- تاریخ ثبتنام
- 26/4/24
- ارسالیها
- 387
- پسندها
- 1,849
- امتیازها
- 12,063
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #81
آروم درِ پذیرایی رو باز و چراغ رو روشن کردم.
- ای بابا!
- چی شد؟
- باز یادم رفت از نیروانا بپرسم.
- چی رو؟
- این که این مرتیکه صفایی کیه و از جون من چی میخواد!
- فکر کنم دیوونهای چیزیه.
- از کجا میدونی؟
- خدا من رو ببخشه!
- ها، چی شده؟
- اون روز که داشتم میاومدم، این یارو احمدی... .
با عجله پریدم وسط حرفش:
- خب!
- بابا دارم میگم دیگه، اَمون بده!
- تندتند بگو طاقت ندارم.
- با یکی از همسایهها تو کوچه صحبت میکردن. حرفاشون رو که از قضا راجع به آقای صفایی بود، اتفاقی شنیدم.
- چی میگفتن؟!
- خدا من رو ببخشه، میگفتن صفایی دیوونه است، عقل درست درمونی نداره.
کمی توی فکر رفتم.
- بعید هم نیست... .
- خب حالا بیخیال، شام چی داریم؟
با بیحوصلگی گفتم:
- مگه جنّ و پری گذاشتن پام رو بذارم تو خونه...
- ای بابا!
- چی شد؟
- باز یادم رفت از نیروانا بپرسم.
- چی رو؟
- این که این مرتیکه صفایی کیه و از جون من چی میخواد!
- فکر کنم دیوونهای چیزیه.
- از کجا میدونی؟
- خدا من رو ببخشه!
- ها، چی شده؟
- اون روز که داشتم میاومدم، این یارو احمدی... .
با عجله پریدم وسط حرفش:
- خب!
- بابا دارم میگم دیگه، اَمون بده!
- تندتند بگو طاقت ندارم.
- با یکی از همسایهها تو کوچه صحبت میکردن. حرفاشون رو که از قضا راجع به آقای صفایی بود، اتفاقی شنیدم.
- چی میگفتن؟!
- خدا من رو ببخشه، میگفتن صفایی دیوونه است، عقل درست درمونی نداره.
کمی توی فکر رفتم.
- بعید هم نیست... .
- خب حالا بیخیال، شام چی داریم؟
با بیحوصلگی گفتم:
- مگه جنّ و پری گذاشتن پام رو بذارم تو خونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر