدم کم مونده بود سکته کنم. وسط کوچه ایستاده بودم و سایه‌های کوتاه و بلند سیاه رنگی محاصره‌ام کرده بودن. دنبال خونه‌ام گشتم، اما نه تنها هیچ اثری از خونه‌ی خودم نبود بلکه حتی خونه‌های دیگه هم ناپدید شده بودن! چند بار داد زدم اما هر بار صدا توی گلوم خفه شد...
چند لحظه بعد بین سایه‌ها، صفحه‌ای از بچگی‌ِ خودم و کارن در‌حالی‌که مشغول توپ بازی بودیم باز شد. سعی کردم بهشون نزدیک بشم اما مانعی روبه‌روم بود. وسط محفظه‌ای شیشه‌ای و توی محاصره‌ی اشباح، گرفتار بودم. سعی کردم به هر نحوی خودم رو از مخمصه نجات بدم که همین حین سنگینی دستی رو روی شونه‌ام حس کردم و با صدای کارن بیدار شدم.
- پاشو برو سر جات بخواب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #103
همون‌طور که سرش توی گوشی‌اش بود جواب داد:
- خیلی خب بابا کولی، شلوغش نکن. گذاشتمش تو یخچال، برو گرمش کن کوفت کن.
- مؤدبانه هم می‌تونی بگی ها.
بی‌توجه به من، خودش رو روی کاناپه پرت کرد. وارد آشپزخونه شدم و قابلمه رو از توی یخچال دراُوُردم.
با صدای بلند جوری که بشنوم گفت:
- راستی سرِ شب نازنین زنگ زد.
پرسیدم:
- کدوم نازنین؟
- چند تا نازنین داریم خنگِ خدا؟ خواهرمو میگم.
- آها خب چی گفت؟
- مثل این‌که رفتن شمال، یه کاری واسه شوهرش پیش اومده برگشته تهران. نازنین و عسل موندن اونجا؛ باید برم بیارمشون.
- باشه برو. فقط حواست باشه هوا بارونیه، تو جاده مراقب باش.
- منتظر اجازه‌ی تو بودم! تو نگران شدن هم بلد بودی و من نمی‌دونستم؟
صداش خیلی نزدیک بود. تا صورتم رو برگردوندم، نزدیک بود دماغش بره توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #104
با دستش اندازه‌ی بادِ کلّه‌ی کارن رو نشونم داد. باز خنده‌ی عصبی سراغم اومد و نتونستم جلوش رو بگیرم.
نیروانا: مَرَض! به چی می‌خندی؟
بریده بریده گفتم:
- بابا دست خودم نیست، عصبیه.
گوشیم رو از زیرِ تخت پیدا کردم و شماره‌ی کارن رو گرفتم. به بوق دوم نرسیده جواب داد.
با خنده پرسیدم:
- الو، کارن کجایی؟
کارن: مرض، درد بی‌درمون. رفیقت افتاده رو تخت بیمارستان، جای این‌که کمپوتی آب‌میوه‌ای چیزی بگیری بیای ملاقاتش، زنگ زدی پشت تلفن می‌خندی؟
احساس کردم صورتم داغ شد. ولی همچنان با خنده پرسیدم:
- کجا تصادف کردی آخه؟
- صبح سوار ماشین شدم، تا اومدم راه بیفتم، یهو یه گربه‌ی جنّی پرید جلوی ماشین. منم ترسیدم بزنم بهش، فرمونو چرخوندم، محکم ترمز کردم رفتم تو تیر چراغ برق، کلّه‌ام خورد به شیشه!
گوشی به دست از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #105
وسط این همه مصیبت، فقط اینو کم داشتم. انقدر ترسیده بودم که به زور و در‌حالی‌که دست و پام می‌لرزید از ماشین پیاده شدم. نفسم رو حبس کردم و جلوتر رفتم. پیرزنی با لباس‌های سر تا پا مشکی و چشم‌های باز، جلوی ماشین افتاده بود و نفس نمی‌کشید. آب دهنم رو قورت دادم و از اونجایی که خیابون خلوت بود، تصمیم گرفتم تا کسی ندیده، سوار ماشین شم و فرار کنم! کمی بعد نزدیک بیمارستان، ماشین رو پارک کردم و وارد ساختمون شدم. خودم رو به اورژانس و بالای سر کارن رسوندم. دستش شکسته بود و دور گردنش آویزون بود. روی تخت نشسته بود و با همون دست شکسته مشغول وَر رفتن با چسب و سوزن سرُم روی دست دیگه‌اش بود. سلام کردم و کنارش نشستم.
کارن: چیه؟ رنگت چرا پریده؟
با صدای لرزون جواب دادم:
- نه خوبم، تو خوبی؟ دستت هم که شکسته،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #106
درِ ماشین رو باز کردیم و نشستیم.
پرسیدم:
- مطمئنی می‌تونی رانندگی کنی؟
کارن: آره بابا.
- نه، آخه میگم سرت ضربه خورده یه وقت خدایی نکرده...
حرفم رو قطع کرد.
- خفه بابا، یعنی می‌خوای بگی مُخم عیب کرده؟
- نه داداش، من غلط بکنم!
برای دقایقی سکوت حاکم شد. در تمام اون لحظات، به پیرزن و چشم‌های بازش فکر می‌کردم و تو دلم خودم رو بابت سرعت بالایی که اون لحظه داشتم، سرزنش می‌کردم! اصلاً چطور آدمِ به اون بزرگی رو ندیده بودم؟ کم مونده بود قلبم از کار بیفته که بالأخره کارن سکوت رو شکست.
- باید به پلیس خبر بدیم!
با بهت و تعجب پرسیدم:
- چی؟ الآن مثلاً فکر کردی؟
- خب میگی چیکار کنم؟ زدی یارو رو کشتی، خودتم که داری سکته می‌کنی!
راست می‌گفت؛ داشتم از ترس می‌مردم و اصلاً خون به مغزم نمی‌رسید. توی اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #107
کارن: پیاده شو، در رو باز کن، من ماشین رو بیارم داخل.
با دست‌های لرزون، کمربند رو باز کردم. پیاده شدم و با عجله در رو باز کردم. به سرعت خودم رو به آشپزخونه رسوندم. لیوان بزرگی رو پر آب کردم و سر کشیدم. چند لحظه بعد از آشپزخونه بیرون رفتم.
- کارن این گوشیِ من رو ندیدی؟
کارن که با فراغ بال لَم داده بود، جواب داد:
- مگه همراهت نبود؟
- بابا صبح انقد هُل شدم که یادم نمیاد کجا گذاشتمش.
- نه والا، با این وضع خونه‌ات، اگه یه روز خودت هم گم شدی تعجب نکن.
نگاهی به دور و برم انداختم، انگار میدون جنگ بود! آرامشِ بیش از حدّ کارن داشت کفرم رو در می‌آورد. چطور می‌تونست تو این شرایط انقد خون‌سرد باشه؟
با حرص گفتم:
- مثل این‌که دیشب جنابعالی هم اینجا بودی‌ها.
- خونه‌ی توئه، به من چه؟ می‌خوای اصلاً پاشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #108
چهار، پنج بار، دورِ خونه دنبالش کردم.
در‌حالی‌که نفس‌نفس می‌زدم، گفتم:
- کارن وایسا یه‌کم کتکت بزنم آروم شم!
سر جاش ایستاد و تو چشم‌هام زُل زد.
کارن: بیا بزن... بیا دیگه!
جلوتر رفتم، اما به جای عَمَلی کردن تهدیدم، محکم بغلش کردم و پیشونی‌اش رو غرق بوسه کردم.
- داداش خیلی نامردی، این چه شوخی مسخره‌ای بود؟ داشتم سکته می‌کردم... ولی خداروشکر سالمی. وقتی شنیدم تصادف کردی، رسماً دست و پام رو گم کردم.
- چی شد؟ ببین من که می‌دونم تو جرأت نداری یه «بالای چشمت ابروئه» بهم بگی، واسه همین وایسادم. می‌دونستم نمی‌زنی.
- بدبخت دیدم مصدوم شدی، بهت رحم کردم نزدمت!
- خفه بابا، مگه من اینجوری‌ام تو منو بزنی؟
دستش رو کمی کج و کوله کرد. با ملایمت و لبخند نگاهش می‌کردم که گفت:
- چیه؟ آدم ندیدی؟
- برو بابا،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #109
- خب اون روز یه دختره رو دیدم، خودشو جای بازیگر اصلی انداخت جلوی ماشین. ببین یعنی «آخ» هم نگفت ها.
- خب؟
- هیچی دیگه از کارش خوشم اومد، گفتم شاید واسه اذیّت کردن تو به کارم بیاد، شماره‌اش رو گرفتم!
- آره، دختر مردم هم به این راحتی شماره داد بهت؟ منم که خرم.
- شک داری به خر بودنت داداش؟ کسی که فرق مُرده و زنده و پیر و جوان رو ندونه، معلومه که خره!
- آخه یه جوری خودش رو به مردن زد، خیلی باورپذیر بود. ولی جدّی چیکار کردی شماره داد بهت کلک؟
خندید.
- بهش گفتم واسه تولد و عروسی و اینا می‌خوام، اونم قبول کرد. البته کار امروزش رو خیلی اصرار کردم تا قبول کردها. گفت تو عالم رفاقت فقط همین یه بار رو قبول می‌کنم... خیلی مَشتیه!
- بابا ایول، عجب هفت خطی هستی تو کارن!
- درست صحبت کن ها، هفت خط تویی و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #110
خندید.
- آفرین، خوشم میاد زود می‌گیری چی میگم.
- انقد نخند کارن، میگم پاشو از اینجا بریم، حاج‌خانم با من!
- اصلاً چرا خونه‌ی خودتون نمیری؟
با مظلوم‌نمایی گفتم:
- حوصله‌ی داداشم رو ندارم... کارن! جونِ داداش پاشو بریم خونه شما.
بالأخره راضی شد و با مهربونی گفت:
- چون جونت برام مهمه، باشه. پاشو حاضر شو؛ ولی جواب مامانم با خودت‌ها.
- خیلی خب، باشه.
***
ده دقیقه‌ای می‌شد که رسیده بودیم و داشتیم درباره‌ی اتفاقات اخیر و سارا و نیروانا صحبت می‌کردیم که حاج‌خانم با سینی چایی وارد شد.
ظاهراً حرف‌هامون رو شنیده و برداشت بدی کرده بود. رو به کارن و با گلویی پر از بغض داد زد:
- چشمم روشن! سارا کیه؟ نیروانا کیه؟ مگه من و پدرت چی برات کم گذاشتیم که رفتی دنبال دختر‌بازی؟ این ورپریده‌ها کی‌ان؟ نگفتی من و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا