• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,461
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #81
آروم درِ پذیرایی رو باز و چراغ رو روشن کردم.
- ای بابا!
- چی شد؟
- باز یادم رفت از نیروانا بپرسم.
- چی رو؟
- این که این مرتیکه صفایی کیه و از جون من چی می‌خواد!
- فکر کنم دیوونه‌ای چیزیه.
- از کجا می‌دونی؟
- خدا من رو ببخشه!
- ها، چی شده؟
- اون روز که داشتم می‌اومدم، این یارو احمدی... .
با عجله پریدم وسط حرفش:
- خب!
- بابا دارم میگم دیگه، اَمون بده!
- تندتند بگو طاقت ندارم.
- با یکی از همسایه‌ها تو کوچه صحبت می‌کردن. حرفاشون رو که از قضا راجع به آقای صفایی بود، اتفاقی شنیدم.
- چی می‌گفتن؟!
- خدا من رو ببخشه، می‌گفتن صفایی دیوونه است، عقل درست درمونی نداره.
کمی توی فکر رفتم.
- بعید هم نیست... .
- خب حالا بی‌خیال، شام چی داریم؟
با بی‌حوصلگی گفتم:
- مگه جنّ و پری گذاشتن پام رو بذارم تو خونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #82
- شوخی می‌کنی؟ آدمیزاد و چه به دوستی با جنّ و پری؟
لبخند تلخی تحویلم داد و گفت:
- دیگه نمی‌دونم چه‌جوری باید خودم رو بهت ثابت کنم!
یک آن احساس کردم از پشت کشیده میشم.
- چرا دارم این‌جوری میشم؟
- داری از خواب بیدار میشی؛ روحت داره برمی‌گرده.
چند لحظه بعد چشم‌هام رو باز کردم. فضای نیمه تاریکِ اتاق نفس کشیدن رو برام سخت می‌کرد. بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. کارن جلوی تلویزیون خوابش برده بود. مثل بچّه‌ای معصوم چشم‌هاش رو بسته بود و با هر بار نفس کشیدن، شکمش بالا و پایین میشد.
یاد حرف‌های نیروانا افتادم. چند لحظه با لبخند نگاهش کردم و بعد سمت آشپزخونه رفتم.
از گرسنگی داشتم هلاک می‌شدم. یک لیوان آب خوردم و متوجّه قابلمه‌ی روی گاز شدم. کارن کِی آشپزی یاد گرفته بود و من خبر نداشتم؟ درِ قابلمه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #83
خندیدم:
- نه بابا الان تو قرن بیست و یک که دیگه از جن و پری نمیشه حرف زد. مردم فکر می کنن دیوونه شدی!
- آفرین. پس خودت هم قبول داری حرفت خنده داره؟
نیشم همچنان باز بود:
- آره... راستی کارن؟
- هوم؟
- دقت کردی جدیداً چقدر با هم حرف می زنیم؟ به خدا من از خدام بود تو هر روز این‌جا باشی... .
با شیطنت گفت:
- کو؟ من که زیاد حرف نمی‌زنم. مگر این‌که تو پر حرفی کنی، منم برای این‌که سردرد نگیرم مجبور شم یه کم همراهیت کنم تا اگه خدا بخواد ساکت شی!
حالت ناراحتی به خودم گرفتم.
- دستت درد نکنه، یعنی من زیاد حرف می زنم؟
- راستش رو بگو صبح‌‌ها کلّه‌پاچه می‌خوری یا تخم کفتر؟
جلوی خودم رو نگرفتم و با قهقهه پرسیدم:
- تخم کفتر چیه؟
- عزیز جون میگه اون قدیما بچه‌هایی که دیر حرف می‌زدن، بهشون تخم کفتر می‌دادن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #84
آشفته: از کسی که احساسم رو نادیده بگیره بیزارم.
با تمام ترسی که داشتم گفتم:
- خداروشکر که بیزاری!
با صدای دو رگه‌ی خشن داد زد:
- منو عصبی نکن فرزاد! اون‌وقت ممکنه برم سراغ کارن.
تا اسم کارن اومد، چهار ستون بدنم لرزید. کاش راهی پیدا می‌کردم تا هرجوری شده از شرّش خلاص بشم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- آبجی صدات با تصویرت هم‌خونی نداره‌ ها. صدات رو بچگونه کردی، اصلاً به این قیافه‌ی زمختت نمیاد.
لحنش عوض شد و با بغض گفت:
- خوشم نمیاد کسی که عاشقشم، آبجی صدام کنه!
چشم‌هام رو باز کردم و تو چشماش زُل زدم، تمام تنفّرم رو از طریق صدام بهش منتقل کردم:
- به دَرَک!
با پرروییِ تمام به چشم‌هام نگاه کرد.
- وای من عاشق چشمای رنگیتم! می‌دونی داشتم با خودم فکر می‌کردم اگه بکشمت، می‌تونم با خودم ببرمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #85
کارن: غلط کرده، مگه الکیه؟
به شوخی گفتم:
- اون روز که جلوی همکارها اون‌جوری زدی تو گوشم، فکر نمی‌کردم یه روز این‌قدر برام غیرتی بازی دربیاری!
نفسش رو با صدای بلند بیرون داد.
- هوف! تو چرا اون روز رو فراموش نمی‌کنی؟
کِرمَم گرفته بود. با شیطنت گفتم:
- چه کاریه فراموش کنم؟ همین‌جوری تهِ ذهنم هست دیگه!
بدون معطلی دستم رو محکم گرفت و سمت صورتش برد.
مقاومت کردم و صدام رو بالا بردم:
- عه چته؟ خُل شدی به سلامتی؟
- محکم بزن تو گوشم، تلافیِ سیلی‌ای که اون روز بهت زدم!
با تعجب پرسیدم:
- چی‌کار کنم؟
- سمعک لازمی حاجی؟ میگم بزن تو گوشم!
- که بعداً تلافیش‌ رو سرم دربیاری؟ من عمراً همچین خبطی بکنم.
مخالفتم رو که دید، در یک حرکتِ ظالمانه، گردنم رو از پشت گرفت و به سمت پایین فشار داد.
- رو حرف من حرف زدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #86
نور خورشید از پنجره‌ی اتاق، مستقیم به چشمم می‌تابید. پشت به پنجره چرخیدم تا به خوابم ادامه بدم، امّا چرخیدنم همان و له شدن مچ پام توسط پای کارن همان.
کارن: فری پاشو انقدر نخواب، پاشو ببینم.
ناله کردم:
- آخ، بابا پام له شد. تو پادگان هم این‌جوری بیدار نمی‌کنن آدم رو!
- پاشو خودتو لوس نکن، باید بریم جایی.
- جونِ فری بذار دو دقیقه بخوابم.
- دِ پاشو دیگه، باید بریم سراغ دخترا.
با چشم‌های بسته گفتم:
- کدوم دخترا، چی میگی باز؟
- جنّ‌گیرها.
- ول کن بابا، اونا اگه کارشون رو بلد بودن که الآن حال و روز من این نبود.
بی‌خیال نمی‌شد. دو تا دستام رو گرفت و از پتو و بالشت جدام کرد.
- انقدر با من جواب جوابی نکن، بلند شو گفتم.
بلند شدم و نشستم. با چشمای بسته خندیدم:
- «جواب جوابی» دیگه چه صیغه‌ایه؟
برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #87
***
صدای بوق ماشین‌ها اعصابم رو خُرد کرده بود. با کلافگی پرسیدم:
- امروز این خیابون چرا انقدر شلوغه؟
کارن: نمی‌دونم، تو بشین من برم ببینم چه خبره.
کارن که از ماشین پیاده شد، احساس گرمای شدیدی بهم دست داد. در سرمای دی ماه، در عرض چند ثانیه کلّی عرق کرده بودم. به ناچار، شیشه رو پایین دادم. چند لحظه بعد با صدای نیروانا جا خوردم. رو صندلی عقب، دقیقاً پشت سرِ من نشسته بود.
نیروانا: سلام.
- وای! دختر صد دفعه گفتم یهویی نَیا، من یه روز از دست تو زهره ترک می‌شم.
قیافه‌ی حق به‌جانبی به خودش گرفت و گفت:
- واه واه، فکر می‌کردم بعد از این همه مدّت، دیگه به رفت و آمدم عادت کرده باشی.
- نه هنوز عادت نکردم متأسفانه. میشه خواهش کنم یه کم بیای این‌طرف‌؟ گردنم شکست!
کمی از در ماشین فاصله گرفت، طوری که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #88
- این‌که اگه یک‌بار ازت شکایت کنم و دیه بگیرم دیگه جرأت نمی‌کنی دست رو من بلند کنی!
حرکتش رو پیش‌بینی نکرده بودم. قبل از این‌که جمله‌ام تموم بشه، پشت‌ دستش روی دهنم نشست.
بُهت‌زده نگاهش می‌کردم که خندید و گفت:
کارن: برو شکایت کن دیگه!
دست‌هام رو به حالت دعا بالا بردم و به شوخی گفتم:
- خدایا گناهم چی بود که فرمون زندگیِ من رو دادی دست این ظالم؟
خندید.
- فرمون دل تو دست خداست، من کاره‌ای نیستم...
دستی به پشتم کشید و راه افتادیم.
حدود نیم ساعت بعد، توی محلّ مورد نظر توقف کردیم. قبل از پیاده شدن، پرسیدم:
- میگم کارن؟
- هوم؟
- فکر کن باز قراره با این پیرزن گَنده‌دماغ روبه‌رو بشیم!
- غیبت نکن! شاید بیچاره همیشه هم اینجوری نیست.
همزمان با هم پیاده شدیم و سمت خونه‌ی مورد نظر رفتیم.
- یه چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #89
شروع کردم به تعریف کردن ماجراهایی که بعد از مراجعه‌ی دوم سرم اومده بود تا این‌که به ماجرای آشفته رسیدم. راستش کمی خجالت می‌کشیدم. تعریف کردن ‌داستان عشق و عاشقیِ آشفته جلوی کارن، اون هم با ریز‌به‌ریز جزئیاتش، برام سخت بود! بعد از تموم شدن حرف‌هام، سارا بی‌ملاحظه و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد.
با ناراحتی پرسیدم:
- ببخشید به چی می‌خندین؟
وسط خنده‌هاش، بریده بریده گفت:
- نمی‌دونم چرا هیچ باطل‌السِّحری روی شما اثر نداره!
متعجب به کارن نگاه کردم که دست کمی از من نداشت.
کارن: اثر نداره؟! یعنی چی؟
سارا که لحظه‌به‌لحظه از شدتِ خنده‌اش کاسته می‌شد، جواب داد:
- من هر دو بار، سنگِ دفعِ طلسم به ایشون دادم. این سنگ‌ها رو تا حالا به هر کی دادم، دیگه به من مراجعه نکرده. ولی دوست شما جزء موارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #90
سارا که تازه متوجه دلیل عصبانیتم شده بود، در راستای جمع کردنِ گندی که زده بود، گفت:
- آقایون فکر کنم سوءتفاهم پیش اومده! لطفاً چند لحظه بشینید.
کارن بازوم رو گرفت و به آرامش دعوتم کرد.
- آروم باش، اصلاً منظور خانم این نبود؛ بگیر بشین.
با لحن عصبی گفتم:
- آره، بشینم که بازم توهین کنه. پس منظورش چیه؟
با لحن تندی بهم توپید:
- گفتم بشین.
به زورِ کارن نشستم که ادامه داد:
- شرمنده خانم، این رفیق من جدیداً یه کم عصبی و زودرنج شده. شما صدای بلندش رو به دل نگیرید.
سارا بی‌تعارف گفت:
- از رفتار زشت‌ ایشون به شدّت ناراحت شدم.
زیر لب غرغر کردم:
- بفرما، بدهکار هم شدیم!
به محض تموم شدن جمله‌ام، کارن با غضب، ازم خواست بیرون منتظر بمونم.
- شما دو دقیقه برو تو حیاط منتظر باش، منم الآن میام.
در کمال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا