- تاریخ ثبتنام
- 29/8/23
- ارسالیها
- 2,153
- پسندها
- 17,354
- امتیازها
- 42,373
- مدالها
- 21
- نویسنده موضوع
- #201
با تعلل برخاستم. با اینکه میدانستم دلیلی برای اثبات حرفم ندارم، اما خواستم تیری در تاریکی رها کنم.
- خود سهراب نفیسی بهم گفت.
ابروهای قاضی بالا پرید.
- خودش؟
- بله خودش... صبح روز خاکسپاری پدرم، من ایشونو توی کافه دراژه همراه آقای حمداللهی دیدم و خودشون اعتراف کردن که همهی این ماجرای قرارداد شرکت اماراتی و قرارداد خودش فقط یه نقشه بوده برای بالا کشیدن اموال پدر من.
حمداللهی سریع برخاست.
- اعتراض دارم آقای قاضی!
قاضی دستش را به نشانهی سکوت به طرف او گرفت و به من گفت:
- یعنی شما به جای تشییع پدرتون رفتید کافه؟
لحن نامطمئن قاضی گویای این بود که باور نکرده است.
- بله آقای قاضی، میدونم خیلی نامعموله، سهراب نفیسی منو کشوند کافه.
قاضی چند لحظه به من چشم دوخت و بعد گفت:
- این ادعای...
- خود سهراب نفیسی بهم گفت.
ابروهای قاضی بالا پرید.
- خودش؟
- بله خودش... صبح روز خاکسپاری پدرم، من ایشونو توی کافه دراژه همراه آقای حمداللهی دیدم و خودشون اعتراف کردن که همهی این ماجرای قرارداد شرکت اماراتی و قرارداد خودش فقط یه نقشه بوده برای بالا کشیدن اموال پدر من.
حمداللهی سریع برخاست.
- اعتراض دارم آقای قاضی!
قاضی دستش را به نشانهی سکوت به طرف او گرفت و به من گفت:
- یعنی شما به جای تشییع پدرتون رفتید کافه؟
لحن نامطمئن قاضی گویای این بود که باور نکرده است.
- بله آقای قاضی، میدونم خیلی نامعموله، سهراب نفیسی منو کشوند کافه.
قاضی چند لحظه به من چشم دوخت و بعد گفت:
- این ادعای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.